تنها راه حل برای دور شدن از سر و صداهای ذهنم، مشغله زیااااده ...
از صبح رفتم دانشکده باز شبیه خیلی روزها بساط لپ تاپ و خوراکی ها
رو پهن کردم و نشستم به زیر و رو کردن پروفایل استادهای اون ور آبی..
دوره امتحانا میان ترم و همه مشغول درس خوندن
حالا این وسط استادشون با وسایلش میشینه یه گوشه و با خودش فکر
میکنه تا چندسال قبل روی همین میز و صندلی ها برای امتحانا درس
خونده و با دوستاش پچ پچ کنان خندیده... روی همین میزها برنامه
آینده رو نوشته و امید و آرزو ها داشته... حالا هم همونجا نشسته اما
دیگه دانشجو نیست و دنبال اتفاق های بزرگتره...
صحبت کردم شاید بشه تمام وقت همینجا باشم... اگر این راه هم جواب
نده احتمالا باید به بیمارستان فکر کنم... دلخوشی بزرگ این روزها همین
کلاس های درس و نقش معلم بودن و حرف زدن از موضوعاتی که با
عشق و علاقه خوندم... کاش درست بشه ...
استادخان هر از چند گاهی زنگ میزنه... سخته ... از صداش میفهمم که
روزهای آسونی رو نمیگذرونه ... راستش یه کم ترسیدم اما چه میشه
کرد؟ اوضاع و احوال درست میشه؟
این همه حرف زدم که بگم دارم میجنگم که فراموش کنم
روزهای سختی رو میگذرونم... آشوبم ... هر روز فکر میکنم چی شد؟
اما سعی میکنم نقاب بزنم، به خودم و بقیه ثابت کنم اتفاق مهمی نیفتاده
ولی دروغ ...
حرف هاش از تو گوشم بیرون نمیره... صداش.. نگاهش...
صدبار مرور میکنم که چی شد؟ هر بار میبینم درست نبودیم برای هم
اما این وسط حواسم به دلم نبود!!!
مشکل همینجاست...