[ هَم دَمــَم ]

 

کسی هست که به اندازه من از روزهای تعطیل متنفر باشه؟

این حرفا این موج منفی هایی که هرکدومشون میدن

اینکه هرلحظه باید فکرکنم چه کاری میشه کرد تا این اوضاع بهتر بشه

نه بهترم نه ... حداقل از این بدتر نشه!

ترجیح میدم صبح بزنم بیرون فکر و ذهنم و پر کنم از ماجراهای بیرون

بعد شب که شد برگردم خونه بخوابم ...

ولی روح و روانم و با حرف ها و رفتارهای اینا تو یه روز تعطیل نابود نکنم!

 

+ به کوروش باید بگم یه وبلاگ درست کن

   اینم یه نوعی حرف زدن با خودتِ ... 

 


برچسب‌ها: روزمرگی, Canada
+ تاريخ جمعه ۱۳۹۵/۰۹/۲۶ساعت 20 نويسنده |
 

 

کوروش میگه وقتی تنهایین و هیچکس نیست

آدم میتونه خودش با خودش چت کنه !!!

 

+ هرچقدر هم که بگم تنهام بازم نیستم چون خیلی آدما رو دارم

   نهایتش مامانم... دیگه آخرش خداست :)

   ولی درک تنهایی این آدم خیلی سخته ... واقعا تنهاست ...

   من همیشه گفتم دلم میخواد برم یه گوشه که هیچ احدالناسی نباشه

   ولی من هیچی از معنای تنهایی نمیدونم ...

   سخته حتما خیلی سخت که کوروش و وادار کرده با خودش چت کنه !

 


برچسب‌ها: Canada
+ تاريخ جمعه ۱۳۹۵/۰۹/۲۶ساعت 20 نويسنده |
 

امروز استادخان پیام زده بود منتظرم!!!

آخه این جمعه که گذشت هیچی نفرستادم

گفتم ببخشید شرایطم اوکی نبود

گفت مشکلی نیست ، اگر کاری از من برمیاد هستم

گفتم ممنون سعی میکنم این هفته بهتر باشه

 

+ میگن ویبریو شده مدیرگروه ما !!! چه روزهای شیرینی در انتظار ما خواهد بود !!!

+ بیشتر نوشته بودم ولی به ناگاه پرید !!!

 

+ کوروش میگه به تعداد سال تولدم یه حالت دومینو سیگار برام بچینین

   خیلی خوشحال میشم 

   وقتی اینطرف بود میگفت از روز تولدم و جشن و اینا خوشم نمیاد

   حالا رفت اونطرف متحول شده عایا؟

 


برچسب‌ها: استادخان, canada
+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۲۵ساعت 0 نويسنده |
 

حوصله دانشگاه رفتن که ندارم

برای همین صبح زنگ زدم اتاقشون

طبق معمول جناب ویبریو گوشی و برداشت (خیلی حال و احوال و اینا نکردم دیگه حوصله نداشتم)

استادخان که گوشی و برداشت گفتم چون فعلا نمیام زنگ زدم همینطوری یه چیزایی بپرسم

گفتم خسته شدم، ممکنه این یه ماهی که تا ترم جدید داریم برنامه خاصی نفرستم

       فقط میخواستم در جریان باشین که خودم دارم ساعتام و کم میکنم

       تازه میخوام یه سر و سامونی به اوضاع زبانم بدم!

گفت راحت باش تو این مدت بیشتر از حدی که باید کار کردی

 

ولی توصیه هایی که بعدش کرد  همچین کم از یه برنامه عادی نبود!

دیگه پشت خط نمیشه خیلی خوب توضیح داد فقط گفتم براتون میفرستم ...

 

+ این تیچر مجازی خیلی خوبه ! کاش پایدار باشه

+ کوروش صبح زده که درگیر امتحان کالج و کارامم، ببخشین اگه این مدت نیستم !!!!

+ امروز مصاحبه پایان نامه اون تیچر قدیمی هم تموم شد، قراره دوجلسه کلاس رایگان برای جبران بذاره

+ از صبح داریم دنبال خونه میگردیم !

 


برچسب‌ها: استادخان, روزمرگی, canada
+ تاريخ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۵/۰۷ساعت 15 نويسنده |
 

عجیبه که تو این چند ترم با اجبار و اکراه فراوووون و به زحمت چند خط نوشتم و تحویل دادم

ولی دقیقا وقتی از اونطرف دنیا یه چیزی میگی

به ثانیه نکشیده جمله ها تو ذهنم ردیف میشه و مینویسم !!!

+ همچنان میگم کاش بودی !

 


برچسب‌ها: Canada
+ تاريخ دوشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۲۱ساعت 11 نويسنده |
 

تابستون پارسال فوق العاده بود

تمام چیزی که الان دارم از اطلاعاتی که تو اون چندماه کلاس گرفتم

الان که این روزها رو با اون روزها مقایسه میکنم چقدر حسرت میخورم

چقدر به روح اون کوروش خان درود میفرستم که آخه نونت کم بود آبت کم بود مهاجرت کردنت چی بود!!!

میدونم پیشرفت زندگیش اونطرف سریعتره

ولی این روزها بعد هرجلسه از این کلاس های بیخود و بی ارزش میگم کاش بودی

 

+ الان که این آقاهه "ق" خییییلی خسته است ، اون استاد "ف" خوبه ولی تبعیض گذاره !!!

+ دلم برای کلاس هامون تنگ شده، با همه حرص خوردن ها و ساز مخالف زدن ها و خنده ها و ...

   Good Old Days

 


برچسب‌ها: Canada
+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۴/۰۶ساعت 1 نويسنده |
 

تازگی ها یکی تو گروه add شده

صدا و لهجه ش خیلی عجیب غریبه ، یه نوع بریتیش لوس پسرونه !!!

کلا فقط دوست داره وویس بفرسته

حالا چندشب پیش به کوروش میگفت صدا بفرست

این هم که مث همیشه رک و پوست کنده بدون هیچ تعارفی حرفش و میزنه

(این خصلتش به شدت رو اعصاب و باحاله)

گفت دوست ندارم بفرستم خوشم نمیاد از این کار !!!

 

+ من نسبت به این بریتیش خان اصن حس خوبی ندارم

   مخصوصا که زیادی به کوروش گیر داده و ... !!!

 

+ یه چیز دیگه هم تو این روزا زیادی داره خودنمایی میکنه

   jojie... 

   همین خارجی جانم!

   یه سال شد که میشناسمش

   در زوایای پنهان انگلیسی حرف زدن، اسپانیش هم آموزش میده

   میگم حتما منم باید فارسی بهت آموزش بدم دیگه آره؟

 

  + آدم های زیادی میان و میرن

   ولی با هیچکدوم از اونا راحت نیستم

  

  +میگه 23 ساله شدی

   میگم 22

   میگه 22!!! چقدر بچه !!!

   میگم بزرگ شدم من

   میگه نه به اندازه من 39ساله !

  میگم پس من چرا حس نمیکنم اینقدر بزرگی؟ چرا اینقدر جوون موندی خب !!!

 

 

+ از این به بعد شماره دار مینویسم مجددا

 


برچسب‌ها: مستر خارجی, Canada
+ تاريخ جمعه ۱۳۹۵/۰۳/۲۸ساعت 13 نويسنده |
یه وقتایی یه چیزایی مث موریانه ذره ذره و یواش یواش مغزت و میخورن

مث یه حرفایی که از بعضی ها تو دلت مونده

یا مث یه اتفاق هایی که تو هیچی ازشون نمیدونی ولی این ذهن لعنتی شروع میکنه

به تجزیه و تحلیل و روانی کردن تو

بابا یه کلام

نذارین چیزی تو دلتون بمونه

هرچی سوال شد هرچی اومد تو ذهنت و داشت داغونت میکرد

نذار

به جاش برو دوکلوم حرف بزن

آخ اگر این به جا حرف زدن و یاد میگرفتیم

کلی از مشکلاتمون حل می شد!!!

 

چندوقته یه موضوعی بدجور روی اعصاب قدم زنان میاد و میره

امروز با یکی که مربوط به این موضوع بود حرف زدم

اول با خودم گفتم بیا از قانون به درک استفاده کنیم اصن بیخیال اون قضیه بشیم

ولی یهویی سر موضوع باز شد

آخ اصن بعد گفتن اون یه کلمه ذهنم آروم شد!!!!

عادت ندارم تند صحبت کنم فقط با خنده و شوخی گفتم چقدر از اون موضوع ناراحت شدم

یه سری دلیل برام آورد

کاری ندارم که راست بود یا نه

همین که حرفمو زدم خیلی حالم خوب شد

 

هفته دیگه بچه ها میان مشهد

دلم تنگ شده

بعد 3ماه

چه خوب چه بد

دلتنگ روزهایی م که با دوستام صبح تا شب و میگذروندم

 

همزمان دارم هم بیو و سلولی میخونم هم واسه امتحان ها

استادخان میگه شماها سال دیگه کنکوری محسوب میشین ها

با لحن خودش گفتم ما قراره باسواد بشیم نه اینکه فقط کنکور بدیم

گفت الان ادای منو درآوردی

گفتم نه بابا دارم نکات و یادآوری میکنم واسه خودم

 

خدایا ما رو از شر همه این استادا حفظ کن

من که میدونم هرکدوم از اینا چه نقشه های مخوفی واسه ما کشیدن

 

 به استاد سن و سال دار و ماشالله حافظه دار میگم ما خیلی از امتحان شما میترسیماااا

میگه آره خانوم ...  نکه من خیلی ترسناکم خب دیگه همه میترسن

 

بیخیالشون!

فردا پیشوازه

ماه رمضون را دوست

کلاس زبان هم از آخرهفته دوباره شروع میشه

استاد قدیمی میاد دوباره بدک نیس

ولی همچنان نظرم اینه که هیچکس به خوبی اوشون نیست!!!

چندروز پیش باز دوره آه و ناله ها شروع شده بود

گفتم یه ذره به آرزوهات فکرکن پلیز

میگه میدونی شبیه کی شدی؟  گوینده های اخبار سر صبح!!!

گفتم اینجوری نباشیم که دو روزه با این همه مشکل و گرفتاری دیوونه شدیم رفته

 

بعد امروز فیلم از کنسرت میذاره تو اینستاش

چقدر حال میداد چارتا حرف پایین پستش میذاشتم

بیخیال آبرو !!!

 


برچسب‌ها: روزمرگی, استاد خان, canada
+ تاريخ یکشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۱۶ساعت 15 نويسنده |