[ هَم دَمــَم ]

 

اومدم دانشگاه تا یکی از دانشجوهام کارش رو برام ارائه بده

همون وضعیت ۵سال پیش خودم و استادخان

اما ایندفعه من در جایگاه دیگه ای نشستم...

 

الان هم تو همون کلاس روبروی اتاق سابق استادخان 

روی همون صندلی های ردیف دوم که جایگاه خودم و بچه ها بود نشستم

همه چیز شبیه همون روزاست 

کلاس ها،  راهروها، اتاق ها

اما آدم ها تغییر کردن.‌‌..

استادخان و ویبریو هر کدوم یه گوشه این دنیا دارن زندگی میکنن

بچه ها هر کدوم تو شهر و دیار خودشون کار میکنن

منم اینجا نشستم وسط کلی خاطره...

 

+ چقدر دلم برای اون روزها تنگ شد.

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۲ساعت 12 نويسنده |

 

دوباره تماس و دوباره حرف !!!

از همون حرف ها که تا چندساعت به خودم میپیچم و حرص میخورم

از همون ها که باعث میشه یه آدم از چشمت بیفته

و کاش واقعا از چشمم بیفتی!

این خانواده زیادی حق به جانب حرف میزنن و بعد طوری وانمود میکنن

که حالا باهمه این حرفا همچنان تو مورد احترامی...

 

+ فهمیدم تو تمام این روزها نبودی و نیستی...

   فقط یه لحظه دلم سوخت که اینقدر خودت رو درگیر کردی ولی باز

   یادم اومد که تو اون کار رو از همه چیز بیشتر دوست داشتی حتی من!

 

++ نمیدونم خدا چی برای ما خواسته اما میدونم خیلی خراب شد...

      امشب قرار آدم جدید ببینم! با رضایت خودم!

      میخوام فراموش بشی... 

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۲۲ساعت 11 نويسنده |

 

این چندروز اخیر انگار تیربارون شدم با يادآوري تک تک حرفات!

عجیب اما ناخودآگاه تو ذهنم همه چیز مرور میشه و بی طاقت تر از

همیشه میشینم و فکر می‌کنم! فکر فکر فکر...

و دقیقا تو همین شرایط یه تماس از طرف خانواده ت روی تلفن خونه!

 

+ تو ذهنت چی میگذره؟

++ به نقطه ای از زندگیم رسیدن که هیچ کاری جز توکل کردن نمیتونم

   انجام بدم... کاش بتونم از ته دلم توکل کنم و اینقدر خودمو عذاب ندم

 

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۱/۱۹ساعت 11 نويسنده |

 

شبیه بیشتر آدم ها وقتی زندگی بهم فشار میاره 

نگاهم به خدا عمیق تر میشه

چون کم نداشتم از این روزها هربار با خودم تکرار میکنم که حواست 

باشه یکی اوت بالا همیشه نگات میکنه پس بهش توکل کن 

اما آدمیزاد دیگه یه وقتایی فکرمیکنم دانای کلِ! مثل من تو چندماه اخیر

این روزها که وسط روزهای سخت زندگی نفس میکشم

تنها راهی که میتونم خودمو آروم کنم زمزمه هایی که با اون بالابالایی 

دارم... وقتی خیلی بی قرار میشم و حس میکنم دارم از درون میسوزم

قرآن رو باز میکنم و میخوام که باهام حرف بزنه...

میدونی آب روی آتیش یعنی چی؟

یعنی آیه ۱۵۴ آل عمران وقتی از شدت فکر و خیال خوابم نمی‌برد و بعد

خوندن اون کلمه ها اشکم رو پاک کردم و راحت یه ساعت خوابیدم.

یعنی آیه ۹۶ سوره یوسف که خوندم و با اشک های روی صورتم خندیدم

و صبح که بیدار شدم یه ساعت استادخان برام تعریف های خوب داشت

 

+ ماه رمضون نزدیک و حس میکنم چقدر نیاز دارم به این روزها تا یه

   کمی خودمو آب بندی کنم... باید یه فرصت کوتاه به خودم بدم برای

   آروم شدن... برای پیدا کردن خودم به این روزهای پر از حضور خدا

   خیلی خیلی نیاز دارم :)

 

++ استادخان تور دانشگاه برام گذاشت و یه چیزایی تعریف کرد که برق

     سه فاز پروندم... با قلدری تمام گفتم به من ربطی نداره چه خبره من

     منتظرم واسه من اونطرف یه جا پیدا کنین بیام 

     اما خودمم میدونم که زمان میخوام...

 

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۱ساعت 15 نويسنده |

 

آدم جالبی نبستم این روزها

به ظاهر آرومم مثل همیشه

ولی فقط خدا میدونه چه طوفانی درونم هست و کسی نمیبینه!

روزی که بدون اشک ریختن بگذرونم یه موفقیت محسوب میشه.

جالب میدونی چیه؟

اینکه دقیقا جایی هستم که دنبالش بودم

یه پذیرش نصفه نیمه از یه گوشه دنیا دارم

مدارکم آماده شده 

هیچ مانعی نیست

جز خودم که نمیتونم جوابی بدم!

و ایمیلی که چند روزه بی جواب گذاشتم

 

+ میخوام دست نگه دارم میخوام ببینم با زندگیم چیکار کردم

   چطوری حضور یک آدم باعث شد من به همه چی شک کنم؟

   به راهم... به هدفم... به آرزوهام

   درست نیست نه؟ 

   سوالی که مغزم رو داره میخوره همینه... کار درستی کردم؟

 

++ بدترین حالت ماجرا اینجاست که تنهام...

     استادخان رفته و اینقدر این روزا سرش شلوغه که دلم نمیخواد

     اذیتش کنم. البته تو آخرین صحبتمون که متوجه این تعلل شد یه

     داد و بیداد درست و حسابی راه انداخت! شاید برای همین چیزی 

     بهش نمیگم... حوصله بحث کردن با هیچکس رو ندارم 

     دوستی هم این روزا تو مراسم عید و رفت و آمد بین شهرهاست

     منتظرم بیاد تا حرف بزنم... دارم منفجر میشم از حرف های نگفته!

     خانواده م هم که همه کار کردن تا من اینجا باشم. حالا چطوری بگم

     که میخوام دست نگه دارم؟ فقط مامان حالم رو میبینه و نمیخوام

     ببینه و ناراحت باشه... پس سکوت میکنم!

 

+++ خدایا از این سردرگمی نجاتم بده ...

       

 

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۱۰ساعت 13 نويسنده |

 

روزهایی که صبح تا شب تلاش می کردیم 

امید میدادم و میگفتم من مطمئنم ایندفعه میشه

میگفت تا وقتی از هواپیما پیاده نشم باورنمیکنم

 

+ عکس های فرودگاه رو که فرستاد یه لبخند اومد روی صورتم

   آره بالاخره همه چی همونطور شد که می خواست

   این چندمین آدمی بود که از اطرافم رفت و من آرزوی موفقیت کردم.

 

++ میگه نفر بعدی دیگه تو

     هیچی نگفتم... حرفی ندارم فعلا...

    اینقدر اتفاقات پشت سرهم بود که انگار راهم رو گم کردم

    وسط اتفاقات زندگیم فهمیدم باید به راه هایی که میخوام برم دوباره

    فکر کنم... اما درمورد اون پسر مطمئنم که دیگه نمیخوام باشه ...

 

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۱/۰۵ساعت 21 نويسنده |

 

تصور کن یه نفر سرزده بیاد زنگ خونه ت رو بزنه

بهت بگه من میدونم چی بهت گذشته و الان تو ذهنت چه فکرها داری!

بیا بشین میخوام حرف بزنم

و یکی یکی مشکلات و اشتباهاتت رو توضیح بده...

مثل یک روانشناس صبور و کار بلد

 

+ تا همین حد ناگهانی این کتاب به دستم رسید

   طی چندساعت خوندم

   و انگار تازه متوجه شدم چه اشتباهاتی داشتم و چه زنگ خطرهایی

   حس کرده بودم...

   این بهترین هدیه ای بود که خدا میتونست تو اولین روز سال بهم بده

 

++ حس میکنم دوباره و یا چندباره باید این کتاب رو خوند

      عنوان کتاب:

     " دلت که پاک باشه داستانت پایان خوشی خواهد داشت"

 

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۱/۰۱ساعت 23 نويسنده |