چقدر حرف دارم برای نوشتن
چقدر حرف دارم که با اطرافیانم درمیون بذارم
اما انگار افتادم روی دور تند زندگی
امیدوارم با جا به جایی و مستقر شدن تو محیط جدید بتونم
کم کم به روتین زندگی هم برگردم... نوشتن، گوش دادن و تلاش
یه وقت هایی هنوز باورم نمیشه اینجام
اما این واقعیت و حالا منم که باید بسازم...
اتفاقات پشت سرهم این شب به عنوان اولین تجربه گشت و گذار
با آدم های جدید خیلی برام سنگین بود اینقدر که یادم اومد من
صفحه ای هم برای نوشتن داشتم...
میتونم بگم تقریبا ۹۰ درصد کارها تموم شده
فقط خداحافظی و مهمونی آخر مونده به همراه یه کمی خرید
قفسه های اتاقم خالی شده، کتاب ها میرن تحویل داده بشن به کتابخونه
اکثر لباس ها پک شدن و یه تعدادی هم تو کمد باقی بمونن برای روزهایی
که دوباره بیام...
انگار باز خدا آدم های خوبش رو اطرافم گذاشته
چندنفری از هم گروهی های آینده پیگیر کارها بودن و کمک کردن
دانشجوی قدیمی و خوبی که مدام تکرار میکنه حواسم بهتون هست
استادخان که تو فاصله کیلومتری نه چندان زیاد هست و بالاخره میاد