بالاخره همین نیم ساعت پیش مدارک رو فرستادم
تو این یه هفته درگیر نوشتن و تکمیل کردن بودم و بعد هم با کمک بزرگ
خانم چینی فایل تصحیح شده رو تحویل گرفتم.
تازه متوجه شدم تو این دوره چندساله چه کارها باید انجام بدم
سال اول مربوط به کورس و آموزش تکنیک ها و این به شدت خیالم رو
راحت میکنه. البته که حمایت هایی که این چندوقت از این گروه دیدم
هم بی تاثیر نیست... حس خوبی می گیرم و امیدوارم در ادامه هم همین
باشه...
استادخان هم میگه اگه این موقعیت قطعی نبود که اینقدر وقت برای تو
نمیذاشتن، خودشون رو هم مسخره نمی کردن...
وقتی ناامیدانه حرف می زنم میگه قول دادی این مسیر رو بیای... کلی
هزینه زمانی و مالی این وسط دادی (تو دلم اضافه میکنم و هزینه احساسی)
ولی چون میدونم اگه به زبون بیارم بهم میگه فراموشش کن پس تو
سکوت به حرفاش گوش دادم...
با دوستی بعد یه مدت رفتیم بیرون، حرف حرف حرف
کلی دعای خیر نثار استادخان کردن و خیلی هم خودمو مورد لطف قرار
داد که تو غلط میکنی میخوای بری... گفتم توان موندن ندارم...
این روزها با احساس بهتری به این مسیر نگاه میکنم
انگار دلم کم کم داره می پذیره و با عقل و منطق همراه میشه
هرچند که دیشب وقتی افتتاحیه قطر رو دیدم گفتم ما مگه چی کم از
این کشور داریم؟ چرا وضعیت این شده که من از اول جوونی تو فکر
مهاجرت بودم و حالا با اینکه ته دلم میگه کاش میتونستم بمونم، اما در
حال جمع و جور کردن مدارکم و میدونم موندن برام فایده ای نداره...
چهارسال پیش و اون جام جهانی قبلی امید بیشتری بود اما حالا...
خدایا لطفا بهمون نگاه کن...
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۳۰ساعت 6 نويسنده
|
روز بسیار شلوغی رو گذروندم
نصفه شب جلسه با یکی از همکارهای اصلی دانشگاه خارجی بود
چون وضعیت اینترنت ها خیلی خراب شده مجبور بودم تایم آخرشب رو
قبول کنم و دیگه حوصله توضیح دادن شرایط سخت اینترنت رو به این
خارجی ها نداشتم.
خیلی کول برخورد کرد و بیشتر از حد تصورم برام توضیح داد
من به توضیحات قطره چکونی دکترخندان تو دوره ارشد عادت کرده بودم.
خلاصه خیلی فشرده باید کار کنم تا قبل شروع تعطیلات ژانویه از اینا
یه خبر قطعی بهم برسه...
خواب درست و حسابی نداشتم و جلسه مشاوره رو هم فیکس کرده بودم
مثل همیشه زودتر از خونه رفتم بیرون و ایندفعه روبروی اون رودخونه
مصنوعی که دیگه آب نداره پارک کردم و جلسه رو شروع کردیم
حس می کنم آشفته ترین حالت روحم رو دید و من فقط حرف زدم و
بدون اینکه کنترلی داشته باشم اشک ریختم... نمیدونم این درد روحی
که چندین و چند علت داره خوب میشه یا نه اما اینکه تونستم حرف
بزنم خیلی خوب بود... این حرف ها با این صراحت رو به هیچکس نگفته بودم
از دور راهی رفتن و موندن گفتم
از عذاب وجدانی که بابت ناراحت کردن خانواده م دارم
از تاثیر بد اون آدم روی روح و روانم
با اندک انرژی باقی مونده رفتم برای کلاس چهارساعته با دانشجوهای
دهه هشتادی که انگار فهمیده بودن از همیشه خسته ترم پس دوبرابر
حالت معمول شیطنت می کردن!
ولی کنارشون حالم خوبه، می خندیم حرف می زنیم و سخت تلاش میکنم
تا یه ذره ابهت برای کنترل کلاس حفظ کنم...
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۲۵ساعت 13 نويسنده
|
بی خوابی زده به سرم...
با اینکه از صبح زود هم بیدار بودم ولی نمی تونم بخوابم
روی ایمیل پیام آنلاین شدن مقاله اومده
جالبه که پارسال هم تو همین تاریخ اومد
اصن یاد همین ماجرا افتادم رفتم صفحه چت واتس آپ با استادخان رو
دیدم... بهش خبر داده بودم این اولین مقاله ای که اسم من به عنوان یه
نویسنده دیده میشه...
چقدر امید میدادیم که کارها درست میشه
دانشگاه و پذیرش استادخان... مشکلات اداری من ...
سردرگمی از تک تک حرفام مشخص بوده چون یه آدم جدید وارد زندگیم
شده بود و من نمی دونستم وسط مشکلاتم باید با اون ماجرا چه کنم!
از من به عنوان یه دختر عاقل که میدونه داره چیکار میکنه حرف زده بود
فقط برام عجیبه چطوری تو چندهفته همه چی تغییر کرد؟!
انگار همه اتفاقات پارسال روی دور تند بود
انگار عجله اون آدم و سردرگمی و دلباختگی همه کنارهم اومدن تا اجازه
فکر کردن ندن...
روزهای خوب رو های بد بدون وقفه پشت سرهم میومدن و من گیج گیج
برعکس امسال و همه ماه هایی که گذشته... روزها میگذره اما طولانی!
انگار زبونم تازه باز شده...
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۲۱ساعت 1 نويسنده
|
دندون درد همراه با گلو درد همیشگی!
با دل درد و بدن درد ماهیانه همگی کنار هم باعث شده امروز به معنای
واقعی درد جسمی تحمل کنم...
آزیترو و ژلوفن و کیسه آب گرم هم نتونستن آرومم کنن و همین شد دلیل
خوبی برای اینکه بشینم یه گوشه گریه کنم
خودمم از این حجم اشک تولیدی از چشمام در عجبم!!!
به هرحال آروم شدم...
درد جسم آروم میگیره بالاخره
با درد روح باید چیکار کرد؟
این روزها سخت می گذره ... خیلی سخت ...
دیروز عصر رفتم بیرون که هم خودم آروم بگیرم هم بقیه رو با رفتارم
اذیت نکنم... قرار بود با دوستی بریم که کنسل شد اما خودم رفتم...
وقتی زنگ زدم یه میز رزرو کنم گفتم برای یه نفر، صدای خانم پشت خط
متعجب گفت یه نفر؟! گفتم آره و رفتم ...
می خوام تمرین کنم برای اینکه بتونم تنهایی حال خودمو خوب کنم...
+ حالا با همه این احوال کلاس های این هفته هست
درمورد کارگاهی که قول دادم باید حرف بزنم
جلسه سوم مشاوره رو هماهنگ کنم
مهم تر از همه دانشگاه... امروز استاد پیام زده که به زودی میبینمت!
و من باید به وقت ایران نصف شب بیدار بشم و برم میتینگ برای
نوشتن پروپوزال...
++ ماجرا داره جدی میشه... مگه نه؟
+
تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۸/۲۰ساعت 21 نويسنده
|
امروز خوب بود
دانشجو و ارائه ش هم خوب بود
آقای مدیرگروه که آشنایی چندساله ای داریم باهم تعریف و تمجید کرد
و گفت خوبه که سطح دانشجوها داره بهتر میشه و این حتما به خاطر
زحمات شماست... (اشاره خیلی ریز به تغییرات از زمان رفتن استادخان
تا زمانی که تصمیم گرفتن این درس رو به من بدن و جبران افت شدید
دانشجوها تو درس سبزآبی)
خلاصه بعد یه مدت طولانی حس هیجان تو خونم جریان داشت...
بعد هم کلاس با شیطنت های دهه هشتادی که هرچی میگن تو جواب
دادم کم نمیذاره تا بدونن استاد دهه هفتادی هم میتونه کم نیاره :)
شب که برگشتم خونه حس می کردم کوه کندم
با خودم میگم کجا رفت اون دختری که از ۸صبح تا ۸شب درحال بدوبدو
بود بعد هم خوشحال می خوابید تا دوباره روز بعد تکرار...
خستگی جسمی نیست، خستگی روح که من شدم این آدم...
پارسال مثل امروز یه مصوبه از وزارت خونه زندگی منو زیرورو کرد
مثل فیلم جلو چشمام میاد که روی همین تخت با چشم هایی که ار شدت
گریه دیگه باز نمیشد افتاده بودم و از خدا خواستم که کاش زندگی رو
همون شب برای من تموم کنه چون فکر می کردم توان بلند شدن ندارم!
اون شب اون دخترِ پارسال واقعا به بن بست رسیده بود...
بعضی وقتا فکرمیکنم ناشکری اون شب خیلی بزرگ بود که خدا خواست
بهم همچین درس سنگینی رو بده!
من خوابیدم، روز بعد بیدار شدم و نمی دونستم قراره زندگیم یه شکل
جدید به خودش بگیره... نمی دونستم چه امتحان سختی رو در پیش
دارم... نمی دونستم عصر اون روز آدمی رو می بینم که زندگیم رو تغییر
میده...
با خودم فکر میکنم اگه اون شب به تقدیر جدید زندگی اعتماد کرده بودم
الان بعد گذشتن یکسال تو چه حالی بودم؟ از زندگی جدیدم راضی بودم؟
مگه من اون شب همه چیزهایی که الان دارم رو نمی خواستم؟ پس چرا
دلم راضی نیست؟ پس چرا اینقدر خسته م؟ چرا ذهنم از پارسال جدا
نمیشه؟
تو خودت میدونی من نمی خواستم ناشکری کنم
من فقط فکر می کردم تنها راهی که برام باقی مونده رو بستن!
چرا خواستی تجربه کنم؟ میدونم چرا گفتن به تو کار درستی نیست اما
به کی بگم جز تو؟ چرا گذاشتی بیاد وقتی اونهمه درد همراهش داشت؟
خودت گفتی بالاتر از حدتحمل درد نمیدم
من اینقدر قوی م که با این درد امتحانم کنی؟ با دلم؟ با روحم؟
یادته تو همون لحظه هایی که اون آدم رو دیدم وقتی بهم گفت هستم
تو دلم گفتم گر ز حکمت ببندی دری ز رحمت گشایی در دیگری؟
حکمت چی بود؟ رحمت کدوم بود؟ گیجم خیلی گیج... من هنوز نمیفهمم
من تو همه این یک سال فکر کردم فکر کردم فکر کردم ولی حکمتت رو
پیدا نکردم...
دنبال حکمت نگردم؟ تو فهم و انداره من نیست؟
باشه فقط بهم بگو چطوری آروم بشم؟
چطوری دلم راضی بشه به همون راهی که پارسال همه کار کردم که باز
بشه و حالا دلم نمیاد پا بذارم رو همون فرش قرمزی که آرزو داشتم!!!
خدایا دلم مچاله است
روحم خسته است
خدایا ببخش... نگام کن...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۷ساعت 22 نويسنده
|
برای واحد ارائه نوبت رسیده به دانشجو من...
این جلسه برام خیلی مهمه چون یه جورایی کار منم محسوب میشه.
ترم پیش که اولین تجربه م بود به نظرم خیلی خوب تموم شد باید ببینم
این ترم چطور میشه...
زمان دانشجویی، وسواس خودم و استادخان باعث شد یه کار فوق العاده
خوب تحویل بدم که همچنان بعد از چندین سال تو جلسه ای که به عنوان
استاد اون درس شرکت کرده بودم، خانم دکتر دوباره یادآوری کرد که هم
خودش اون زمان خوب بود و حالا هم دانشجویی که باهاش کار کرده و
منمبا نیش تا بناگوش باز که سعی می کردم جمعش کنم گفتم لطف دارین..
خب راستش حساسیتم روی مطالب و نحوه بیان و ظاهر اسلایدها
اینقدر زیاده که یه جورایی نصف پاور دانشجو رو خودم درست میکنم!
این بیماری از استادخان به من و بچه ها سرایت کرد و وقتی براش تعریف
میکنم می خنده میگه میدونم من شماها رو مریض کردم!!!
حالا این وسواس برای پاورپوینت دفاع خیلی شدیدتر بود البته که فکر
می کنم می ارزید به اون حجم از تعریف و تمجید داورها و حضار...
بچه ها هم تا ماه دیگه احتمالا دفاع می کنن و جالبه که مثل من از این
وسواس شاکی هستن ولی خب مهم نتیجه آخر کار دیگه...
+ دلم می خواد تمرکزم روی فردا باشه نه روزهای آبان
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۶ساعت 22 نويسنده
|
حس میکنم آدم بی معرفتی شدم درصورتی که واقعا اینطور نیست...
رفیق شیرازی حال و احوالم رو پرسید و من با اینکه تو این مدت بارها
می خواستم بهش زنگ بزنم اما هیج کاری نکردم... حالا با دیدن پیامی
که نوشته بود دلم برات تنگ شده سریع زنگ زدم و کلی حرف زدیم...
بعد حرفامون با خودم گفتم ببین دختر آدم ها تو هر وضعیتی از زندگی
راضی نیستن! انگار این خاصیت انسان!
استادخان هرهفته زنگ میزنه و هر بار با مسخره بازی و شوخی میگه
تو یه وقت حال من رو نپرسی! منم چون میدونم هست چون خیالم از
بودن این آدم راحت فقط میخندم ... خیلی دلش پر بود از بعضی هموطن
ها و مثلا هم زبون های خودمون! میگه فقط من حرف زدم تو خوبی؟
منم چون میدونم خودش به اندازه کافی گرفتاره گفتم خوبم و سعی کردم
تو این اوضاع سخت زندگیش حداقل گوش شنوا باشم...
دوستی یه پیام با ادبیات زشت فرستاده که ببینه در چه حالم... زنگ زدم
بهش تا چنددقیقه اول که از خجالت همدیگه درآوردیم بعد هم میگه
واقعا فکرکردم رفتی بهم خبر ندادی! مثل آدم های گیج بهش میگم مگه
تو این ۱۰ روز که همدیگه رو ندیدیم میشه آخه؟ میگه حواست کجاست
که فکرمیکنی ما ۱۰ روز پیش همدیگه رو دیدیم؟
راست میگه گیجم خیلی گیج... فقط بهش گفتم ذهنم درگیره...
اما فقط خودم میدونم که چقدر پر از فکر و خیالم...
اینقدر حرف تو سرم چرخ میزنه که درحال انفجارم
فقط ساعت هایی که سر کلاس میرم میدونم دارم چیکار میکنم
تو بقیه ساعت های زندگیم اصن نمیدونم دارم با خودم چیکار میکنم!
اینقدر جلسه مشاوره قبلی بهم سخت گذشت که این هفته رو کنسل کردم
حس میکنم باید ذهنم رو جمع و جور کنم...
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۶ساعت 15 نويسنده
|
جلسه دوم بود
از فکرها و حرف هایی که طی هفته قبل تو سرم چرخیده بود گفتم...
از اینکه حال بد این روزها شبیه اسفند اما بدون اون بی قراری!
گفتم چرا یکی باید اینطوری با من بازی کنه؟ چرا قبول کرد؟
گفت احساس پشیمونی داشتی تا حالا؟
بدون اینکه فکرکنم گفتم آره خیلی زیاد.. مدام فکرمیکنم مقصر من بودم
گفت سهم اون آدم تو بهبود رابطه بعد بحث ها چی بود؟
خیلی فکرکردم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم جز مقصر جلوه دادن من!
جز محبت های الکی، جز حرف های بی پشتوانه!!!
خودم می فهمم که نکات مثبت اون ارتباط چقدر کم بوده ولی هنوز
نتونستم کنار بیام
میگه تو هنوز سوگواری
گفتم کی قرار تموم بشه
گفت وقتی که اینقدر به خودت فشار نیاری، اینقدر خودتو برای فراموش
کردن تحت فشار نذاری، وقتی بفهمی این احساسات با تو همیشه هستن
اون چیزی که تغییر میکنه پذیرش تو...
گریه م گرفته بود
گفت این هفته رو سخت گذروندی یه کمی خودتو آزاد بذار...
خیلی حرف ها زدیم ولی یادم نمیاد
فقط میدونم دلم می خواد حرف بزنم...
حال جالبی ندارم با اینکه به خاطر پیشرفت مراحل پذیرش دانشگاه باید
خوشحال باشم...
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۱ساعت 19 نويسنده
|
اگه قراره درست شدن کارها و رفتنم به قیمت از دست دادن یه چیزایی
مثل خود تو باشه
نمیخوام خدایی
اگه بهم فرصت رفتن میدی لطفا دلمم به خودت محکم تر کن...
+ بعد از حرف استادخان و شاید یه شوخی ساده
دلم خواست اینجا بنویسم که عزیزترین دارایی من تویی خدایی
هیچ موقعیتی رو به قیمت از دست دادن مهم ترین داراییم نمی خوام
تمام ...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۰ساعت 13 نويسنده
|
صدا میاد که داره توصیه میکنه
اوایل آشنایی هر دوطرف درگیر هیجانات هستن و شور و شوق زیادی
دارن... تا این هیجانات کم بشه و دید باز بشه حدود ۶ماه زمان لازمه...
من میدونستم... با همه گیج بودنم تو روزهایی که از هر طرف یه خبر
جدید برای پروسه مدارک به گوشم می رسید و هر روز شوکه میشدم
تنها کار عاقلانه ای که برای این ماجرا به ذهنم می رسید صبر و شناخت
بود...
خیلی تلاش کردم که تو صحبت هام برای خانواده هامون این رو بگم که
زمان نیازه! ولی مسئله اینجا بود که طرف مقابلم خودش درکی از نیاز
به زمان نداشت! حداقل تو اون دوره ...
هیجانات و احساسات رو به صریح ترین و مستقیم ترین شکل ممکن ابراز
می کرد. منم ادعا داشتم که میتونم به خودم مسلط باشم اما تو اول راه
جذب رویاهایی شدم که همیشه تو ذهنم بود و حالا به چشم میدیدم!
تفاوت ما این بود که اون بروز می داد و من نه!
اما چه فرقی داره وقتی عقل و منطق کمرنگ میشه؟
+ وقتی از بیرون نگاه می کنم، وقتی برای استادخان و دوستی با کمی
تا قسمتی سانسور تعریف میکنم متوجه میشم چقدر از خودم دور بودم
تو خیلی از واکنش هایی که به ماجراهای اون موقع داشتم...
اما احساسات به شکل عجیب و غریبی میتونن در لحظه تو رو تغییر بدن
+ حالا که نگاه میکنم و فکر میکنم میبینم چقدر لازم بود که خانواده ها
و آشنایی با اون ها رو تو اولین قدم ها جدی تر می گرفتیم تا خیلی از
ماجراها رو زودتر متوجه میشدیم.
چقدر لازم بود که مشخص می کردم ما باید چندین ماه به عنوان دوران
آشنایی بگذرونیم و تا پایان این دوره از همدیگه انتظار جواب و نتیجه
گیری نداشته باشیم، تا هر دفعه زیر بار فشار روحی جواب خواستن گیر
نکنم. تا آدمی مثل من که نه گفتن یکی از کارهای سخت زندگیش با هر
سوالی نترسه. و با همین درگیری های ذهنی تا مراحل خیلی جدی تر جلو
نره...
چقدر لازم بود که مشاور یا یه آدم بی طرف طی مدت آشنایی همراه باشه
و چه اشتباهی بود دور شدن از دوستی و استادخان که تجربه شون برای
من می تونست خیلی مفید باشه و من وقتی حرف زدم که کار گره خورده
بود...
دلم خواست اینجا بنویسم هم برای خودم در آینده
چون به چشم دیدم سقوط هیجانات چقدر رفتار آدم ها رو تغییر میده
و هم اینکه شاید نگاه یکی گذری به این نوشته ها و تجربه ها افتاد...
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۷ساعت 20 نويسنده
|
توصیه به نوشتن رو عملی نکردم
حتی اینجا هم درست و حسابی نمی نویسم
می خوام روی کاغذ باطله بنویسم و بعد بندازم دور که نبینمش...
احتمالا فردا بعد کلاس برم کافه کنار آب و کارهام رو انجام بدم.
هم باید کارهای دانشجوها رو سر و سامون بدم هم رسیدگی خودم
دنبال کافه های آروم یا هرجای دنجی که بشه کار کرد می گردم...
از استادخان میس کال داشتم میگه میخواستم خبر جدید بگیرم
گفتم هیچی نیست گفت ناامید نشو اینا همینطوری پیش میرن
گفتم امیدی ندارم ولی کاش همینی باشه که میگین!
انگار پنچر شدم باز... دلم میخواد دانشگاه خبر بده و کارام درست بشه
با همه ترس و اضطراب و نگرانی که هست اما این راه رو می خوام
مهاجرت یه تغییر بزرگ که من بهش نیاز دارم
اما بازم میگم توکل به خودت... به ذهن من همین میرسه ولی فقط تو
میدونی چی بهتره، کدوم راه برای من خوبه...
+
تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۸/۰۶ساعت 13 نويسنده
|
ظهر با یکی از دانشجوها قرار داشتم و بعد هم تا عصر کلاس با بچه های
شیطون دهه هشتادی...
برای همین جلسه مشاوره رو گذاشتم قبل همه اینا
نمیخوام تو خونه کسی متوجه بشه برای همین قبل کلاس تو ماشین
نشستم تا جلسه رو شروع کنم ... به نظرم خانم خوبی بود
گفت چندجلسه اول رو بیشتر تو صحبت میکنی و بعد من حرف میزنم
منم گفتم از اول ماجرا تا آخرش
از حالم و همه فکرهایی که تو سرم میچرخه
فکرمیکردم با غریبه حرف زدن سخت باشه ولی نبود
دلم می خواد این فرصت رو به خودم بدم و جلسات رو ادامه بدم
قرار شد تا جلسه بعدی اینو به خودم یادآوری کنم که
من یه بحران عاطفی رو از سر گذروندم
من یه آدم و یه رویای زندگی رو از دست دادم
و نباید به خودم سخت بگیرم
نباید حق بروز ناراحتی، گریه و حال بد رو از خودم بگیرم
گفت تو تمام مدت که حرف میزدی یه چیزی که واضح این که تو داری
حق ناراحت بودن رو از خودت میگیری چون می خوای سریع برگردی
به حالت عادی زندگی... گفت راحت باش رها باش بنویس و خودتو
سبک کن، با دوستات حرف بزن و آروم شو، گریه کن بدون عذاب وجدان
گفت ممکنه زمان ببره ولی تو خوب میشی...
بعد همه حرف ها رفتم سر کلاس و تا شب با دانشجوها گذشت
خیلی شیطونن... کنترل کردن کلاس به شدت سخت شده البته که نه من
نه اونا عادت به کلاس حضوری و ساعت طولانی سر کلاس بودن نداریم
اما مهم این که من با همه وجودم درس میدم و حالم خوبه
بهترین تراپی برای من درس دادن و کنار دانشجوها بودن...
+ هنوز خبری از نامه دانشگاه نیست
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۳ساعت 20 نويسنده
|
آبان
بی تعارف میگم کابوس ماه های اخیر من شروع شدن آبان بوده...
کتابخونه نیمه شب رو تموم کردم و با خط به خط کتاب لذت بردم
دلم میخواد دوباره بخونمش و دوباره تک تک موقعیت ها رو برای خودم
زندگی کنم... دوست دارم تو ذهنم تمام حسرت ها رو زندگی کنم و کمی
آروم کنم این دختری رو که گیر کرده به چندتا از حسرت های زندگیش ...
امروز صبح از خونه زدم بیرون
چون میدونم تو این روزا بدترین کار ممکن در حق خودم اینکه اجازه
بدم تو فکر و خیال هام دست و پا بزنم...
دمنوش بهارنارنج و دارچین رو درست کردم و رفتم کافه
نشستم یه کمی کارها رو انجام دادم همون وسط هم استادخان درحال
پیام دادن بود که دیگه تبدیل شد به ویدیوکال دوساعته...
انگار این روزا دوستامم می بینن و می فهمن حالم رو...
خیلی حرف زدیم از دانشگاه، از روند اداری که بهش خوشبین بود، از
کارهایی که قبل رفتن باید انجام بدم از راه و چاه هایی که اونجا باید
بهم نشون بده و ...
بدون هیچ حرفی یا صحبتی از طرف من میگه تو برد رو جایی کردی که
اون ماجرای پارسال رو کنسل کردی... گفتم آره تجربه شد ولی داغون
شدم... یه کمی حرف زدیم یه کمی از حرف های تلنبار شده نگفته بهش
زدم... و باز تکرار کرد دختر به حرف اعتماد نکن به عمل آدم ها نگاه کن..
بعد مسخره بازی و تهدید و شوخی این مکالمه طولانی تموم شد
و من حس میکنم باز باید خداروشکر کنم که آدم های امن کنارم هستن
+ با همه این حرف ها تصمیم برای روان درمانی جدی شد
فردا اولین جلسه است
حس میکنم نمیتونم اینقدر خودخواه باشم که مدام این آتش فشان
نهفته وجودم رو روبروی دوستام یا خانواده سرازیر کنم باید خوب
بشم... باید این خشم و ناراحتی یه جایی تموم بشه... می خوام این
راه رو هم امتحان کنم و امیدوار باشم که جواب میده
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۲ساعت 13 نويسنده
|