[ هَم دَمــَم ]

همین الان که می خواستم وارد وبلاگ بشم

در حالی که زیر پتو برقی در حال گرم شدن دراز کشیده بودم

یه صدای ویز ویزی شنیدم

از سمت کنتور بود یه لحظه فکر کردم شاید مشکل از جعبه کنتور

باشه که یهویی یه حشره بال دار شروع کرد به چرخیدن تو فضای

کوچیک خونه م! خیلی سریع رفتم زیر پتو ولی جز خودم کی اینجا

بود که بخواد این موجود رو بندازه بیرون! برای همین سریع بلند

شدم و با به دمپایی کار رو تموم کردم

چنددفعه دیگه هم پیش اومده و هر بار کنار از قبل می ترسم...

این بهانه بود که بنویسم از روزمره های زندگیم

از اینکه حواسم به تمیزی خونه و خرید و یخچال هست

با اینکه دیگه ماشینی در کار نیست اما بازم خوب از پس همه کارا

برمیام. دیگه دستم اومده چقدر خرید کنم، از کدوم مغازه ها بگیرم

حتی برای اینکه خیلی سنگین نباشه به مرور تو هفته خرید میکنم

شاید اگه چندماه پیش بهم میگفتن تا چندوقت دیگه قرمه سبزی هنر

دست خودت رو میخوری نمیتونسنم باورکنم، اما همین من که تو کل

زندگیم یه برنج هم درست نکرده بودم حالا انواع غذاها رو میپزم

قرمه سبزی امروز که واقعا خوب بود...

یه روزهایی همه کارها کنار هم چالش میشه ولی میدونم که میتونم

و این شیرین ترین حسی که هر بار درمورد خودم کشف می‌کنم

+ تاريخ شنبه ۱۴۰۲/۰۸/۲۷ساعت 15 نويسنده |

برخلاف عادت همیشگی، چندشب که تا نصف شب بیدارم

با اینکه از صبح در حال بدو بدو و کار بودم ولی انگار از یه ساعتی دیگه خستگی و خواب هم محو میشن...

دلم خواست بنویسم... مثل تمام شب هایی که تو اتاقم بودم و گوشی رو باز می کردم و هرچی تو ذهنم بود خالی میکردم روی صفحه سفید

حالا تو خونه کوچیک خودم، تو سکوت عمیقی که اطرافم هست دلم می خواد بیشتر از این روزها و آدم های اطرافم بگم

روزمرگی من اینجا روبروی یه دریاچه ، وسط یه طبیعت بکر و تو یه ساختمون کوچیک میگذره

اینجا هر طرف که راه بری از یه گوشه کناری صدای هم زبون ها رو می شنوی

اینقدر تعدادمون زیاده که بقیه ملیت ها تبدیل شدن به اقلیت این دپارتمان!

با همه تفاوت هایی که داریم اما حواسمون به همدیگه هست و این قشنگ ترین قسمت دوستی های جدیدم...

استاد جنتلمن تقریبا از همون روزهایی که من رسیده بودم یه برنامه جدید به گروه اضافه کرده بود و اون جلسه های هفتگی برای هر نفر ...

به خاطر همین تقریبا اول هفته ها با این جلسات و حاشیه هاش میگذره

مثل امروز که پسرک ترک خیلی عصبانی بود و برای اولین بار امروز حس کردم از فشاری که بهش اومده اشک تو چشماش جمع شده

با هم اتاقی خیلی سعی کردیم ارومش کنیم

و البته کار نهایی رو خود استاد جنتلمن کرد و خیلی آروم و خونسرد سعی کرد مشکل رو حل کنه...

رابطه من با استادجنتلمن بی دردسرتر از بقیه بچه های گروه‌ پیش رفته... تا حدی که پسرک ترک میگه تو دانشجوی محبوبش شدی

چون همونطور که اون میخواد منظم و دقیق کار میکنی... خب بیراه هم نمیگه، من عادت دارم غرق کار بشم... اصن برای همین اومدم...

بزرگترین نگرانی من پروزه اولی که باید تو زمان محدود کامل کنم وبقیه مسیر تقریبا وابسته به همین کار!

اما امروز وسط یه حلسه دوساعته با چندتا از همکارهامون گفت بابت پروزه اول من هیچ نگرانی ندارم چون همه چی دست خودم!

درسته که بارها از بقیه و حتی خودش شنیده بودم جای نگزانی نیست اما امروز انگار با این حرف خیالم رو از همیشه راحت تر کرد...

انگار حس کرده بود چقدر درگیرم که وقتی داشت به توضیحات و نتایجم گوش میداد گفت تو کارت عالی بوده با همین نتایج هم میشه مرحله اول رو رد کرد

و امان از این حس کمال طلبی وسواس گونه من! امان از این نیاز به تایید ...

...

تو این چندماهی که زندگی جدیدم رو شروع کردم، سکوت بخش بزرگی از زندگیم شده... این سکوت بهم حس رهایی داده

بهم فرصت فکرکردن درمورد خودم و زندگیم رو داده

انگاز تازه دارم این دختری که زندگیش کرده بودم و میکنم رو میبینم

داشتم فکرمیکردم چقدر خوب بود اگه چندین سال قبل تر همچین فرصتی برای دیدن خودم داشتم

نمیدونم شاید زندگیم خیلی متفاوت تر میشد...

به هرحال من راضی م از همین جایی که هستم با همه سختی هایی که تو مسیر داشتم...

وقتی داده ها رو چک کزد و با بقیه حرف زدیم

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۸/۲۳ساعت 16 نويسنده |

حس میکنم قدرت نوشتن رو از دست دادم

دوست داشتم اینجا هم یه آیکون بلندگو داشتم تا بتونم راحت حرف بزنم

از همه روزهایی که مثل برق و باد میگذرن... از خونه م و آرامشش..

از میز کارم و طبیعت بی نظیری که با هر نگاهی که به اطراف ميندازم

حالم رو خوب میکنه... از دلتنگی هام برای کنج آروم و اون پرچم سبز...

از نگرانی های پشت این روزها بابت آینده و ادامه راهم‌‌...

از آدم هایی که کنارم هستن با هزار و یک اتفاق...

از دلم که انگار طلسم شده...

کارهای پروژه رو پیش میبرم و مثل همیشه نگران نتیجه و منتظر حل

شدن مشکلات... از اینکه استاد جنتلمن هیچی از کارهای این مرحله

نمیدونه خیلی راضی نیستم اما چه کنم که مسیرم اینطوری پیش رفت...

دیگه مثل قبل تا آخروقت تو اتاقم نمی مونم، برای رسیدن به خونه م

ذوق دارم، حالم تو این چهاردیواری کوچیک خوبه... آرومم از این سکوت

و آرامشی که اینجا ساختم.‌‌..

شاید همین هم ترس به دلم میاره... دوست دارم نگه دارم این روزها رو...

دارم یاد میگیرم، تجربه های جدید تو محیط کار و زندگیم اینقدر زیاد که

نمیدونم از کدوم باید حرف بزنم.

این تنهایی چیزهای جدیدی بهم نشون میده...

دلم می خواد زیاد بگم اما انگار با نوشتن حس و حال و احوالم قابل بیان

نیست...

خدایی شکر

میدونم که نگاهت مثل همیشه بهم هست...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۸/۱۱ساعت 15 نويسنده |