آخرین روز مهر
زمان زود میگذره یا من فقط این حس رو دارم؟
از دیشب کتاب معروفی که تو همون صفحه های اول بسته بودمش رو
دوباره شروع کردم... عجیبه ولی طی چندساعت نزدیک به ۳۰۰ صفحه
خوندم و انگار دلم نمیخواد تموم بشه!
"کتابخانه نیمه شب"
زندگی های نزیسته یه آدم و فرصتی که برای تجربه هر کدوم از اونها داره
بی نظیره ...
خیلی فکرمیکنم به اینکه من دلم میخواست کدوم زندگی نزیسته رو
تجربه کنم؟ شاید اولین انتخابم زندگی با تو باشه مثل شخصیت کتاب
زندگی که همسر باشم، مادر باشم، موندن تو کشورم رو انتخاب کرده باشم
یا شاید زندگی باشه که راه هنر رو به جای علم تجربی انتخاب کرده بودم
حتی میتونه انتخاب کار به جای ادامه تحصیل باشه...
دوست دارم کتاب رو تموم کنم و بیشتر بهش فکرکنم
یه جایی از کتاب شخصیت اصلی میگه چرا باید این درد رو تحمل کنم؟
(مثل چراهای زیادی که من این روزا به خدا و آدم های اطرافم میگم)
و جوابی که میگیره خیلی جالبه... بهش میگن
" چون گاهی تنها راه یاد گرفتن، زندگی کردن"
+ حتما بعضی راه ها رو باید رفت، بعضی اتفاقات رو بابد تجربه کرد
راهی جز این نیست...
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۷/۳۰ساعت 15 نويسنده
|
دیشب تو کافه کنار سد تو اون هوای سرد یه تعداد انگشت شماری آدم
بودن... تو این مدت که اینجا رفت و آمد داریم اینقدر خلوت ندیده بودم
میزی که گرمایش داشت انتخاب کردیم و نشستیم
ولی چون گربه ی همیشه در صحنه اطراف میز ما پرسه میزدن بلند شدم
تا یه راهی برای دور کردنش از میز پیدا کنم که یهویی خشکم زد!
نشستم رو صندلی و به دوستی گفتم ببین من این پسره که چندتا میز
اونطرف تر نشسته رو میشناسم... اینقدر خلوت بود که دیگه نشونه های
بیشتر نیاز نبود..
دوباره به بهانه گربه بلند شدم و پسره رو دیدم... شوهر دوستم
خودش بود اما اونی که کنارش نشسته بود دوست من نبود!
هنگ کردم... شوکه شدم... باورم نمیشد
تا اینکه دوستی گفت ببین حلقه دستش نیست و من با خودم فکر کردم
که خیلی وقته عکس دونفره شون رو تو اینستاگرام ندیدم!
بالاخره گربه سیاه ما رو مجبور به جابه جایی کرد و رفتیم طبقه پایین
وسط حرف زدن بودیم که شوهر احتمالا سابق دوستم قهوه به دست با
اون دختری که دوست من نبود درحال قدم زدن و گپ زدن تو محوطه
روبروی ما بودن...
من این زوج رو دوست داشتم... نزدیک به ۱۰سال که ازدواج کرده بودن!
مثل دوتا بچه های ترم پایینی دانشگاه که یه سال کنار هم تو کتابخونه
درس خوندیم و پارسال فهمیدم جدا شدن...
+ من فکرمیکنم اتفاقات هرچند ساده زندگی ما هم با هدف و معنی تو
روزمره ها اتفاق میفتن... و از دیشب بعد دیدن اون پسر با خودم میگم
ببین آدم ها هر جایی و هر زمانی ممکنه به این نتیجه برسن کنار هم
مناسب نیستن و ادامه نمیدن... حتما آسون نیست ولی اتفاق میفته...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۲۸ساعت 20 نويسنده
|
دیروز بهش میگم بریم بیرون میخوام باهات زیاد حرف بزنم
گریه و ناله های الکی سر داد که تو بیجا میکنی میخوای بری
پشت گوشی سعی کردم آشفتگی روح و روانم رو با یه کمی درد و دل
بهش بفهمونم...
امروز هوا سرد بود و برای اولین بار پالتو پوشیدم و با استایلی شبیه به
روزهای پارسال رفتم دنبالش... نشسته تو ماشین میکوبه به داشبورد که
یعنی چی میخوای بری و این شاید آخرین بیرون رفتن هامون باشه!
خندیدم ... حرف زدیم... از اوضاع این روزها گفتیم
دستم تو جیبم بود که بلیط هواپیما و برگه رسید بانک مربوط به همون
روزها از تو جیبم بیرون اومد...
یه مشت خاطره همراه اون ها بوده و هست
میگه همه ماجراها مثل یه قصه است ... گفتم انگار کلید اسرار میبینم...
حرف زدم
حرف زدم
حرف زدم
شبیه یه غده چرکی که سرباز میکنه دوباره همه حرف ها رو تکرار کردم
با جزئیات بیشتر... با ریز احساساتم... انگار دلم بخواد تا ذره آخر چرکی
که از این زخم سرباز کرده رو بکشم بیرون...
حس خلا...حس خالی شدن از همه اون حرف های تکراری اما تلنبار شده
حس خوب حرف زدن وقتی که میدونی آدم روبرو حرف ها رو میفهمه
وقتی میگم روحم دیگه بکر نیست
وقتی از همه آنچه تجربه شد حرف میزنم بهم حق میده...
میدونی
این زخم هست
هنوز بسته نشده هنوز درد داره هنوز میبینمش حسش میکنم
اما این حرف زدن حالم رو بهتر میکنه
خوبه که دوستی هست... خوبه که آدم امن برای حرف زدن دارم...
+ میگه خودت میدونی داری با زندگیت چیکار میکنی؟
+ میگم نه برای همین که رها کردم تا هرچی میخواد پیش بیاد
از کنترل کردن بی فایده زندگی خسته شدم... میخوام بذارم اتفاقات
خودشون بیان بدون اینکه بخوام نتیجه رو پیش بینی کنم...
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۲۷ساعت 22 نويسنده
|
کارها داره پیش میره
اما هنوز هیچ چیز قطعی نیست
ثبت نام کردم و منتظر جوابم... شب خوابم نمیبره علاوه بر خواب های
عجیب غریبی که میبینم هر یه ساعت بیدار میشم ایمیل چک میکنم.
انگار روی لبه دیوارم
باز باید انتخاب کنم و مثل پارسال وسط هزارتا حس متفاوتی
گوشی مامان دستم بود تا به نت وصل بشم که عکست رو دیدم
لبخند پهن و صورت شاد مثل عکس خودم روی واتس آپ اما کی از دلم
خبر داره؟ یه لحظه تو دلم گفتم لبخند تو واقعی؟
اگه واقعی کاش خدا به منم این قدرت و توان رو بده که تو و همه حرفا
و خاطره ها رو فراموش کنم... که دلم شاد بشه ار جواب دادن تلاش های
چندین و چندساله م... که لبم خندون باشه از پذیرش گرفتنم ...
که دلم راضی بشه به اینکه راه زندگیم از همین مسیر ادامه پیدا میکنه
نه اون مسیری که خیال می کردم با تو میتونم برم
اصن چی شده که این روزها اینقدر بزرگ شدی تو ذهنم؟
مگه حضورت تو زندگیم چقدر بود؟
فراموش شو...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۷/۲۶ساعت 12 نويسنده
|
حس ترس همه وجودم رو گرفته
بلافاصله بعد از اینکه بیدار شدم و ایمیل گروه رو دیدم ترسیدم
مثل همه موقعیت های جدیدی که تو زندگیم پیش اومد و من اولش از
ترس لبریز شدم...
مثل وقتی که برای اولین بار ایمیل زدم، اولین مصاحبه رو رفتم، و حالا
که برای اولین بار برگه هایی رو امضا کردم که اطلاع بدم من با تمام آنچه
قرار به منم به عنوان دانشجوی جدید داده بشه موافقم!
اما راستش نمیدونم که من واقعا موافقم؟
با اینکه دیگه شب ها تو اتاقم نخوابم؟ صدای خانواده م رو نزدیک گوشم
نشنوم؟ با دوستی قرار بیرون رفتن نذارم؟ پشت فرمون تو خیابون های
شهرم رانندگی نکنم؟ تو خیابون ها و مغازه ها صدای هم زبون نشنونم؟
موافقم برم و ادامه زندگی رو با هفت ساعت اختلاف از وطنم بگذرونم؟
تو روزهایی که سیاهی کل این مملکت رو گرفته
تو روزهایی که آرزوهای جوونی رو تو این جغرافیا تموم شده میبینم
جواب دادن به این سوال ها کل ذهنم رو درگیر کرده
میخوام ترسم و بپذیرم و وارد این راه بشم
نمیخوام اتفاقات پارسال رو تو زندگیم تکرار کنم...
توکل میکنم به خدا...
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۲۵ساعت 10 نويسنده
|
معده درد شدید بعد از یک هفته استرس و تنش مداوم طبیعی، نه؟
اتفاقات اطراف باعث میشه اون آدم و کاری که کرد تو ذهنم یادآوری بشه
دروغ گفتن به هرشکلی و با هر روشی یه کار کثیف... حالا تصور کنین که
این دروغ دقیقا احساسات رو هم هدف بگیره... دیگه چی میشه؟
به نظرم یه فاجعه... چون هفت ماه عوارضش رو تجربه میکنم میگم...
اگر اون آدم تو اولین برخورد خواسته و هدف من رو جدی می گرفت و
حقیقت رو می گفت که موافق و همراه من نیست یا اون ارتباط ادامه
پیدا نمی کرد یا من بین اون آدم و هدفم انتخاب می کردم
اما کثیف ترین کار ممکن این بود که ادامه داد تا علاقه شکل بگیره و بعد
گفت موافق هیچ کدوم از خواسته ها نیستم!
عیب بدتر از گناه چیه؟ اینکه با وقاحت ادعا بشه که فکر نمی کردم جدی
بگی و حالا که روح و احساساتت رو با همه وجودم به بازی گرفتم دیگه
فهمیدم جدی میگی!
این بزرگترین درد و زخمی که هنوز خوب نشده
هربار با هر حرفی با هر قضاوتی با هر اتفاقی این زخم سر باز میکنه
چرک و کثافت این زخم همه وجودم رو میسوزونه
+ یک هفته سخت و پر از عذاب رو گذروندم
میدونم اطرافیانم حق دارن... اما نمی تونم حرف بزنم
نمیخوام بیشتر از این متوجه حال و احوالم باشن
یه امید بزرگ دارم
اینکه پذیرش دانشگاه قطعی بشه و ار اینجا برم
نمیدونم اسم این کار فرار یا نه... اما این تنها راهی که دارم میبینم
پذیرش اولیه اومده و من فقط بهش نگاه کردم و به استادخان گفتم
اونقدر که اون ذوق کرد خودم حس خاصی نداشتم
شاید چون هنوز هیچ چیزی قطعی نیست...
++ خدایا فراموش نکردم که تو هستی... فقط خجالت می کشم
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۱۷ساعت 20 نويسنده
|
خواب راحت یه نعمت بزرگ
اما وقتی ذهنت با هزارتا موضوع کوچیک بزرگ درگیره دیگه خواب هم
نعمت نیست.. بدتر باعث عذاب میشه...
نمیدونم چرا حتی اینجا ننوشتم
چرا از این هفت ماه سختی که گذشت اینقدر کم گفتم تا روحم آروم تر
بشه... اما الان دوست دارم حرف بزنم...
تو خواب یه مردی بود که قشنگ نگام می کرد، عزیزم صدام می کرد
و خیلی شبیه به حرکات و رفتاری بود که دیده بودم
حتی تو خواب فکرمیکردم میتونه شبیه همون آدم بهم محبت کنه...
وقتی بیدار شدم دلم سوخت برای روح و روانم ...
تو کل این هفت ماه اون صدا و نگاهی که بلند تو ماشین تکرار می کرد
خیلی می خوامت رو فراموش نکردم
خیلی چیزا رو فراموش نکردم ولی توان نوشتن ندارم
به حرف اون مشاور گوش دادم و سعی کردم خاطرات رو متعادل کنم
فراموش نکنم یادآوری کرد که تجربه من بیشتر از خودش بوده! چون
تو این سنت و فرهنگ لعنتی من تعداد زیادی آدم رو به عنوان خواستگار
دیدم!
و خیلی چیزا دیگه ...
یه روز کامل روی صفحه همه رو نوشتم تا وقتی صدای عزیزدلم گفتنش
تو گوشم پیچید و اون لحن صدا یادم اومد، فراموش نکرده باشم که
دلیل به نتیجه نرسیدن اون روزها چی بود...
روح و روانم رو خیلی راحت در اختیار آدمی گذاشتم که هنوز به بودنش
مطمئن نبودم... این بزرگترین اشتباهم بود و تاوانی که دارم پس می دم
ولی بدتر از همه میدونی چیه؟
اینکه تو روزای سختی مثل این روزها که تو خونه آروم نیستم
یه صدایی تو گوشم میگه بهتر نبود قبول می کردی؟
اخلاق خوبی نیست که حرف های وسط دعوا تو ذهنم باقی می مونه
ولی این اخلاق با من هست
نمی تونم باور کنم حرف های وسط بحث، واقعی نیستن
شنیدن این حرف ها از مادر خیلی سخت تره
چندروزه نمی تونم حرف بزنم
چندروز حرف هایی که شنیدم تو گوشم می چرخه
و کاش توان مستقل زندگی کردن داشتم...
+ مصاحبه نتیجه مبهمی داشت که فعلا معلوم نیست چی میشه...
+
تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۷/۱۵ساعت 16 نويسنده
|
وضعیت جامعه؟ خوب نیست اصن خوب نیست
اینترنت؟ افتضاح
اوضاع خونه؟ خراب
حالا این وسط از دانشگاهی که حدود سه ماه منتظرش بودم ایمیل اومده
خب با این وضعیت اینترنت چه میشه کرد؟
هیچی با هزارتا سلام و صلوات امیدوارم که فیلترشکن ها جوابگو باشن
و بتونم نیم ساعت بدون مشکل وصل بشم!
البته که محض اطمینان یه ایمیل زدم و شرایط این روزها و اینترنت رو
توضیح دادم و پیشاپیش بابت قطعی احتمالی عذرخواهی کردم!!!
خیلی مسخره است که ساده ترین راه ارتباطی رو بستن اما واقعا تا همین
حد مسخره است...
امیدوارم همه چی خوب پیش بره و پذیرش بدن
دو روزی که با بچه ها صبح تا شب کار کردیم تازه فهمیدم چقدر دلم برای
این محیط و کارها تنگ شده... دلم میخواد دوباره شروع کنم...
حالا تو روزهای سختی این ایمیل اومده و امیدوارم خدا یه راه برام باز
کرده باشه... البته که میدونم سختی های راه کم نیست اما دیگه توان
موندن ندارم... سخت شده خیلی سخت...
دوباره بحث و جدال های همیشگی
و اعصاب خراب من
سخت که منت بذارن و بخوام فراموش کنم خیلی سخت...
البته که حق با اوناست...
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۱۳ساعت 17 نويسنده
|
هزارمین نوشته
اولین پست فصل پاییز...
از زمانی که اتفاقات رو پشت سر گذاشتم و شروع کردم به ترمیم روح و
روانم، از یه چیزی وحشت داشتم و شاید هنوز هم دارم...
فصل پاییز امسال... چون میدونم یادآور چه خاطراتی خواهد بود...
خاطرات تلخ و شیرین زیادی هست
به خاطر همین مدام تو ذهنم این حرف بود که با پاییز چیکار کنم؟
حالا پاییز رسیده
هفت روز از مهر گذشته و میبینم که باز زندگی ما رو غافلگیر کرده!
فکرنمیکردم این اتفاقات تو جامعه ما پیش بیاد
این حجم از اخبار اذیت کننده و روزهای سخت در پیش باشند
روزهایی که سهم ما از استفاده اینترنت فقط چند ساعت محدوده!!!
روزهایی که کلی کار عقب افتاده به خاطر نبود اینترنت به وجود میاد
روزهایی که حال روحی خودمون و اطرافیان و مردم خوب نیست
+ نوشتن این حرف برای خودم جالب نیست
اما محتاطانه عمل میکنم چون میدونم ممکنه همین ذره امیدم برای
خروج از کشور رو از دست بدم!
استادخان از اونطرف کره زمین مدام تکرار میکنه قاطی هیچ بازی نشو
تا وقتی جواب دانشگاه اومد مشکلی برای خروج نداشته باشی...
تنها کاری که میتونم بکنم حرف های گاه و بی گاهی که تو مجازی میگم
تا این خشم و ناراحتی از درون نابودم نکنه...
ولی یه چیزی رو خوب میدونم ما هرکجا هم که باشیم باز دلمون برای
اتفاقات این گوشه از کره زمین میشکنه، باز عصبانی میشیم باز حرص
می خوریم...
ولی درد داره که من برای نوشتن یه مقاله یا فرستادن چندتا ایمیل
محدود میشم به اينترنتي که چندساعت در دسترسم هست! درد
داره که حرف زدن رو نه بلد بودن و نه آموزش دیدیم... حالا تنها راه
شده زور و اجبار و خشم و فریاد... درد داره که جوونی داره میگذره
و من دنبال راه چاره ای که بتونم یه روزی یه جایی با آرامش زندگی
کنم... با حقوق ساده و معمول... با حق انتخاب... زندگی عادلانه...
+
تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۰۷ساعت 15 نويسنده
|