بعد از یه مدت طولانی نتیجه صفحات نوشته شده اومد و رد شد!
با اینکه طولانی شدن پروسه خیلی روی اعصاب بود اما یه امیدی داشتم
که احتمالا قبول میشه که نشد...
مصاحبه ها هم نتیجه ی خاصی نداشتن و انگار خودمم حوصله پیگیری
ندارم...
فعلا پروژه استادخان رو کار میکنم و سخته! خودش هم درگیر و من هم
سردرگم کلی مطلب که چیزی نمیفهمم و عجیب سعی میکنم بفهمم!
بچه ها خیلی ساکت و صامت پیش میرن نمیدونم چرا اما حس میکنم
اون شور و هیجانی که انتظار دارم رو ندارن...
به هرحال همه اینا از من آدمی ساخته که انگار روی حالت low battery
هر از گاهی به بهانه ای کمی شارژ میشم و خیلی زود هم برمیگردم به
همون حالت هشدار ...
کلی حرف تو سرم میچرخه
راستش دیگه راه روبرو برام روشن نیست
دیگه از تصمیم هایی که داشتم مطمئن نیستم
اما یه سوال بزرگ دارم... پس چیکار کنم؟؟؟
بعد از اتفاقات و حرفایی که زده شد دیگه با مامان نمیتونم راحت حرف
بزنم... عادی رفتار میکنم اما واقعا یه چیزی تو وجودم شکست
دوستی هم حال و احوال جالبی نداره... استرس زندگیش بالا رفته
استادخان هم خیلی شرایط آسونی نداره و فشار روزمره ش بالاست
برای همین عملا ساکت شدم
نیاز دارم با یه کدومشون حرف بزنم ولی نمیتونم
شاید واسه همین که تو قرار شبونه مون همه حرف ها اشک میشه میریزه
انگار حرف های من تو نگاهم که زل میزنم به اون پرچم سیاه سرگردون
یا به اون کتیبه نوشت بزرگ سردر خونه تون و امیدوارانه میخوام که
خودتون از دلم بخونین... خودتون دلم رو آروم کنین...
+ هوا کم کم سرد میشه
دلم نمیخواد سرد بشه
چرا پاییز های زندگی من اینقدر پر فراز و نشیب؟