چندروزی بود که می خواستم صبح زود برم آزمایش خون و چکاپ کلی
امروز بالاخره فرصت شد
چندبار نوبتم تغییر کرد و بعد جابه جایی با چندنفر کارم انجام شد
راهرو شلوغ بود همزمان داشتم وسایلم رو تو کیف جا به جا می کردم
نگاهم بین آدم هایی که تو راهرو بود می چرخید که یهویی خشکم زد
عجیب نیست؟
تو این شهر بزرگ، بین این همه روز و ساعت، بعد تغییر چندبار وقتم
دقیقا لحظه ای از این راهرو رد میشم که اون آدم روی یکی از صندلی
ها نشسته و سرش تو گوشی و من چندین ثانیه نگاهم قفل میشه بهش
...
بعضی وقت ها نمیدونم خدا می خواد چی بهم بگه!
اما دیدن دوباره ش بعد سه سال حس خالی بهم داد
قیافه نه چندان جذاب و مرتب، حالت نشستن و نگاهش به گوشی
باعث شد یه لحظه به خودم بگم من تو رو می خواستم؟
...
نمی تونم منکر این بشم که دوباره خشم تمام وجودم روپر کرد
اینکه دلم می خواست برم روبروش بهش بگم با اینکه با تمام وجود
تلاش کردم ببخشمت، تلاش کردم از این حس کثیفی که تو به من دادی
کنار بیام اما هنوز انگار ته دلم عمیقا می خواد که خدا به جای من از
تو حقم رو بگیره!
...
به مامان می گم هر روز که میگذره مطمئن تر میشم از درست بودن
تصمیمم برای رفتن... انگار سهم من از این شهر تموم شده... انگار
من متعلق به اینجا نیستم چون آرامشم رو یه جای دیگه پیدا کردم
کنج همون چهاردیواری که دلم براش خیلی تنگ شده
بین همون آدم ها و ساختمون هایی که هرچند حس غربت دارن اما
حالم رو خوب میکنن...
سهم من از زندگی تو این گوشه دنیا پیدا نشد...
...
خیلی یهویی همه چی خوب پیش رفت
خیلی یهویی تر گفتم من میام ایران
و حالا دم گیت آخرین پرواز و در فاصله چندساعتی با خانواده م...
احساساتم عجیب بهم گره خورده
هنوز نیومده دلتنگ خونه و زندگی جدید و رفقای یک ساله م شدم
و از این طرف دلم پر میکشه برای مامانم و خانواده و شهرم
انگار راست میگن دیگه هیچ جا آروم و قرار نداری
چون واقعا دل و احساساتت دوتیکه میشه