[ هَم دَمــَم ]


دقیقا دوماه از آخرین نوشته میگذره

سفر به ایران تموم شد و همزمان با برگشتنم اتفاقات مختلفی افتاد که

حال و حوصله نوشتن رو ازم گرفت... اما دوباره برگشتم...

برای آدمی که با شرایط نرمال از کشورش مهاجرت نکرده، برگشتن و

دیدار مجدد هم می تونه دلتنگی رو کم کنه و هم میتونه کلی استرس

داشته باشه... نگرانی از اینکه اگر به هر دلیلی نتونم برگردم!!!

من به معنای واقعی تبدیل به همون مارگزیده ای شدم که از ریسمون

سیاه و سفید هم می ترسه! و این ترس لعنتی نذاشت از روزهایی که

تو شهر و سرزمین خودم بودم نهایت لذت رو ببرم...

ولی بازم خوب بود، اینکه جشن ورود به دهه جدید زندگی رو‌ با خانواده

گرفتم خیلی قشنگ بود... تقریبا هر روز به رفت و آمد و انجام کارهایی

که برنامه ریزی کرده بودم گذشت و شب هایی که کنار مامان بودم...

روزها و شب های آخر فقط نگاهش میکردم، دستش رو می بوسیدم و

هنوز نرفته دلم براش تنگ می شد... این درد دوری خیلی سخته خیلی!

دفعه اول خبر نداری قرار چه حس هایی رو تجربه کنی

اما جدایی دفعه دوم با علم به اینکه میدونی دلتنگی چه درد عجیبی

داره ، هزار هزار برابر سخت تر بود. تو فرودگاه امام یه گوشه نشستم

و فقط اشک ریختم، بدون اینکه بخوام خودم رو آروم کنم چون حق

داشتم ناراحت باشم، حق داشتم دلتنگ باشم، حق داشتم سبک بشم...

دوباره پرواز طولانی

و ایندفعه تونستم بیشتر مسیر رو بخوابم

وارد فرودگاه شدم، از پاسپورت چک رد شدم و بارها رو‌تحویل گرفتم

حالا تونستم از اون استرس مخفی لعنتی خلاص بشم و بگم خب دیدی

برگشتی؟

این دومین دفعه ای بود که وارد این فرودگاه میشدم و چقدر حالم فرق

داشت با اون دختر یک سال پیش، حالا خونه داشتم، مسیرها آشنا بود

و دیگه خبری از اون سردرگمی و حس غربت نبود...

در خونه رو باز کردم، چمدون ها رو‌ بردم داخل و یه نگاه به فضای

کوچیک خونه انداختم و گفتم به تنهایی خوش اومدی دختر... دلم تنگ

شده بود برای این چهاردیواری ولی همزمان دلتنگیم برای مامان و خونه

هم زیاد شده بود... دوستم که همسایه م هست شام درست کرده بود...

فکرکن بعد نزدیک به ۲۴ ساعت پرواز و چرخیدن تو فرودگاه ها از راه

برسی قرمه سبزی بخوری :)

اون شب به باز کردن چمدون و جا به جایی وسایل گذشت

حتی روز بعد هم بدون حس جت لگ رفتم بچه ها رو دیدم

ولی امان از سرماخوردگی! تقریبا چندروز خونه خوابیدم و باز امان از

زمانی که اینجا مریض میشی و هیچکس کنارت نیست

تو تمام اون سه روز و در ضعیف ترین حالت ممکن روحی و جسمی از

دوری مامانم گریه کردم و اگر اون لحظه ها یه بلیط برگشت بهم داده

بودن حتی شاید برمی گشتم

اما مثل همه سختی ها، اون چندروز هم تموم شد و من کم کم برگشتم

به روتین سابق... و کم کم حس های دلتنگی و غم دوری کمرنگ تر شد

اما هیچ‌وقت نباید فراموش کرد که درد دلتنگی و غربت رفتنی نیست!

و حالا بعد یک سال و دوماه میدونم که این درد همراه زندگی جدیدم

هست...

همزمان با برگشتنم، خبرهای نه چندان جالبی از نتیجه پروژه گرفتم

و تا همین روزها درگیر بلاتکلیفی این ماجرا بودم و البته تا حدودی

هنوز هم هستم.

فقط میدونم باید صبور بود تا ببینم چی پیش میاد.

خدایی میدونم هستی

و میدونم میبینی

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۳/۰۵/۲۱ساعت 8 نويسنده |