دیشب تو کافه کنار سد تو اون هوای سرد یه تعداد انگشت شماری آدم
بودن... تو این مدت که اینجا رفت و آمد داریم اینقدر خلوت ندیده بودم
میزی که گرمایش داشت انتخاب کردیم و نشستیم
ولی چون گربه ی همیشه در صحنه اطراف میز ما پرسه میزدن بلند شدم
تا یه راهی برای دور کردنش از میز پیدا کنم که یهویی خشکم زد!
نشستم رو صندلی و به دوستی گفتم ببین من این پسره که چندتا میز
اونطرف تر نشسته رو میشناسم... اینقدر خلوت بود که دیگه نشونه های
بیشتر نیاز نبود..
دوباره به بهانه گربه بلند شدم و پسره رو دیدم... شوهر دوستم
خودش بود اما اونی که کنارش نشسته بود دوست من نبود!
هنگ کردم... شوکه شدم... باورم نمیشد
تا اینکه دوستی گفت ببین حلقه دستش نیست و من با خودم فکر کردم
که خیلی وقته عکس دونفره شون رو تو اینستاگرام ندیدم!
بالاخره گربه سیاه ما رو مجبور به جابه جایی کرد و رفتیم طبقه پایین
وسط حرف زدن بودیم که شوهر احتمالا سابق دوستم قهوه به دست با
اون دختری که دوست من نبود درحال قدم زدن و گپ زدن تو محوطه
روبروی ما بودن...
من این زوج رو دوست داشتم... نزدیک به ۱۰سال که ازدواج کرده بودن!
مثل دوتا بچه های ترم پایینی دانشگاه که یه سال کنار هم تو کتابخونه
درس خوندیم و پارسال فهمیدم جدا شدن...
+ من فکرمیکنم اتفاقات هرچند ساده زندگی ما هم با هدف و معنی تو
روزمره ها اتفاق میفتن... و از دیشب بعد دیدن اون پسر با خودم میگم
ببین آدم ها هر جایی و هر زمانی ممکنه به این نتیجه برسن کنار هم
مناسب نیستن و ادامه نمیدن... حتما آسون نیست ولی اتفاق میفته...