[ هَم دَمــَم ]

چقدر حرف دارم برای نوشتن

چقدر حرف دارم که با اطرافیانم درمیون بذارم

اما انگار افتادم روی دور تند زندگی

امیدوارم با جا به جایی و مستقر شدن تو محیط جدید بتونم

کم کم به روتین زندگی هم برگردم... نوشتن، گوش دادن و تلاش

یه وقت هایی هنوز باورم نمیشه اینجام

اما این واقعیت و حالا منم که باید بسازم...

اتفاقات پشت سرهم این شب به عنوان اولین تجربه گشت و گذار

با آدم های جدید خیلی برام سنگین بود اینقدر که یادم اومد من

صفحه ای هم برای نوشتن داشتم...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۲/۰۴/۲۳ساعت 18 نويسنده |

میتونم بگم تقریبا ۹۰ درصد کارها تموم شده

فقط خداحافظی و مهمونی آخر مونده به همراه یه کمی خرید

قفسه های اتاقم خالی شده، کتاب ها میرن تحویل داده بشن به کتابخونه

اکثر لباس ها پک شدن و یه تعدادی هم تو کمد باقی بمونن برای روزهایی

که دوباره بیام...

انگار باز خدا آدم های خوبش رو اطرافم گذاشته

چندنفری از هم گروهی های آینده پیگیر کارها بودن و کمک کردن

دانشجوی قدیمی و خوبی که مدام تکرار میکنه حواسم بهتون هست

استادخان که تو فاصله کیلومتری نه چندان زیاد هست و بالاخره میاد

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۶ساعت 17 نويسنده |