پری رو دیدم
حرف زدیم حرف حرف حرف
چقدر سخته چندسال حرف ت چندساعت خلاصه بشه...
چقدر خوبه که حتی با چندسال دوری هم باز میتونیم راحت حرف بزنیم
چقدر بابت بودن یه آدم هایی تو زندگیم خداروشکر میگم...
+ شب ها سخت میخوابم
مرور اتفاقات و ذهن آشفته نمیذاره راحت بخوابم...
اما بالاخره آروم میشم...
+
تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۲/۳۰ساعت 14 نويسنده
|
صدا تو گوشم میپیچه
" باید عاشقانه زندگی کرد نه تاجرانه! "
میگه در لحظه زندگی کن و از همون لحظه تو مسیری که پیش میری
لذت ببر...
فکرمیکنم چقدر در لحظه زندگی نکردم!
چقدر زندگی رو با دو دوتا چهارتا کردن آینده گذروندم و لحظه رو ندیدم
لذت این روزها کلاس هایی که برگزار میکنم
لحظه هایی که سعی میکنم به بهترین شکل داستان سلول ها و مکانیسم
ها رو توضیح بدم...
وقتی که کلاس تموم میشه مطمئنم اون تایم از عمر من حساب نشده...
من تو این چندساعت در هفته از زمین و زمان بی خبر میشم
چی بهتر از این؟
بی خیال که دلم هر روز با یه بهانه ای می لرزه و اشکی گوشه چشم میاد
بی خیال که دانشگاه ها و استادها یه صدا میگن دانشجو نمیخوایم
بی خیال که نمیدونم قرار چی بشه...
این روزها هرچقدر سختی داره
اما یه رنگ های تازه ای هم به زندگیم داده
وقت کافی دارم که کتاب بخونم... پادکست زیاااد گوش بدم ...
می خونم و میشنوم و یاد میگیرم و یه جاهایی میگم کاش این کلمه و
صداها رو زودتر فهمیده بودم... ولی مگه الان دیره؟
کی میدونه شاید حکمت این روزها آگاهی باشه...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۷ساعت 23 نويسنده
|
تنها راه حل برای دور شدن از سر و صداهای ذهنم، مشغله زیااااده ...
از صبح رفتم دانشکده باز شبیه خیلی روزها بساط لپ تاپ و خوراکی ها
رو پهن کردم و نشستم به زیر و رو کردن پروفایل استادهای اون ور آبی..
دوره امتحانا میان ترم و همه مشغول درس خوندن
حالا این وسط استادشون با وسایلش میشینه یه گوشه و با خودش فکر
میکنه تا چندسال قبل روی همین میز و صندلی ها برای امتحانا درس
خونده و با دوستاش پچ پچ کنان خندیده... روی همین میزها برنامه
آینده رو نوشته و امید و آرزو ها داشته... حالا هم همونجا نشسته اما
دیگه دانشجو نیست و دنبال اتفاق های بزرگتره...
صحبت کردم شاید بشه تمام وقت همینجا باشم... اگر این راه هم جواب
نده احتمالا باید به بیمارستان فکر کنم... دلخوشی بزرگ این روزها همین
کلاس های درس و نقش معلم بودن و حرف زدن از موضوعاتی که با
عشق و علاقه خوندم... کاش درست بشه ...
استادخان هر از چند گاهی زنگ میزنه... سخته ... از صداش میفهمم که
روزهای آسونی رو نمیگذرونه ... راستش یه کم ترسیدم اما چه میشه
کرد؟ اوضاع و احوال درست میشه؟
این همه حرف زدم که بگم دارم میجنگم که فراموش کنم
روزهای سختی رو میگذرونم... آشوبم ... هر روز فکر میکنم چی شد؟
اما سعی میکنم نقاب بزنم، به خودم و بقیه ثابت کنم اتفاق مهمی نیفتاده
ولی دروغ ...
حرف هاش از تو گوشم بیرون نمیره... صداش.. نگاهش...
صدبار مرور میکنم که چی شد؟ هر بار میبینم درست نبودیم برای هم
اما این وسط حواسم به دلم نبود!!!
مشکل همینجاست...
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۲۴ساعت 14 نويسنده
|
تحمل گوش دادن به آهنگ های با کلام فارسی رو ندارم!
پلی لیست گوشی من هیچوقت خالی نبود اما برای آرامش خودم تمام
موزیک هایی که داشتم پاک کردم...
اما برای فرار از سکوت آخرشب ها و فکر و خیال هایی که تو سرم رژه
میره مجبور شدم چندتا موزیک بی کلام یا انگلیسی دانلود کنم تا حداقل
وقتی کارها رو انجام میدم یا ایمیل میزنم ذهنم آروم باشه...
+ چندبار امتحان کردم
یه موزیک از چارتار یا شادمهر
اما نشد...
++ دوستی میگه گوشی رو وصل کن به ماشین
میگم هیچی ندارم
عصبانی میشه و چندتا حرف نثار باعث و بانیش میکنه
+++ درست میشم...
فقط زمان میخوام!
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۴ساعت 23 نويسنده
|
صبح با خواب بد و گریه از خواب بیدار شدم
اما حالا با آرامش بعد نماز شب و صدای جیرجیر دم پنجره اتاقم میخوام
بخوابم...
ماه رمضون تموم شد و من امیدوارم به قول و قراری که با اون بالابالایی
گذاشتم از این ماه خداحافظی کردم... قول و قرارمون آروم شدن دلم بود...
با همه بی قراری های گاه و بی گاهم باز میدونم که وقتی نگام میکنه
خوب میشم... امیدوارم به نگاهش به مهربونی همیشگی...
+ فکر میکنم باید کارهای جدی تری برای خودم انجام بدم
مهم ترینش بیشتر از محیط خونه دور بودن
کار کردن تو محیط هایی غیر از اتاقم ...
اگه خدا بخواد قراره یه مسیر یه ساله دیگه رو با چندتا دانشجو پیش
ببرم که خودش یه نعمت بزرگ برای من محسوب میشه...
حالا کنارش یه حدس و گمان هایی برای طرح هم هست...
+ خدایی میدونی بیش تر از همیشه میخوام بهت توکل کنم؟
چون فهمیدم فقط تویی که بهترین راه رو نشونم میدی
پس توکل به خودت ...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۳ساعت 2 نويسنده
|
استادخان زنگ زد
یه تایم طولانی بعد چندوقت صحبت کردیم
البته صحبت که نه یه جورایی تور شهر برام گذاشته بود تا برسه خونه
وقتی حرف میزدیم شبیه همون آدم سابق بودم
همون خنده ها و شوخی ها و حرف های جدی درمورد آینده...
دلم برای خودم تنگ شده بود...
حتی اگه یه ساعت هم برگشته باشم به همون آدم بازم خوب بود...
+ خدایی میدونی نگاهم به خودت؟
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۰۷ساعت 16 نويسنده
|
دوست دارم بنویسم
شاید از این حجم حرف هایی که تو سرم میچرخن کم بشه
اما نوشتن حوصله میخواد...
باید بنویسم از این سردرگمی
از این فکرهای غیر قابل باور
شاید تحت تاثیر این روزهایی که نبودن رو تجربه میکنم باشه
شاید تحت تاثیر دانشگاه و موقعیت جدیدم باشه
شاید به خاطر این ترس عجیب از تنهایی باشه
به هرحال
هرچی که هست خوب نیست
سردرگمم و عادت ندارم به این حال و روز!
شب های قدر که گذشت فقط راه درست خواستم ...
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۰۵ساعت 23 نويسنده
|