مثل هر شب تو راه برگشتن به خونه م
از پنجره اتوبوس نگاهم افتاد به پسرکی که با عصای سفید از کناره این
خیابون شلوغ راه رو جلو میرفت... وقتی رسید به چهارراه یه لحظه تو
دلم گفتم مواظب باش... اون پسر همونطور آروم و عادی با عصای سفید
چندقدم جلوتر رو چک کرد و از چهارراه رد شد...
انگار ترسی از این ماشین ها و شلوغی اطرافش نداشت
همین لحظه که این صحنه رو دیدم به خودم گفتم شاید معنی اصلی توکل
همینه... من که این روزها اینقدر دنبال معنی و راه این کلمه میگردم
انگار همه جوابم تو همین صحنه بوده...
نمی ترسید، چون چندقدم جلوتر رو چک میکرد، احتمالا بقیه حواس ها
هم کمکش میکردن و از همه مهم تر بقیه ش دست یکی دیگه است...
تا حد توان خودت مسیر رو ببین اما بدون محافظ اصلی یکی دیگه ست
+ تو اتوبوس ساعت ۹ شب نوشتم تا این لحظه رو فراموش نکنم
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۷ساعت 20 نويسنده
|
شاید بهترین تصمیمی که این اواخر گرفتم همین قرار چهل شب باشه
آرامش، نسیم خنکی که وقت اذون میزنه، پرچم مشکی که تکون میخوره
و من زل میزنم بهش تا هرچی هست و نیست رو از دلم بخونن...
در اینکه دل نازک تر از هر زمانی تو زندگیم شدم شکی نیست اما اگه اون
اتفاقا این تغییرات تو زندگیم بوده پس خیلی هم بد نیست...
دارم تمرین توکل میکنم
هرشب یادآوری میکنم که من هرکاری بتونم انجام میدم ولی بقیه ش با
شما... هرشب با یه بغل آرامش برمیگردم خونه و میخوابم...
دلم نمیخواد تموم بشه
چندروز مهم رو در پیش دارم
دوتا قرار با دو نقطه متفاوت از این کره خاکی...
استادخان میگه مدیر برنامه نمیخوای؟
با اینکه بیشتر از زمانی که بود اذیت میکنه اما خیلی خوبه که هست
انگار یه وقتایی که کم میارم بهش الهام میشه که باید زنگ بزنم به این
دختر تا یه چیزا رو براش یادآوری کنم...
از سختی ها میگه ولی کنارش مزایا زندگی جدید رو هم توصیح میده
و من باز نگاهم به بالاست و میگم اگه راه درستی خودت برام هموار کن
+ روزی میاد که این نوشته ها رو بخونم و بخندم و تو دلم بگم دیدی
اون سردرگمی ها تموم شدن؟ دیدی بالاخره دلت به یه راه راضی شد؟
مثل پارسال همین روزها،
تو اون شرایط سخت فقط میخواستم از اون طوفان به سلامت بیایم
بیرون... اومدیم... تموم شد... نتیجه تلاش ها خوب بود
اما نمیدونستم چه اتفاقات جدیدی تو راه ...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۵ساعت 14 نويسنده
|
یکی از لذت های زندگی قطعا پیامک واریزی حقوق
حالا درسته پولی که این مجموعه میده در قبال کاری که میکنم واقعا
شوخی حساب میشه اما چه کنم که علاقه دارم و حقوقش هم شیرین...
شروع ترم جدید هم نزدیکه و خدارو هزارمرتبه شکر که از اول ترم قرار
حضوری برگزار کنم...
و چه لذتی بالاتر از درس دادن کتاب سبز آبی:)
+ دوست عزیزی که درمورد واکسن پرسیده بودید
چون نظرات رو تایید نمیکنم اینجا مینویسم
واکسن اسپایکوژن برای من عوارضی نداشت به جز کمی درد دست.
اما اینکه برای شما چطور باشه بستگی به واکنش سیستم ایمنی بدن
شما، نوع واکسن تزریق شده در دفعات قبلی و ... داره.
من سه دوز قبلی رو آسترازنکا زدم و دوز چهارم اسپایکوژن و فقط
تو اولین تزریق واکسن علائم شدید تب و لرز و... رو تجربه کردم.
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۳ساعت 14 نويسنده
|
گفته بود یه لیست از چیزهایی که دوست داری بنویس
از کارهایی که دلت میخواد برای خودت انجام بدی
هنوز ننوشتم
اما دلم خواست تو فضای خونه نمونم خصوصا بعد از بحث چنددقیقه
و کوتاه دیشب تو ماشین...
اومدم وسط آلاچیق یه کافه خونگی با فنجون لانه کارامل کنار تبلت
صدای پرنده ها روی درخت های اطراف آلاچیق حالم رو خوب کرده...
این حتما یکی از کارایی که دوست دارم برای خودم انجام بدم
و اکثر مواقع کوتاهی کردم
از فضای دانشگاه کوچیک و بزرگ و هزارتا یادآوری تو اون محیط ها
خسته شدم پس چه بهتر که جای جدید رو امتحان کردم :)
+ برای مصاحبه دوم آماده میشم
و هنوز نمیدونم چی میخوام فقط میخوام تو حال زندگی کنم
میدونم هرچی بهترین باشه بهم میدی
++ راستی امروز سومین قرار از چهل روز ...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۲۰ساعت 11 نويسنده
|
تپش قلب داشتم
میدونم از اعصاب بود...
نخوابیدم چون میدونستم بل این وضعیت تقلا برای خواب یعنی کلافگی
بیشتر ... پس رفتم سراغ چت های قدیمی پارسال مثل همین موقع ها
روزهایی که سختی کرونا و آزمون و خلاصه نشدن رو میکشیدیم...
سه ساعت و نیم گذشت تا رسیدم به اون روز که ماجرا زندگی فرق کرد.
چقدر میخندیدیم ها
همه اینا رو میخوندم و یاد پستی افتادم که استادخان امروز برام فوروارد
کرده بود
امید
امید
امید
+ این روزها و شب ها التماس دعا
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۱۷ساعت 3 نويسنده
|
روزهای سخت
دل کم طاقت
و باز هم سعی در منطقی رفتار کردن...
دوره روانشناسی ثبت نام کردم و قدم به قدم با تمرین ها پیش میرم
بهترم ... واقعا بهترم
انگار نوشتن برای من معجزه است ... حالا تو هر زمینه ای
از چندتا دانشگاه مصاحبه گرفتم و فعلا درحال جمع و جور کردن اینام
امروز اولین تجربه کانادا بود... سخت گیر و نکته سنج... دقیقا برعکس
اون چیزی که استادخان تو ذهنم ساخته بود...کجا راحته آخه مرد!!!
راستش رو بگم هروقت میرم مصاحبه کلی فکر و خیال میاد سراغم
اما هرچی فکرمیکنم راهی پیدا نمیکنم
احساس میکنم اینطوری هم خودم و هم خانواده م زندگی بهتری داریم
خستگی اونا رو درک میکنم
حتی اگه مدام به خودم بگم خب وسط بحث که حلوا خیرات نمیکنن!
+ این شب ها گوشه اون خیمه بزرگ که نور هلال ماه از گوشه سمت
راستم دیده میشه فقط از خدا راه درست میخوام هم برای خودم و
هم بقیه... الهی خیر پیش بیاد تو هر کار و راهی که قدم میذاریم
+ خدایا شکر :)
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۵/۱۲ساعت 23 نويسنده
|