هر ترم وقتی فکر می کردم دلم می خواد دوباره تجربه کنم یا نه
با قدرت تمام جوابم بله بود... فکر می کردم هیچ چیزی لذت بخش تر
از تدریس و کلاس و ارتباط با دانشجو نیست
شاید چون حد تعادل خوبی داشتم...
اما این ترم که تعداد کلاس ها و دانشجوها تقریبا سه برابر شد
وقتی مجبور شدم بارها و بارها یه مبحث رو برای گروه ها مختلف ارائه
بدم، فهمیدم جواب دادن به این سوال دیگه راحت نیست!
نمیدونم تاثیر منفی تعداد زیاد کلاس ها بوده یا بی علاقگی دانشجوها
و یا شاید خصوصیت اخلاقی خودم اما به هرحال تدریس برای من تو
این روزها اشباع شده!
توان کلاس رفتن و ایستادن و توصیح دادن به دانشجوهایی که علاقه
آنچنانی به تحصیل ندارن و صرفا اومدن یه مدرکی بگیرن و برن، سخت
شده... جوری که امروز به راحتی با یه اعتراض کوچیک از طرف عده ای
خیلی راحت قبول کردم که تعداد کلاس هاشون رو کم کنم و زودتر تموم
کنم...
انرژی زیادی ازم می گیرن و برخلاف گذشته این انرژی تو کلاس برنمیگرده...
شاید هوایی شدم و دلتنگ محیط درس خوندن و استرس و هیجان ریسرچ !!!
به هرحال حس میکنم باید به این نقطه می رسیدم تا راحت تر بتونم
از این موقعیت دل بکنم... الان میدونم چه رفتنی باشم چه موندنی دیگه
به تدریس تو این دانشگاه ادامه نمیدم...
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۳۱ساعت 16 نويسنده
|
رسیدم به مرحله ویزا
کارهای دانشگاه به خوبی تموم شد و نامه نهایی رو فرستادن
بلافاصله باز پیام روی واتس آپ از طرف استاد جنتلمن اومد که خواسته
بود هرچه زودتر کارهای ویزا رو انجام بدم...
استادخان میگه شروع کن به بستن چمدون ها و خرید وسایل ها ولی من
هنوز مطمئن نیستم این مرحله هم به سرعت بقیه مراحل پیش میره یا
نه! ترجیح میدم صبر کنم تا ویزا بیاد و بعد کارها رو انجام بدم
هرچند که میدونم زمان زیادی برام باقی نمی مونه
تنها کاری که این روزا انجام میدم پر کردن نوت گوشی از وسایلی که باید
ببرم... می نویسم تا اونموقع وسط شلوغ پلوغی ها فراموش نکنم...
تعداد کلاس ها و دانشجوهای این ترم خیلی زیاد بود و حالا نه تنها
حوصله برگزاری کلاس ها رو ندارم که فکرکردن به امتحان ها و برگه ها
و ثبت نمرات درصورتی که ویزا بیاد هم نگرانم میکنه
با اینکه میتونم کارها رو بسپرم به آموزش و برم اما وجدان کاری اجازه
نمیده و باید یه فکری بابت این قضبه هم بکنم...
بعد از یه مدت طولانی دورهمی خانوادگی داشتیم
یه نگاه به همه آدم های اطرافم انداختم و با خودم فکرکردم شاید رفتن
و دل کندن از این جمع خیلی هم سخت نباشه... مهم ترین آدم برای من
مامان... میدونم چقدر وابستگی بین ما وجود داره اما چاره ای هم ندارم
تا حد زیادی از عضو جدید خانواده و هرآنچه مربوط به اون هست خودم
رو دور نگه داشتم... همین ماجرا برای مامان سخته و نمیتونه قبول کنه
فقط چندبار بحث کردیم و سریع آتش بس شد چون میدونیم که موندنی
نیستم و نهایتا چندماه دیگه مهمون این خونه م...
بعد از تموم شدن ماجرا من تقریبا دیگه ساکت شدم
اما صداهای دورنم ساکت نشد
مقایسه لعنتی که تو مغزم راه میفته! سوال بی جواب "مگه من چی کم
داشتم؟" و گاهی شکایت به خدایی بهتر از همه حالم رو میدونه!
اون آدم باز هم تو این مقایسه ها هست اما از شبی که عهد کردم حلالش
کنم دیگه کینه ای نسبت بهش ندارم... اما هنوز نتونستم فراموشش کنم.
همه این حال و احوال برای رفتن مصمم ترم میکنه
شاید مهم ترین و اولین بهانه رفتن که تو لیستم نوشتم همین باشه...
حضور عضو جدید و آنچه که می بینم و می شنوم برام خیلی سخته
من آدم حسادت کردن نبودم اما پس این چیه که دارم حس میکنم؟!
یکی دیگه از دلایلم شرایط افتضاح کاری!
جایی که شان و شخصیت نیرو تحصیل کرده جامعه رو تو مصاحبه کاری
اونقدر پایین میارن که میگن اگه قرار اینجا طرح قانونی بگذرونی نباید
بگی سطح تحصیلاتت چیه و در پایه ای ترین حالت ممکن کار کنی!
خیلی ساده بخوام بگم اینکه هرچی ما گفتیم باید بگی چشم!
و یکی از مهم ترین امتیازها این باشه که مجردی پس حق دارن تا حد
توان از این نیرو کار بکشن و خیالشون راحت باشه آدم مزاحمی نیست!
به هرحال میدونم هرآنچه اتفاق افتاد خیر بوده
و میدونم خدایی که هرلحظه کنارم هست و حالم باخبر بدون دلیل این
راه ها رو نبسته و بعضی راه ها رو برام آسون کرده...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۶ساعت 10 نويسنده
|
شیرینی دادم به همه دوستام که از کارهای من خبر داشتن
هر روز چندبار مدارکی که باید بفرستم رو چک کردم و خوندم تا یه وقت
اشتباهی تو پر کردن فرم ها نداشته باشم
با استادخان چندین بار مراحل آینده رو چک کردیم و حرف زدیم
پولی که قرار بود واریز کنم و کلی بابتش استرس داشتم با واسطه یه
فامیل دور واریز شد و چقدر خداروشکر کردم بابت پیدا شدن این آدم...
درحال آماده سازی مدارک لازم برای ویزا هم هستم اما میدونم پروسه
طولانی تر نسبت به این مرحله داره...
می خوام بگم دارم قدم به قدم به رفتن نزدیک میشم اما هنوز انگار تو
مه دارم راه میرم، هیچی از مسیر روبرو نمی بینم فقط سعی میکنم برم
جلو و خلاصه بخوام بگم توکل کردم.
صبح نشسته بودم تو پارک و همینطور که به اطراف نگاه می کردم از
هوای خنک و منظره قشنگ و سر سبز لذت می بردم که صدای گوشیم
بلند شد! عجیب بود شماره ذخیره شده دانشگاه، خبری که شاید بیشتر
از یک سال منتظرش بودم و دعوت به مصاحبه!
"نوش دارو بعد مرگ سهراب"
پوزخند زدم و تایم مصاحبه رو یادداشت کردم...
قبل از قدم زدن تو پارک، سر کلاس دانشجوهای جدید که چندین و چند
سال از خودم بزرگترن و زبون فارسی رو با لهجه های غریبی صحبت
میکنن نشسته بودم... یکی از دانشجوها که قبلا شنیده بودم شرکت های
متعددی تو کشورهای همسایه داره خواست تا خصوصی درمورد یه
پیشنهاد کاری صحبت کنیم... مستقیم گفت بیاین با شرکت ما همکاری
کنین، درمورد وضعیت ادامه تحصیل هم گفت دانشگاه های معتبر کم
نیست و خلاصه پیشنهادی داد که شاید اگر چندماه پیش بود قبول کرده
بودم! اما سربسته توضیح دادم که فعلا درگیر یه شرایط دیگه هستم...
+ زیر درخت های سربه فلک کشیده توت جوری که پا روی توت ها زمین
افتاده نذارم، راه می رفتم و رو به آسمون گفتم خدایا حالا که گره از
کار باز کردی هم باز چندتا چندتا راه میذاری جلو پام؟ من که تا یه ماه
پیش تمام خواهش و التماسم برای باز شدن یه راه بود؟
++ توکل به خودش...
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۷ساعت 14 نويسنده
|
رفتیم عیادت...
صحنه های تکراری، صورت لاغر، دست های چروک و کبود، صدای آروم
قربون صدقه و اشک هایی که نشون از دل نازک مریض روی تخت داره!
تمام این مدت باز فرار کردم از روبرویی با دیدن حال بد یکی از عزیزانم
ولی امروز دیدمش...
حالش خوب خوب میشه مگه نه؟
این آدم مهربون ترین بوده و هست... فقط انگار مهربونیش به یه نفر قد
نداده بود... همون یه نفری که هنوز نتونسته بود ببخش و عجیب بود که
می گفت میدونم این اتفاق بابت همون ناراحتی و کینه قدیمی!
دست اون آدم از این دنیا کوتاه در صورتی که دل عزیز ما صاف نشده!
گفت وقتی حالم خیلی بد بود گفتم خدایا بخشیدمش...
...
اون لحظه که تعریف می کرد و بغض کرده بود یه لحظه به خودم بگذر!
به خودم که میدونم هنوز نبخشیدمش
چند روز پیش به استادخان گفتم من آدمی نبودم کینه تو دلم نگه دارم
ولی این آدم یه جوری زندگی منو تغییر داد که هیچوقت نمی بخشم
ولی امشب با اینکه باز اشک روی صورتم بود گفتم خدایا می خوام تموم
بشه... می خوام ببخشم... نمی خوام کینه تو دلم نگه دارم
...
خدایا کمکم کن بگذرم شاید تو هم از خطاهای فراوونم گذشتی
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۲ساعت 22 نويسنده
|
نمیدونم اتفاقات امروز رو چطور باید تعبیر کنم
اما مطمئنم بهترین جمله برای توصیف همین که
"به مو میرسه اما پاره نمیشه!"
من به نقطه ای باریک تر از یه تار مو رسیدم... خودمم باورنمیشد این
منم که اینطور آشفته و پریشون صبح رو به شب می رسونم!
اما بلافاصله بعد از برداشتن اولین قدم امروز، بعد از دعا تو اون رواق
شیشه ای، بعد اینکه گفتم خدایا دیگه دل کندم از همه چیز انگار همه چی
برگشت... چیزی شبیه به معجزه برای حال خرابم!
تو همون لحظه هایی که درحال جنگ با خودم و نگاه به خدا بودم ایمیل
دانشگاه فرستاده شده بوده... دو ساعت بعد وقتی خسته برگشتم و
روی تخت نشستم تا گوشی رو چک کنم نوتیفیکیشن اومد
تو چند جمله کوتاه نتیجه انتظارم مشخص شد... آره پذیرفته شدم
پیام های استاد جنتلمن و تبریک بابت قبولیم و اینکه سریع باید کارهای
مقدماتی ویزا رو انجام بدم...
مثل آدم های روی فضا
مثل تمام لحظات تلخ و شیرین قاطی همدیگه
با بغض چسبیده وسط گلوم گفتم من این مدت و تحت این فشار لعنتی
له شدم و هیچکس نفهمید چی میگم اما خدا خودش راه رو باز کرد...
نمیدونم این مسیر قرار به کجا برسه اما توکل به خودش
فقط دلم میخواد بگم من هرچقدر بد بودم و ناشکری کردم
تو قطعا همون مهربون تر از هر مهربونی هستی که شب ها زیرلب زمزمه
کردم تا دلم گرم ... ممنونتم...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۷ساعت 23 نويسنده
|
مثل صبح روز کنکور
یا اون روزی که آماده شدم برم آیلتس بدم
یا صبح روز دفاع
مثل اون روزی که بیدار شدم و یادم اومد رفت... تموم شد...
مثل تمام این روزها الان هم نزدیک به یک ساعت بیدار شدم و به امروز
فکرمیکنم... نمیدونم قرار چطور پیش بره... از فردا زندگی چطوری؟
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و باز مثل همه این روزها
دلم می خواد جای هر آدمی باشم که قرار یه روز معمولی رو بگذرونه...
میگن تو برای خودت فاجعه ساختی! قبول
اما مسئله اینجاست که آدم ها از زندگی همدیگه از ته ته دل همدیگه خبر
ندارن...
خوابی که دیدم رو یادم میاد و پوزخند میزنم به هرآنچه حس کردم!
حتی تو خواب هم دنبال یه راه فرارم... یه راه حل ...
روبرو شدن با یه ترس چندسال... با ترسی که هر کاری کردم تا ازش دور
باشم، آسون نیست...
اینقدر با خودم و افکارم و دلم درگیرم که حال اطرافیانم رو نمی فهمم!
میدونم دارم اذیتشون میکنم اما انگار توان کنار اومدن ندارم
حال عزیزمون خوب نیست اما توان نگرانی هم ندارم
منتظرم شاید اون کورسوی امیدی که دارم جواب بده
اما باز می شنوم که تا خودت رو درست نکنی هرجا بری وضعیت همین!
راستش رو بگم؟ باز حق میدم و میدونم درست میگن
ولی جنگ درونم برای بقاست...
می خوام به یه چیزی چنگ بزنم تا بتونم امیدوار بمونم
و خدا میدونه که من چقدر شکر گفتم و میگم بابت همه آنچه بهم داده
نگاه من به این کورسوی امیدی که نمیدونم حقیقی یا باز سراب!
+ این روزها به دعا و نگاه خدا بیشتر از هر چیزی نیاز دارم
لطفا برام دعا کنین...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۰۷ساعت 6 نويسنده
|