[ هَم دَمــَم ]

برای پست شماره ۹۹۹

میخوام بگم از غم و درد و ناراحتی که این روزها تو وطنم موج میزنه

دلم گرفته...

از ظلم و ستمی که نه تنها درمورد موضوع اخیر که تو خیلی از جنبه های

زندگی تو این سرزمین میبینم تمام وجودم آتیش میگیره...

باورتون میشه چندوقته میخوام دلم رو به موندن خوش کنم؟

دارم خودمو راضی میکنم به بودن تو همین مرز اما نمیذارن...

+ نمیدونم چه اتفاقی میفته ولی دلم خواست بنویسم از این روزها...

++ خداحافظ تابستون تلخ سال یک

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۳۱ساعت 14 نويسنده |

روزی که اون خبر وحشتناک رو خوندم خوب یادمه

سالی که مطابق به دو رقم آخر همین پست بود

حال مامان بزرگ خوب نبود، مامان رو رسوندم بیمارستان و رفتم سرکار

پشت چراغ قرمز اول نت گوشی رو وصل کردم

یخ زدم... نه از هوای سرد اون روزها که از خبر عجیبی که خوندم

باور نکردم! خطای انسانی؟؟؟

چراع قرمز بعدی دوباره متن خبر رو خوندم

چراغ قرمز سوم بازم از اول خوندم

رسیدم به دوستی گفتم اینا چی میگن؟؟؟ چیکار کردن؟؟؟

حال اون روز صبح رو فراموش نمیکنم چون همه شوکه بودیم!!!

غم و سردی و سیاهی اون روزها رو خوب یادمه

و حالا دوباره همون حال... همون شرایط ...

به آرزوهای اون دختر فکرمیکنم و مدام میگم خدایی به دل خانواده ش

صبر بده

به ظلم و ظالم فکرمیکنم و میبینم روح و روانم تحمل نداره...

شاید دلیل رفتن خیلی از آدم ها همین باشه

انگار توانی برای تغییر نیسن

ولی تو هرجا هم باشی باز وطن وطنِ

و غم آدم هایی که تو این مرز هستن مثل غم عزیزانت...

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۶/۲۹ساعت 22 نويسنده |

امشب دیگه خونه بودم

دیشب وقتی نگاهم به اون پرچم سیاه افتاد گفتم همه چی دست شما

میخوام تسلیم باشم... چهل شب اومدم که بگم راضی م به هرچی خیره

می نویسم که فراموش نکنم این قول و قرار ...

+ خدایا ...

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۲۸ساعت 0 نويسنده |

شب اربعین

دوباره بساط هر سال و رنگ و بوی هل و زعفرون تو خونه هست

و من نمیدونم سال دیگه هستم یا نه. فقط میخوام هرچی خیر پیش بیاد.

روزهای شلوغی رو گذروندم...

کار استادخان رو با تمام فشاری که داشت تموم کردم. سخت بود چون

نمی‌فهمیدم و این اذیتم می کرد. اما به هرحال تحویل دادم و امیدوارم

نتیجه خوبی داشته باشه ...

برای استرالیا اپلای کردم... از بین گزینه هایی که استاد و گروهی که

باهاشون هماهنگ کرده بودم برام فرستاده بودن دوتا رو انتخاب کردم

چون از نظر مالی بهتر بود حالا باید منتظر باشم ببینم چی پیش میاد

کانادا هم قرار بود با استادها ارتباط بگیرن که دیگه نمیدونم چی شد

خیلی پیگیرش نیستم چون شهر سردی واقعا سرده!!!

وقتی به پروفسور گفتم نگاهی بهم انداخت و گفت میدونی یخ میزنی؟

اما به هرحال یه گزینه است...

همزمان مقاله دوستی رو هم شروع کردم و همه اینا کنار شروع شدن

دانشگاه و ترم جدید فرصت زیادی برای ادامه مکاتبه ها نذاشته...

اگه همه این کارا خوب جواب بده چندتا مقاله اضافه میشه و شانسم ...

میخوام بگم همه این ها باید حال خوب همراه خودش داشته باشه

اما چرا حسش نمیکنم؟ این حفره تو وجودم چیه که با هیچکدوم از اینا

پر نمیشه؟ این بغض چسبیده به گلوم چرا تموم نمیشه؟

فرداشب آخرین شب قرارمون ...

من از الان دلتنگ آرامش شب ها و حال خوبم تو اون لحظه هاست

می‌ترسم و این چیزی که هرشب گفتم و حالا اینجا می نویسم

از اومدن روزهایی که پر از یادآوری می ترسم...

از خیلی اتفاقات دیگه هم می ترسم

ولی تو تمام این شب ها رفتم تا بگم شما نگام کنین کمکم کنین...

استادخان میگه یادش بخیر پارسال مثل این موقع ها

گفتم آره و تو دلم به خودم گفتم من خبر نداشتم چه اتفاقاتی تو راه...

+ خدایا میدونی حرف رو زبونم شکر همه نعمت هایی که دادی و ندادی

فقط میخوام بگم خودت نگام کن...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۶/۲۵ساعت 21 نويسنده |

جلسه سوم با استاد کانادایی برگزار شد

خوب بود، سعی کردم خوب باشم اما میدونم فاصله با چیزی که میخوان

زیاده... قرار شد ادامه بدیم و احتمالا بقیه اعضای گروه رو هم ببینم.

این وسط از گروه استاد استرالیایی هم ایمیل رسید که برو اپلای کن

اما مشکل اینجا هزینه است! چرا اینقدر کم میده آخه...

همین یه کمی ماجرا رو مشکل کرده. زندگی کردن با این پول آسون نیس

حالا در کنار این ها کار استادخان و کار جدیدی که دوستی پیشنهاد داده

رو دارم... البته که بسیار به نفع خودم چون رزومه رو پربار میکنه ...

امیدوارم اینا شبیه کار خودم نباشه و زود به نتیجه برسه

از دانشگاه هم درخواست یه گفتگو آنلاین دادن که عجیب براش ذوق

دارم. کلا حرف زدن درمورد این زمینه و کارها و اطلاعات دادن به بقیه

رو دوست دارم. انگار باتری روح و جسمم رو شارژ میکنه. واسه همین که

برای شروع ترم روزشماری میکنم. برای کلاس هایی که دیگه خدابخواد

قرار از اول به صورت حضوری و عادی برگزار کنم :)

+ این زندگی که من ساختم... تلاش کردم و تا جایی که تونستم راه رو

برای خودم باز کردم... این روزها هرچی بیشتر به رفتن فکرمیکنم یه

ترس و نگرانی عجیبی تو وجودم ته نشین میشه فقط کافیه یه محرک

خارجی پیش بیاد... حرفای مامان، صحبت های خونه، اتفاقات زندگی

به هر حال هر کدوم میتونه این ترس و نگرانی های ته نشین شده رو

شبیه یه گردباد بزرگ تو دلم راه بندازه و من وسط این حجم فکر گم

بشم...

++ وقتی شب میرم سر قرار این چندهفته دلم آروم تر میشه و تهش به

خودم میگم دختر تو میای اینجا که به خودت توکل کردن رو یادآوری

کنی... پس تلاش کن و بسپار به خودش :)

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۰ساعت 21 نويسنده |

رفته بودم تا با دکتر خندان و دوستی تصمیم بگیریم این صفحات گرانبها

رو کجا بفرستیم؟

تا ظهر درگیر بودیم و بالاخره با بی حوصلگی و بدون وسواس های همیشه

فرستادیم رفت... به بچه ها میگم به نظرتون چه نذری جواب میده؟

تو راه برگشت پشت چراغ قرمز فرصت کردم گوشی رو باز کنم که دیدم

میس کال از استادخان اومده

زنگ زدم گذاشتم روی اسپیکر تا بتونم تو مسیر صحبت کنم

از نتیجه کار و مصاحبه جدید خیلی کلی بهش گفتم

و اونم شروع کرد به توضیح دادن حال و روز داغونش

از فشار کاری و حجم کارهای باقی مونده گفت و اینکه حتما کاری که من

گرفتم رو خوب انجام بدم

میگم به من استرس ندین من تلاش خودمو میکنم ولی واقعا نمی‌فهمم

میگه کار خوب میخوام اما قول میدم تضمینی دیگه این یکی جواب میده

بعد هم برای تو صحبت میکنیم

منم شیک و مجلسی گفتم برو بابا اصن نمیخوام من توان این حجم از

استرس و فشار رو ندارم. میشینم همینجا زندگی میکنم خب!!!

در حین اینکه بلند بلند میخندید گفت آره فشار هست ولی آب و هوا خوله

+ باید فردا باهم صحبت کنیم و من بخش زیادی رو هنوز کامل نکردم

صبح میرم همون گوشه دنج دانشگاه کارها رو جمع میکنم

تو خونه نمیتونم!

++ باید فکرکنم ...

حتی اگه خیلی مشتاقانه به استاد کانادایی گفته باشم بی صبرانه

منتظر میتینگ بعدی م !

+++ مامان "در پناه تو" میبینه

و من یه جاهایی چشمام پر اشک میشه از یادآوری بی انصافی

اصلا و ابدا قصد ندارم نقش قربانی به خودم بدم چون خوب

فهمیدم که چه اشتباهاتی داشتم و قبول دارم اما این باعث

نمیشه یه چیزهایی رو فراموش کنم... تجربه بود یه تجربه بزرگ...

+ تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۶/۰۵ساعت 21 نويسنده |

جلسه معرفی و امضا کتاب بود

کتابی که عنوانش برای من و تو این روزها خیلی چالش برانگیز

بابت خرید کتاب تردید داشتم اما یه لحظه با خودم فکرکردم اگه قرار

بود هدیه ای برای دوستی بخرم این کتاب رو انتخاب میکردم؟؟؟

وقتی دیدم جواب بله است

به یاد ویدیو مشاوره که می‌گفت هر کاری که دوست داری برای دیگران

انجام بدی و هر محبتی در قبال دیگران داری رو برای خودت هم انجام

بده، تصمیم گرفتم کتاب رو بخرم و یک ساعتی هم تو صف بودم تا اون

امضا مترجم صفحه اول کتاب ثبت بشه به عنوان یادگاری از امروز...

این کتاب رو خریدم تا به خودم بگم

هر تصمیمی بگیری

هر راهی رو که بخوای دنده عقب بیای

من همیشه و همه جا همراهتم...

+ استاد کانادایی برای مصاحبه سوم ایمیل زده

قصد ندارم فعلا موقعیت ها رو از دست بدم اما باید بیشتر فکر کنم...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۶/۰۴ساعت 22 نويسنده |

عکس ۱۷۴ مگاپیکسلی ماه رو دیدی؟

ماه، درخشندگی که تو آسمون شب داره، خصوصت حالت کاملش، برای

من قشنگ ترین تصویری که شب ها به امید دیدنش میرم روی صندلی

تراس کوچیکه میشینم...

حالا یه عکس ثبت شده از همین دایره درخشان دوست داشتنی من

گوشه به گوشه ش فراز و فرود و رنگ های مختلف داره

سفید یک دست نیست، صاف صاف نیست

تو این عکس با این‌همه جزئیات دیگه خبری از اون نور و زیبایی نیست

اما بازم دوست داشتنی...

خیلی اتفاقات و خیلی آدم ها تو این زندگی همین

ظاهر با واقعیت متفاوت

ولی این حس برای چندتا از این آدم ها و اتفاقات ثابت باقی میمونه؟

چقدر خوبه که وقتی به واقعیت نگاه میکنی

وقتی متوجه خیلی تفاوت ها میشی

بازم با خودت بگی " به هرحال من راضی م و دوسش دارم"

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۶/۰۴ساعت 13 نويسنده |

بعد از یه مدت طولانی نتیجه صفحات نوشته شده اومد و رد شد!

با اینکه طولانی شدن پروسه خیلی روی اعصاب بود اما یه امیدی داشتم

که احتمالا قبول میشه که نشد...

مصاحبه ها هم نتیجه ی خاصی نداشتن و انگار خودمم حوصله پیگیری

ندارم...

فعلا پروژه استادخان رو کار میکنم و سخته! خودش هم درگیر و من هم

سردرگم کلی مطلب که چیزی نمی‌فهمم و عجیب سعی میکنم بفهمم!

بچه ها خیلی ساکت و صامت پیش میرن نمیدونم چرا اما حس میکنم

اون شور و هیجانی که انتظار دارم رو ندارن...

به هرحال همه اینا از من آدمی ساخته که انگار روی حالت low battery

هر از گاهی به بهانه ای کمی شارژ میشم و خیلی زود هم برمیگردم به

همون حالت هشدار ...

کلی حرف تو سرم میچرخه

راستش دیگه راه روبرو برام روشن نیست

دیگه از تصمیم هایی که داشتم مطمئن نیستم

اما یه سوال بزرگ دارم... پس چیکار کنم؟؟؟

بعد از اتفاقات و حرفایی که زده شد دیگه با مامان نمیتونم راحت حرف

بزنم... عادی رفتار میکنم اما واقعا یه چیزی تو وجودم شکست

دوستی هم حال و احوال جالبی نداره... استرس زندگیش بالا رفته

استادخان هم خیلی شرایط آسونی نداره و فشار روزمره ش بالاست

برای همین عملا ساکت شدم

نیاز دارم با یه کدومشون حرف بزنم ولی نمیتونم

شاید واسه همین که تو قرار شبونه مون همه حرف ها اشک میشه میریزه

انگار حرف های من تو نگاهم که زل میزنم به اون پرچم سیاه سرگردون

یا به اون کتیبه نوشت بزرگ سردر خونه تون و امیدوارانه میخوام که

خودتون از دلم بخونین... خودتون دلم رو آروم کنین...

+ هوا کم کم سرد میشه

دلم نمیخواد سرد بشه

چرا پاییز های زندگی من اینقدر پر فراز و نشیب؟

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۰۳ساعت 0 نويسنده |