[ هَم دَمــَم ]

در شرایط عادی باید اخرین پست سال 1401 رو طبق معمول با گوشی می نوشتم

اما حالا با از کار افتاد یهویی گوشی و احتمالا از دست دادن گوشی نازنینم فعلا با صفحه بزرگ و نا آشنا تبلت می نویسم...

با این وضعیت قیمت ها خریدن گوشی جدید در حد مدل خودم خیلی جالب نیست و امیدوارم یه جوری بشه تعمیرش کرد

امیدوارانه به مامان میگم شاید پذیرشم قطعی شد و دیگه لازم نباشه از اینجا گوشی بخرم ...

...

ده سال که اینجا و رو این صفحه نوشتم و حالا طبق رسم هرسال می خوام تو آخرین روز از سال آنچه گذشت رو مرور کتم...

چقدر خوشحالم از تموم شدن این سال

قبل شروع سال اتفاقاتی رو تجربه کرده بودم که کم از زلزله نداشت... به همون اندازه ناگهانی و ویران گر...

شاید بهترین توصیف برای سال 1401 "آوار برداری و نوسازی" بود :)

متاسفانه با لباس سیاه عزا سال جدید رو شروع کرده بودیم و حال دل من سیاه تر از لباس ها بود!

فصل بهار با سنگین ترین حالت ممکن گذشت... نفهمیدم نوروز چطور گذشت...

ماه رمضون بدون حس گرسنگی های همیشه و انتظارم برای افطار گذشت...

انگار همه علائم حیاتی لازم رو از دست داده بودم و فقط به رفت و آمد صبح و شب نگاه می کردم

کلاس های درس و ترم رو با بدترین حالت خوذم تموم کردم و وقتی به اون روزها فکرمیکنم حس میکنم کم گذاشتم!

نقطه عطف بهار سفر کربلا بود

تو تمام روزهایی که گذرونده بودم میدونستم فقط نزدیک بودن به خودش میتونه حالم رو خوب کنه

بهش گفته بودم برای تولدم یه نشونه می خوام... سفر کربلا شد نشونه

اون یک هفته و حال و احوالم تو اون سرزمین اینقدر خوب بود که وقتی تصویر اون روزها تو ذهنم میاد باز آروم میشم...

تابستون و ایمیل های فراوون و مصاحبه های پشت سرهم باعث شد فکرکنم بالاخره همه چی داره درست میشه

قرار چهل شب رو برای اولین بار انجام دادم

شب هایی که چشمم به اون پرچم و آسمونش بود و فقط حرف می زدم تا شاید آروم بشم ...

تصمیم برای شروع دوره های درمانی جدی شد و حس میکنم کار مهمی رو در حق خودم انجام دادم

فشار آوار سنگینی که ازش حرف زده بود ذره ذره از روی روحم کم میشد

اینقدر کم که انگار نه انگار بیشتر از شش ماه زمان گذشته!

من ضعیف ترین و رنجورترین حالت خودم رو تو این سال دیدم

خیلی سخت بود تحمل وضعیتی که توانی برای تغییرش نداشتم

دوستی... مامان... استادخان... نزدیک ترین آدم هایی بودن که تو این حال همراهم بودن

یه وقتایی با تلنگر های مختلف سعی کردن دوباره تبدیلم کنن به همون آدم قبلی... به همون دختر باانگیزه و پر انرژی

اما

هم من و هم اونا می دونستیم که بهترین راه گذر زمان ... اما اینکه چقدر زمان باید بگذره رو نمیدونستم

پروسه پذیرش دانشگاه معروف پیش می رفت و همزمان خستگی و فشار زیاد زندگی استادخان رو می دیدم

سوال مهمی پیش اومده بود ... دختر تو میتونی این حجم از فشار رو تحمل کنی؟ مطمئنی از این راه؟

و جواب هایی که تو وجودم حس می کردم تو اون دوره زمانی و با اون حال نه چندان جالب روحی اصلا خوب نبود

سردرگم... خسته... دلشکسته..اما با کورسوی امید ته دلم وارد پاییز شدم

دردناک ترین فصل سال

پر از لحظه های یادآوری برای مغز هوشیار من ...

اینقدر تصاویر ذهنم واضح بود که حس می کردم دوباره دارم اون لحظات رو زندگی می کنم

روزهای زیادی رو گوشه خیابون تو ماشین اشک ریختم

لحظه های عجیبی رو با بغض و چشم های تار گذروندم

حتی نمازهایی که بی اختیار با اشک روی صورتم خونده شد اما می دونم خدا قبول میکنه...

دانشگاه... کلاس با دهه هشتادی های شیطون... اتفاقات عجیب جامعه... وضعیت هم وطنام...

همه کنارهم باعث می شد حتی برای چندساعت از خودم دور باشم

اما فهمیدم راه حل سرپوش گذاشتن نیست باید حلش کنم

جلسه های مشاوره رو شروع کردم... جلسات اول با صدای لرزون و بغض و اشک گذشت

کم کم جلو رفتیم... بدون سانسور خودم و حالم روبروی یه غریبه حرف زدم

سرزنشم نکرد... بهم نگفت تو که اینقدر ضعیف نبودی... دلسوزانه نگاهم نکرد... فقط شنید...

حالم تغییری کرد؟ نمیدونم ولی حس می کردم سبک میشم...

دنبال جواب سوالم بود... هنوز با گذشت زمان یه سوال داشتم چرا من اینطوری شدم

چرا با من اینطور رفتار شد... چرا من؟

...

با این وجود کم کم داشتم امید می گرفتم... زمستون شروع شد و من آروم تر بودم...

دانشگاه‌ اوکی داده بود و من منتظر مرحله اخر بودم... من حالم حتی به ظاهر بهتر بود...

اما انگار هنوز بازی ها تموم نشده بود

به فاصله چندروز مثل دومینو پشت سرهم اتفاقاتی افتاد

پذیرش دانشگاه کنسل شد... مشکلی که تو پروسه پذیرش پیش اومده بود تقریبا دستم رو از خیلی دانشگاه ها کوتاه کرده بود

فهمیدم بعد چندماه ازدواج کرده و به معنای واقعی دلم سوخت بابت رنحی که کشیده بودم

یه پیامک از یه آدم در گذشته اومد و حالم از وقاحت یه عده بهم خورد

ولی میدونی حس میکنم همه این اتفاقا افتاد همه این روزها گذشتن و رفتن تا من یه چیزی بفهمم

تو میتونی از پس مشکلاتی که یه روزی حتی توان تصورشون رو هم نداشتی بربیای...

سخت بود اما بلند شدم

حقیقتش این که فکرنمی کردم بتونم اما شد

هنوز یاد‌آوری بعضی خاطره ها دلم رو می سوزونه

هنوز یه وقتایی چشمام تار میشه

هنوز بعضی وقتا که نگاهم رو به آسمونش میگم اگه نشه باید چیکار کنم و ترس وجودم رو میگیره

اما به هر حال

الان دیگه می تونم بگم خیلی وقت که اشک از سر ناتوانی نریختم

الان دیگه میدونم اگه این راه جواب نده بازم می تونم تلاش کنم

الان دیگه از تجربه کردن نمی ترسم...

هزینه سال 1401 خیلی زیاد و سنگین بود اما شاید ارزشش رو داشت

...

برنامه های زیادی برای سال جدید هست

کارهای جدیدی که قرار تو دانشگاه تجربه کنم

اتفاقات خوبی که منتظرشون هستم

و احتمالا ادم ها و زندگی جدیدی که قرار داشته باشم

...

امیدوارم سال جدید برای همه بهترین سال باشه

سلامتی ... رزق و روزی فراوون... رسیدن به آرزوها و حال خوب دل ها...

...

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۹ساعت 13 نويسنده |

صبح زود بیدار شدم درحالی که چندساعت بیشتر نخوابیده بودم

طبق معمول هنوز چشمام باز نشده ایمیل چک کردم

با دیدن اسم دکتر خندان روی صفحه فقط یه چیزی به ذهنم رسید

مقاله م!

اینقدر گیج بودم که نفهمیدم چطوری اون چندخط رو خوندم تا رسیدم

به این قسمت جذاب was accepted to publish

یه جوری از تخت پریدم پایین که نزدیک بود بابت یه مقاله ناقص بشم.

چون هنوز باورم نمیشد که تموم شده دوباره روی سیستم چک کردم

فایل رو بررسی کردم و یه نفس راحت:) بله مقاله م قبول شده

بعد بیشتر از یک سال تلاش و ناامیدی و ایمیل های reject فراوان اما

اینجا دیگه قبول کرد و تمام...

در حین اصلاح مشکلات جزئی که داشته به بچه ها زنگ زدم، به مامان

خبر دادم و البته به استادخان...

دقیقا روز قبل زنگ زده بود و طبق عادت یه بحث جنجالی باهم داشتیم

و خب میشه گفت همدیگه رو شستیم و خیلی مرتب پهن کردیم روی بند

و البته دوتا گیره هم زدیم :)))) قطعا مقصر خودش بود چون از راه دور

هم اذیت میکنه و ایندفعه دیگه خیلی پیشرفته کار کرده بود!

به قول خودش انتقام هفت هشت سال پیش رو گرفت دیگه!

حالا بین این بحث و شوخی، یه کمی جدی حرف زدیم و ماجرای کار و

دانشگاه ها رو توضیح دادم و چقدر ناامیدانه گفتم این مقاله لعنتی هم

چاپ نمیشه که من بفرستم تا شانس بیشتری داشته باشم...

وقتی زنگ زدم بهش گفتم درسته اون بحث جنجالی رو داشتیم اما این

باعث نمیشه خبرهای خوب رو نگم! وقتی از مقاله گفتم خیلی خوشحال

شد و در کنارش خبر پذیرش یکی دیگه از آشناها رو داد

گفت امیدوارم تو هم زود نتیجه بگیری و اصن همزمان با دوستمون بیای

گفتم فقط امیدوارم...

اینقدر به صفحه سیستم خیره شده بودم که چشمام می سوخت اما به

هرشکلی بود مقاله رو اصلاح کردم، همزمان مدارک تکمیلی رو برای

دانشگاه فرستادم و خواهش کردم همراه مدارک قبلی بررسی کنن تا

شانس قبولی بین بقیه بیشتر باشه...

و از اینجا به بعد بیشتر باید توکل کرد

دیگه بیشتر از این کاری از دستم برنمیاد

می خوام این روزهای آخر اسفند رو تو خیابونا راه برم

چندروزی به مغزم استراحت بدم

عید، ماه رمضون، کارهای دانشجوها همه بهم گره خورده و من همین

چندروز آخر اسفند رو برای تنفس وقت دارم...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۵ساعت 8 نويسنده |

یه تار مو سفید جدید دارم

از اون تار موهایی که نیاز نیست بگردی تا پیداش کنی

روبروی آینه که وامیستم، رنگ سفیدش رو موهای تیره برق میزنه...

نمی دونم نوشته بودم که تازگی هر چند هفته یه تار سفید جدید دارم یا نه

اما دیدنشون مثل اولین بار ناراحتم نمیکنه!

آخرین دورهمی قبل نوروز رو گرفتیم

نمیدونم سال دیگه هرکدوم از ما کجاییم

این آدم ها هم مثل خیلی از آدم های دیگه ای که تو زندگیم بودن و رفتن

کم کم وقت رفتنشون رسیده...

مثل رسم چندساله مون دور میز تزئین شده کنار همدیگه به دوربین

لبخند زدیم و عکس گرفتیم. دور تا دور میز نشستیم و دکترخندان

حرف زد... گفت امسال دیگه همه شما میرین بعد به من یه نگاه انداخت

گفت تو هم حتما دیگه رفتی یه قاره دیگه! بچه ها همه بلند با خنده

گفتن ان شالله...

وقتی دکتر حرف می زد یا وقتی به بچه ها نگاه می کردم دلم خواست

بهشون بگم چقدر تک تکشون رو دوست دارم. چقدر خوب بود که چهار

سال پیش تصمیم گرفتم ادامه راهم تو این بخش و با دکتر خندان باشه.

یه لحظه از اینکه دیگه قرار نیست تو این باغ قشنگ و کنار این گروه

دورهمی قبل عید بگیرم دلم گرفت... اما مگه میشه همه اتفاقات و آدم

خوب ها رو کنار خودمون برای همیشه نگه داریم؟

نه نمیشه... فقط میشه تا فرصت هست و همه کنار هم هستیم لذت ببریم

‌‌

به عکس ها نگاه میکنم به چشم ها و صورت خودم نگاه میکنم و باز

خداروشکر میگم... زورم میکنم روی چشم ها... چشمام نور دارن...

وقتی عکس پارسال رو نگاه میکنم تفاوت رو میفهمم

دقیقا همون روز بود که تموم شد... بچه ها زنگ زده بودن بیا دورهمی تا

روحیه ت هم عوض بشه... نزدیک سال نو بود ولی عزادار بودیم و من

کنار همه غمی که از سمت خانواده م حس میکردم دلم هم شکسته بود

کلافه بودم... دقیقا به فاصله چندساعت بعد اون عکس حضورش تو

زندگیم خط خورد...

عکسی که معلومه چقدر خسته م، رنگ صورتم سفید و بی حال و از همه

مشخص تر چشمام که بدون نور بودن...

امروز که دوتا عکس به فاصله یک سال رو به مامان نشون دادم تعجب

کرده بود... گفت خوب شد که گذشت...

یادم میاد که چندماه بعد اون ماجرا مامان و استادخان میگفتن حتی

صدات هم داره برمیگرده به حالت همیشگی و پرانرژی که داشتی...

اون عکس رو پاک نکردم تا بدونم شکست همیشه هست ولی مهم تر از

همه این که بعد هر اتفاقی میتونی بلندشی میتونی دوباره تلاش کنی...

چقدر دلم میخواد زیاد بنویسم زیاد حرف بزنم

اما نمیدونم چطور باید حال و احوال این روزها رو توضیح بدم

حتی با مشاور هم سخت حرف میزنم

دوست دارم حرف بزنم ولی انگار نمیشه

حس میکنم بعد یه دوره طولانی تقلا و دست و پا زدن یهویی نشستم...

مثل بچگی ها که اینقدر دور خودمون می چرخیدیم تا یهویی واستیم

حس و حالم مثل سرگیجه های بعد اون دور چرخیدن طولانی شده...

خدایی میشه خواهش کنم کمک کنی تا راه پیدا کنم؟

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۲۲ساعت 22 نويسنده |

دوباره رفتم تو فار انتظار...

انتظار برای خبر چاپ مقاله و همین باعث شده چندبار در روز صفحه رو

رفرش کنم تا شاید خبر جدیدی برسه...

انتظار برای شروع طرح که البته با گفتن یه جمله کوتاه "بودجه نداریم"

فعلا آب پاکی رو ریختن رو دستم!

انتظار برای اعلام نتایج دانشگاه که البته تا اردیبهشت احتمالا خبری نیس

اما این باعث نمیشه هر شب دو دوتا چهارتا نکنم و شانس قبولیم رو

حساب نکنم...

فکرمیکردم این ترم با اضافه شدن درس های جدید وضعیت جذابی رو

تجربه میکنم اما اعتراف میکنم که خیلی آسون و یا حتی جذاب نیست!

واحدهای درسی و ارزشیابی هرجلسه و دانشجوهای زیاد هر کلاس یه

طرف، واحدهای عملی و ساعت های طولانی آزمایشگاه ها هم یه طرف

و اما سخت تر از همه واحدهای ارائه است که چهارتا دانشجو دارم و این

یعنی باید حواسم به چهارتا پرزنتیشن و هماهنگی و صحت مطالب باشه.

بعضی وقتا تو ذهنم نمیاد به هر ورودی دقیقا چی گفتم!

و البته تکرار چندباره یه مطلب خصوصا تو آخرین دور خیلی جالب نیس!

ولی با همه اینا بازم کلاس رفتن و خنده و شوخی با بچه ها دوست دارم.

یه وقتایی تا ته ناامیدی پیش میرم و یه وقتایی به بالاترین حد امید و

انرژی می رسم! این نوسانات کم نیست اما تنها کاری که از دستم برمیاد

این که به خودم اجازه بدم ناامید بشم و دوباره بلند شم و تلاش کنم...

ایمیل میزنم و جواب های منفی رو صبح به صبح می گیرم!

خبر برگزاری مجدد آیلتس اومده اما واقعا دلم نمی خواد بهش فکرکنم...

دلم می خواد این آخرین تلاش ها جواب بده

دلم می خواد این آخرین ترم تدریس باشه و بگم دیگه دارم می رم

دلم می خواد یه راه جدید، یه تجربه جدید هرچند پر چالش شروع کنم

ولی تهش باز میگم هرچی خودت صلاح میدونی.‌‌‌..

‌‌

حال و احوال اسفند و بوی عید رو حس میکنم

و هزار بار خدا رو شکر میگم که حال روحم فارغ از همه دغدغه هایی که

دارم خوبه... این یه نعمت بزرگ که امسال متوجهش شدم...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۱۲/۱۹ساعت 14 نويسنده |

دوهفته شلوغ همراه با کمی استرس رو گذروندم...

هنوز داشتم به تغییرات مقاله و رفع اشکالاتی که گرفته بودن فکرمیکردم

که مصاحبه با یه استاد ایرانی جور شد...

استادخان بعد از اینکه فهمید ماجرای دانشگاه کنسل شده گفت یه ایمیل

به این بزن. حالا درسته کارش با تو متفاوته ولی میدونم دانشجو میخواد

منم دیگه تو وضعیتی نیستم که بخوام از این موقعیت ها بگذرم

ایمیل زدن همانا و مصاحبه کوتاه با زبان شیرین فارسی :) و اوکی دادن

استاد...

حالا دیگه علاوه بر مقاله درگیر کارهای اپلیکیشن هم بودم

چندتا ماجرا پیش اومد که فهمیدم اوضاع یه جوری که حواست نباشه

خیلی راحت کلاه سرت میره... خداروشکر بدون نیاز به این موسسه ها

مهاجرتی مدارکم رو آماده کردم و با این اینترنت داغون به هر سختی

بود فرستادم...

البته این استادجوان هم با اینکه سرش شلوغ بود ولی خیلی کمک کرد

و خلاصه فرستادم رفت تا نتیجه بیاد...

خیلی امیدوارم چون برای پوزیشنی اقدام کردیم که شانسم بالاتر باشه

اما تجربه این مدت نشون داد که این پروسه به شدت غیرقابل پیش بینی

وسط این کارها ترم جدید هم شروع شد و خیلی واضح حس میکنم

فشار این ترم خیلی بیشتر از قبل چون واحدها تقریبا دوبرابر شده...

‌‌

کنار همه این مشغله هایی که بهم حس زندگی کردن میده

میخوام بگم بعد از نزدیک به یک سال حس میکنم سبک شدم

حس میکنم چندین و چند زنجیر از اطرافم باز شده

بعد از یه مدت طولانی انگار دوباره دارم زندگی میکنم...

یه زندگی عادی

بوی بهار و عید رو حس میکنم و اون غم سنگین پارسال تو ذهنم میاد

هزار مرتبه خدا رو شکر میگم که گذشت...

مثل اینکه بعد از یه دوره بیماری سخت، شفا گرفته باشی

روحم آروم گرفته

نمیگم فراموش شده چون غیر ممکن... چون بخشی از گذشته من...

اما میتونم بگم بالاخره قبول کردم... بالاخره به اون پذیرش رسیدم...

تو ذهنم میاد و میره...

این دوره ای که گذشت خیلی درد داشت اما گذشت ...

خدایا شکر...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۱۲/۱۱ساعت 23 نويسنده |