[ هَم دَمــَم ]

چهارسال پیش رفته بودیم قدم مهم برای مهاجرت رو برداریم

دقیقا تو همون تاریخ و خیلی اتقاقی قرار گذاشتیم وسط شهر همدیگه رو ببینیم

داشتیم از قدیما حرف میزدیم که گقت یادته اون روزا اعصاب نداشتی

وقتی به ساعتم نگاه کردم گقتم باورتون میشه امروز دقیقا همون روز؟

حالا بعد چهارسال ، هزاران هزار کیلومتر دور تر از خونه مون نشستیم اینجا، روبروی ساختمون های پر زرق و برق این شهر

و همه اون چندماه سختی رو یاوآوری میکنیم و می خندیم...

از زمانی که اومدم اینجا این شاید سومین باری باشه که در یه فضا دوستانه عادی قرار میذاریم

خوددرگیری جدیدم همین

آیا درسته؟

تو این سال های خیلی زیاد که از عمر دوستی ما میگذره، همیشه یه چهارچوب رسمی وجود داشت

اما الان با اینکه نوع رفتارها دقیقا همونی که بوده، حس میکنم اگه حواسم نباشه این چهارچوب سست میشه

وقتی خیلی عادی گفت میای بریم فلان کشور رو ببینیم

یه لحظه هنگ بودم ولی سریع خودم رو زدم به اون راه که خب من از فرهنگ اونجا خوشم نمیاد

عمیقا به جلسه م با تانیا نیاز دارم

حس میکنم این مساله رو خیلی ساده گرقتم و حالا بعد این همه سال

وسط این ممکلت غریب و تو بحران نداشتن دوستی های محکم تر با آدم های اطرافم

این دوستی قدیمی اما مجهول داره اذیتم میکنه

چون نمیدونم باید چظوری رفتار کنم

چی درسته جی غلط...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۴/۰۷/۰۴ساعت 4 نويسنده |


​​​​​​دیشب دلم هوای نوشتن کرده بود

اومدم وسظ آرشیوم

مثل قدیم ها چشمام روبستم و روی یه لینک کلیک کردم

جالب پست هایی باز میشد که دلایل اومدنم رو به هر بهانه ای نوشته بودم...

این روزها چطوره؟

شلوغ در درونم و آروم بیرون از من

هیچ کس به اندازه خودم سخت نمی گیره، انگار افتادم وسط یه میدون مسابقه که با تمام قوا دارم میدوم

یه وقتایی که میشینم تا یه نفسی بگیرم عذاب وجدان نمیذاره!

انگار یه دستور برای تلاش مداوم داره تو مغزم تکرار میشه

سعی میکنم آخرهفته ها بیخیال همه چی بشم حداقل یه روز

راستی استادخان اومدم خونه م ناهار

نوشتن این جمله خیلی جالب نه؟

فکرکن من که دست به سیاه و سفید نزده بود غذا درست کنم

چه غذایی ؟ فکرش هم نمی کردم پختن فسنحون اینقدر باحال باشه

تازه اینقدر خوب بشه که یهویی بگم بیاین ناهار اینجا

زندگی تا همین حد عجیب غریب می تونه باشه

وقتی میشنم با استادخان حرف میزنم یهویی یادم میاد حرف زدن با دوست قدیمی چقدر فرق داره

همه حس های آشنایی که تو این دوسال و نیم از دست دادم بر میگرده

گفتم میدونین شما از نظر مهمون از ایران اومده محسوب میشین؟

ولی میدونی وقتی دوباره من و خونه تنها میشیم یهو یادم میاد که چقدر از همه چی دورم...

ناشکری نیست ها

حتی گله و شکایت و نارضایتی هم نیست

انگار دارم با این حس و حالم به صلح می رسم، قبول کردم یا حداقل تلاش میکنم قبول کنم که هست

وسط خنده هام

وسط ماجراجویی های این شهر

وسط شادترین لحظاتی که اینجا تجربه کردم این حس موزی هست

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۱ساعت 15 نويسنده |