زودتر تموم شو فروردین!
برو اولین ماه پرچالش و دردناک سال...
هر ساعتت مثل یه سال گذشت و حالا تو آخرین لحظاتت من تسلیم شدم
تسلیم همه ترس ها و اتفاقاتی که فکرش هم برام سخت بود چه برسه به
تجربه کردنش...
حس میکنم تموم شدم... ته کشیدم...
تلاش هایی که برای بلند شدن انجام میدم بی فایده است
دوقدم با عزیزانم همراهی میکنم و بعد به معنای واقعی دچار فروپاشی!
برای اینکه ترکش های این اتفاق به اطرافیانم نخوره خودمو میکشونم
یه گوشه، کنج کتابخونه قدیمی، و سعی میکنم فکر و ذهن رو به هرجایی
وصل کنم جز خونه! جز اتفاقات خوشی که برای من انگار نیست!
عذاب وجدان این همراهی نکردن گلوم رو چسبیده
ولی جز بغض و اشکی که از گوشه چشمم میریزه اثر دیگه ای نداره...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۳۱ساعت 11 نويسنده
|
امید داشتن خیلی خوبه
حسی که ناگهانی میاد و قابلیت اینو داره که تو اوج خستگی، یه لبخند
حتی کم جون و کم رنگ بنشونه روی صورتت...
امید میتونه نوتیفیکیشن ایمیلی باشه که بعد بیدار شدن روی گوشی
میبینی... ایمیلی که اصن انتظارش رو نداشتی ولی از طرف استاد
فرستاده شده و جمله های I fully supported و you have a good
chance to get میشن آبی رو آتیش بیقراری های این مدت اخیر...
درست بعد دومین شب قدری که با همه خستگی روحت زل زدی به پرچم
مشکی و تو دلت گفتی خدایا راه نشونم بده ...
این چندهفته آینده خیلی برام مهمه
با همه وجود از خدا می خوام کمکم کنه چون فقط خودش از حالم باخبر
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۳ساعت 20 نويسنده
|
نمیدونم آخرین بار کی بغلش کرده بودم
فشار روحی تمام این روزها و حرف های نگفته م باعث شد این سکوت
چندین هفته ای رو بشکنم... صداش زدم و رفتم بغلش... شبیه همه
وقتایی که کم آوردم از زندگی... لرزیدم و گریه کردم...
باز هم حرفای همدیگه رو نمی فهمیم، باز هم سعی کرد بهم بگه این اتفاق
داره میفته و هیچکس نمیتونه جلوش رو بگیره... خیره... باید خوشحال
بود... ولی هیچکس حرفای منو نمیفهمه حتی مامان!
انگار همون چنددقیقه تو بغلش آرومم کرد که رفتم تو اتاق و خوابیدم...
طبق برنامه این چندوقت، صبح به محض بیدار شدن از خونه زدم بیرون
با اینکه تا قرارم با دانشجوها هنوز چندساعت مونده بود...
رفتم پارک قشنگه اطراف، بچه ها دبستانی رو آورده بودن گردش، سر و
صداها و جیغ و ویغ معلم هاشون اعصابم رو بهم ریخته بود
مثلا اومده بودم یه کمی تو سکوت و خلوتی اول صبح پارک آروم بشم!
یه کمی که گذشت گفتم به استادخان زنگ بزنم
خیلی وقت بود حرف نزده بودیم، این ماجراهای اخیر گرفتارم کرده بود
علاوه بر اون دوستی حرف هایی زده بود که با خودم فکر کردم بهتره
فاصله ببشتری حفظ کنم تا از خط قرمزهای فکری خودم رد نشم...
اما نمی تونم منکر بشم که استادخان یکی از بهترین رفیق هام
تا شروع کردیم یه حرف زدن گفت صدات میزون نیست
و من که با صدای لرزون گفتم نه روزهای خوبی رو نمی گذرونم
بیشتر توضیح ندادم و ببشتر هم توضیح نخواست گفت هروقت دلت
خواست حرف بزنی بهم بگو ولی از روزگار و ماجراهاش حرف زدیم
گفتم کاش بیخیال همه این راه ها شده بودم
گفت تو خودت رو چندلول بالاتر بردی پس پشیمون نباش و کم نیار...
با اینکه هیچ حرفی از اصل ماجرا نزدم اما همین که حرف زدم خوب بود
امشب دومین شب قدر و برخلاف اولین شب تنها نیستم
قرار با دوستی و مامان بریم
فقط از خدا باید خواست... گره این کار فقط به دست خودش باز میشه
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۲ساعت 17 نويسنده
|
به بی حسی رسیدم...
مثل پرنده هایی که تو قفس زندانی میشن، با تمام قوا خودم رو به در و
دیوار کوبوندم، هر کاری کردم تا بتونم خلاص بشم...
اما نشد، حالا خسته و با اندک توان باقی مونده تصمیم گرفتم بپذیرم...
دیشب دعا ابوحمزه ثمالی رو باز کردم و با هر فراز اشک ریختم تا تموم
شد، تا دلم راضی بشه به آنچه پیش میاد... تا دست بردارم از این دست
و پا زدن های بیهوده برای فرار...
صبح کارت لباس هایی که با ذوق فراوون خریده بودم رو جدا کردم،
مثل همیشه آرایش کمی نشوندم روی صورتم و مثل آدمی که بودم با
نقابی عادی رفتم دانشگاه...
کنار بچه ها خندیدم، حرف زدم و برای چندساعت از دنیا فاصله گرفتم
برگشتم خونه باز سعی کردم نقاب روی صورت رو حفظ کنم اما نمیشه
بالاخره میفته...
مثل اون لحظه که تو آزمایشگاه دانشجوم اومد روبرو و با دلسوزی گفت
استاد انگار خیلی خسته شدین، چشماتون خیلی خسته است
گفتم آره دیشب خوب نخوابیدم!
...
چون دنبال راه می گردم با همین حال رفتم مصاحبه و چرت و پرت
تحویل دادم... در نهایت هم فهمیدم پولی نداره!
همین حالا بعد از نزدیک به ۷ ساعت کلاس و صحبت کردن مداوم، اتاق
رو تمیز کردم، نشستم منتظر خواستگاری که خودم اجازه دادم بیان!
درحالی که با همه وجودم منتظر ایمیل دانشگاهم تا شاید پذیرش بیاد!
من فقط دنبال یه راهم...
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۹ساعت 19 نويسنده
|
پادکست هراس از احساس مجتبی شکوری رو گوش میدادم
گفت جهان نت هاش رو براساس آرزوهای ما نمی نویسه!
ادامه میده و انگار من نشستم و داره برای من حرف میزنه...
چندشب پیش برای اینکه بتونم از شر افکار پیچیده ای که تو سرم رژه
میرفتن خلاص بشم، این پادکست رو دانلود کردم و چپوندم تو گوشم...
از احساسات سرکوب شده میگه... از فرسودگی حرف میزنه
از تموم شدن ذره ذره میگه...
با خودم میگم دست بکش از تمام آرزوهایی که تو رو به اینجا رسوند!
جایی که ترس از دست دادن این آرزوها تمام وجودت رو گرفته...
فلجت کرده و تو حتی توان نداری دور بشی!
...
فکرمیکردم حالم خوب شده... فرصت نفس کشیدن دارم...
نمیدونستم قرار پشت سرهم با ترس هام روبرو بشم...
بارها خواستم بنویسم اما نتونستم
حالا که می نویسم میدونم دیگه اون آرزوهای چندین و چندساله رو خاک
کردم! گریه ها، بی قراری ها و تمام دردی که تو این روزها کشیدم برای
همین بود... فقط قدم آخر پذیرش
انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن تا من تسلیم بودن رو یادبگیرم.
سال ها فرار کردم تا مواجه نشم، حتی همین هفته پیش با خراب ترین
حال ممکن تو تاریکی شب رو به آسمون التماس کردم بهم مهلت بده...
اما انگار باید قدم آخر رو بردارم، هرچند لرزون و سست!
من اونقدری که خدا یا آدم های اطرافم فکرمیکنن قوی نیستم...
شاید هم هستم و خبر ندارم
فقط میدونم خسته م... خیلی خسته
دلم می خواد بشینم اما مجبورم ادامه بدم...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۱/۱۷ساعت 15 نويسنده
|