[ هَم دَمــَم ]

احتمالا برای آخرین بار سر جلسه امتحان اومدم

بین بچه ها می چرخم و فکرم هزارجاست

دقیقا از دیروز که بالاخره انتظار تموم شد و نامه نهایی رو گرفتم دیگه

نمیدونم چطور ساعت ها رو میگذرونم...

باید با خیلی ها خداحافظی کنم، باید خیلی کارها انجام بدم، خرید دارم

و کارهای نیمه تمام که باید بسته بشن...

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۳۰ساعت 15 نويسنده |

حس میکنم به گوشه تنهاییم عادت کردم

آرامش برای من از شب و تاریکی اتاق و نگاه به آسمون شروع میشه

همین جایی که فقط خودم و خدا هستیم... جایی که بی دغدغه حرف

می زنم باهات ... اینجا انگار دنیام از دنیای خارج این اتاق جدا شده ...

امشب اومده بودن مهمونی

روی صندلی نشست که همیشه فکرمی کردم تو قرار بشینی

رویاها و صحبت هایی که یه روزی تو فکرهای منم بوده

اما دیگه انگار بین من و همه این احساسات یه دنیا فاصله است

انگار پشت شیشه ای نشستم که همه این صحنه ها رو می بینم اما چیزی

نمی شنوم... انگار به دورترین اتفاقات زندگی نگاه میکنم...

حس میکنم با دور شدن من زندگی همه راحت تر میگذره

حتی زندگی خودم هم بهتر میشه

اما نمیدونم کی قرار اتفاق بیفته

فعلا فقط دارم همراه جریان زندگی پیش می رم

مقدمات کار جدید رو انجام دادم و احتمالا طی روزهای آینده شروع بشه

و همچنان امیدوار به خبری از رفتن...

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۲۸ساعت 22 نويسنده |

بیست و نه سالگی آروم و بی صدا و بدون هیچ هیاهوی خاصی اومد

برخلاف تمام سال های دیگه حتی شمعی هم فوت نکردم

نشانه ای هم از این روز تو فضای مجازی نذاشتم...

تو همین سکوت آدم هایی که به یادم بودن رو دیدم

پیام استادخان نسبت به بقیه هندی تر بود و نزدیک بود گریه م بگیره...

عصر هم با دوستی رفتم بیرون و چون میدونم این روزا چه فشاری رو

تحمل میکنه با خنده بهش گفتم تولدم مبارک و با دهن باز گفت فراموش

کردم؟!

مهم نبود چون آدم های واقعی زندگی من همین ها هستن

آدم هایی که سال های زیادی پناه امن حال خوب و بدم بودن و من خدا

رو شکر میگم بابت حضور تک تک این آدم ها...

طی همون ساعت هایی که احتمال اومدن ایمیل بود، تمام امیدم به خدا

و گرفتن یه کادو از خودش بود اما خب نشد...

بعد این سه هفته که تقریبا از نظر جسمی زیر بار این استرس داغون شدم

حالا تصمیم گرفتم بی خیالش باشم و بسپارم به دست زمان و خدا...

البته صحبت با دکتر جنتلمن هم بی تاثیر نبوده و احتمال اینکه هر زمان

که نامه بیاد می تونم کارم رو شروع کنم...

دوباره توصیه های مربوط به کارهایی که این روزها میتونم انجام بدم رو

داد و خیلی خونسرد گفت فعلا همین کارها رو انجام بده.

استادخان زنگ زد و بیشتر از یک ساعت حرف زدیم و هرچی تو ذهنم

تلنبار شده بود رو ریختم بیرون... البته که بازم مثل همیشه از خجالت

همدیگه در اومدیم ولی بیشتر نگرانی ها رو شنید و جواب داد...

میگه نگران مدت زمان و خرج و مخارج و خونه و رفت آمد نباش

حقیقتا بعد شنید همه حرفاش خیالم راحت تر شد...

حالا هم فقط دارم کار این ترم رو تموم میکنم و احتمالا به عنوان آخرین

ترم حضورم تو این مجموعه بعد چندسال با کلاس و درس و امتحان ها

خداحافظی میکنم...

البته که به قول دکتر جنتلمن کار جدیدی که قرار شروع کن (تا فقط

بتونم این دوره نامعلوم انتظار رو بگذرونم) کم از کار قبلی نداره اما

بالاخره هم مسئولیت کمتره و هم حقوق بیشتر ...

+ فعلا فقط باید ببینم قرار چی پیش بیاد...

+ تاريخ شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۲۷ساعت 20 نويسنده |

چندهفته ای بود که استاد جنتلمن لینک جلسه ها رو می فرستاد و من

دو هفته به دلایل مختلف نمی تونستم شرکت کنم.

البته خوشحال بودم که بهانه هم دارم! حقیقت این بود که خجالت مانع

اصلی برای شرکت تو جلسات گروه بود! مثل همیشه حضور برای اولین

بار در جمعی که غریبه بودن و حتما خیلی خیلی تخصصی تر از من، برام

سخت بود...

اما نماز صبح که بیدار شدم و باز بی قراری و حال نه چندان خوب، باعث

شد به خودم بگم ببین دختر تو باید درگیر راه جدید بشی تا این حواشی

اطراف زندگیت کمتر اذیتت کنه. چه کاری بهتر از شرکت کردن تو جلسه

هفتگی گروه به عنوان قدم اول...

همین شد که صبح زودتر بیدار شدم، مرتب و آماده با دوربین تنظیم شده

نشستم روبروی گروهی که قرار همکارهای آینده باشن...

نگران بودم که اینترنت همراهی نکنه ولی خداروشکر مشکل خاصی نبود

استاد جنتلمن بعد توضیح و معرفی کوتاه من، گفت که خودت با بچه ها

صحبت کن... و باز باید بگم امان از فاصله در تمرین زبان!

با اینکه سعی کردم مسلط برخورد کنم اما حقیقتا خیلی باید روی زبانم

کار کنم... تا آخر جلسه حس می کردم صحبت کردنم فاجعه بود ولی بعد

که فیلم جلسه رو دیدم متوجه شدم خیلی هم داغون نبودم فقط تمرین

بیشتری میخوام تا خیلی چیزا دوباره یادم بیاد...

حضور چندین هم وطن تو گروه، همراه با خود استاد جنتلمن واقعا برام

امید بخش چون حداقل خیالم راحت چندنفر آشنا اونجا هستن

البته که استادان همیشه میگه آدم ها رو باید تو بازه زمانی بشناسی

خصوصا اگر این آدم ها تو گروه های اینترنشنال باشن اما به هرحال من

امیدوارم...

+ همچنان خبری از نتیجه مرحله آخر نیست

کار جدید رو هم کم کم باید شروع کنم اما خیلی امید دارم به اینکه

قبل شروع، نتیجه مرحله آخر بیاد و من بتونم برم...

++ این روزها فکر به رفتن و دور شدن تنها نقطه امیدی که برای بهتر

شدن حالم دارم... نمیدونم فرار یا نه اما راه دیگه ای نمی بینم...

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۸ساعت 15 نويسنده |

عصر یهویی میگه میخوای عکسش رو نشون بدم؟

میدونم قصد و نیت بدی نداره... همونطور که خودش هم بعد توضیح

داد فقط می خواست مثال "خلایق هرچه لایق" رو بهم نشون بده اما

من واقعا نمی خوام هیچ نشونه ای از اون آدم داشته باشم!

گفتم نه نمی خوام!

بعد با خودم فکر کردم چرا عزیزترین و نزدیک ترین آدم زندگیم اینقدر

راحت احساساتم رو ندید میگیره! چرا لحظه ای با خودش فکر نکرد که

با گفتن این حرف میتونه آرامشم رو بهم بزنه!

خواستم بهش بگم لطفا دیگه خبری از اون آدم به من نده

ولی یادم اومد چندین و چندبار خواستم و انگار نتیجه ای نداشته...

شاید خودم تو تعیین حد و مرزهای زندگیم اشتباه کردم!

+ واقعا نمی دونم اما تنها کاری که میتونم انجام بدم اینکه واکنشی ندم

اجازه ندم همین اندک آرامشم با اینطور رفتارها از بین بره...

من یه بار برای همیشه اون آدم رو بخشیدم و دیگه نمی خوام اثری از

اون تو زندگیم باشه...

کاش آدم های اطرافم درک می کردن!

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۶ساعت 21 نويسنده |

انتظار رو به اشکال مختلف تجربه کردم...

هربار با خودم میگم ایندفعه تو دوره انتظار خونسردتر و بهتر میشی

اما هربار که وارد این گود میشم مثل همیشه کم طاقت و حساس و چشم

به راه نتیجه هستم...

این روزها تو بازه ساعتی که احتمال میدم ایمیل بیاد، همه وجودم میشه

چشمی که دوخته شده به صفحه گوشی...

حالا به دلیل اختلاف ساعت، بازه طولانی از این انتظار زمانی من باید

خواب باشم اما بازم تاثیری نداره چون ناخودآگاه از خواب بیدار میشم و

باز رفرش کردن چندین و چندباره صفحه تا شاید نتیجه ای بگیرم!

بدترین حالت این انتظار بی حد و مرز بودنش

یعنی هیچکس نمیدونه ممکنه چه زمانی نتیجه بیاد...

به انواع و اقسام روش هایی که از اطراف شنیدم و خودم تا حالا امتحان

کردم با خدا حرف زدم... قول و قرارهای ریز و درشتی باهم بستیم و

من امیدوارانه هر روز منتظرم تا نتیجه بگیرم...

ته ته دلم میدونم بهم میده ولی نمیدونم چه زمانی...

لطفا برام دعا کنین اگر خیر و صلاح زودتر از این بلاتکلیفی رها بشم...

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۴ساعت 10 نويسنده |

این نوشته اختصاصی برای شماست

سلام عزیزترین...

تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه

چقدر خوبه که شما هستین... چقدر خوبه که میشه حرف زد با شما

میدونم تولد شماست اما من همیشه اینجور وقتا از شما کادو خواستم

مثل پارسال که اون سفر رویایی رو برام جور کردین

امسال هم از چندوقت پیش کادو خودم رو مشخص کردم

میدونم تا صلاح نباشه نمیدین بهم ولی از من خواستن و از شما لطف

و کرم... مهربون ترین... عزیزترین... خودتون بهتر از هر کسی میدونین

این روزا چقدر عجیب غریب دل نازک شدم

میدونم باید همه چی رو بسپرم دست خدا و شما و توکل کنم

اما مثل همیشه صبرم کم اومده!

هیچ جا و هیچ راهی جز حرف زدن با شما نیست

همین که امروز از اول صبح تا همین ساعت یهویی اشکم دراومده

با کلیپ اول صبحی از حرم، با صدای مولودی تلویزیون یا وقتی که دکتر

با بی حسی فراوون و بدون درد دندونم رو کشید اما من دنبال بهانه برای

اشک ریختن بودم...

‌‌

خدایی میدونم این کار جدیدی که جور شده حتما برای گذروندن این

روزها نعمت بزرگی و من خیلی خیلی ممنونم...

امیدم به خودت...

فقط می خوام بگم خسته م و عمیقا دل کندم از اینجا... لطفا خودت

بقیه این مسیر رو هموار کن...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۱۰ساعت 18 نويسنده |

سفر یک روزه و آخرین مرحله کار هم تموم شد...

منتظرم تا زمان برگشت برسه و از شدت بی خوابی چشمام باز نمیشه

امیدوارم امشب دیگه بتونم بخوابم

آخرین باری که اومدم این شهر، اتفاقات عجیبی تو زندگیم افتاد

اون زمان هم برای یه سفر یک روزه اومدم و برگشتم

نگاه کردن به مسیر، به اون نمازخونه، به راه پله های کافه تریا یادم

انداخت که چه روزهایی رو گذروندم حالا اما خوشحالم که ایندفعه با

دل آروم تری اومدم و دارم بر می گردم... تازه بهتر از هرچیزی هدفی

که دنبالش بودم کم کم داره به نتیجه می رسه...

امیدوارم دوره انتظار طولانی نداشته باشم

بهتر بگم به هر نوع توسلی دست زدم تا خدا خودش این مرحله رو هموار

کنه و بتونم برم دنبال ساختن شکل جدید زندگی

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۰۴ساعت 14 نويسنده |

آخرین مرحله رو هم انجام میدم و تمام...

تقریبا دوشب که نخوابیدم و امشب هم باید تو راه باشم پس از خواب

راحت خبری نیست. اما خداروشکر کارها تا اینجا خوب پیش رفته و بعد

از مرحله آخر فقط باید منتظر بود.

خیلی زیاد امیدوارم به اینکه تکلیف زود مشخص بشه و بتونم برم.

امروز با استاد جنتلمن میتینگ داشتم

اصن همین که به زبان شیرینی فارسی باهم بحث میکنیم برام جای شکر

داره.. از رقابت سنگین و وضعیت خوب من گفت که تونستم بین یه عده

دانشجو این موقعیت رو بگیرم... از گروه و کارها بیشتر حرف زدیم...

از خودش گفت و درمورد تصمیم هایی که برای ورود گرفتم پرسید...

و آخر هر صحبتی تاکید می کرد که خیالت راحت اینجا بچه ها هستن

کمکت میکنن و این راهی که همه اومدن و کم کم سر و سامون گرفتن.

برای شروع کارها برنامه ریزی کردیم و قرار شد هفته آینده دوباره جلسه

داشته باشیم...

از وقتی صحبت کردیم خیالم خیلی راحت شده به نظرم درهمین قدم ها

ابتدایی استاد خوبی اما باید ببینیم در حین کار چطور سوپروایزری...

‌‌

بلافاصله بعد جلسه رفتم پناهگاه همیشگی

با اینکه به شدت ترافیک بود و هوا هم گرم، اما باید قبل رفتن صحبت

می کردم... باز نگاهم به اون پرچم سبز رنگ و امیدم به نگاهی که حتما

به زندگیم هست، که اگه نبود تا همینجا هم کارها پیش نرفته بود...

من از اول این مسیر هروقت کمک خواستم رفتم اونجا نشستم و دلم رو

محکم کردم به خواست و اراده خدا...

حالا هم برای ادامه کار توکل به خودش

میدونم که به وضعیت زندگیم بهتر از هر کسی حتی خودم آگاه ...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۰۳ساعت 14 نويسنده |