روزهایی که صبح تا شب تلاش می کردیم
امید میدادم و میگفتم من مطمئنم ایندفعه میشه
میگفت تا وقتی از هواپیما پیاده نشم باورنمیکنم
+ عکس های فرودگاه رو که فرستاد یه لبخند اومد روی صورتم
آره بالاخره همه چی همونطور شد که می خواست
این چندمین آدمی بود که از اطرافم رفت و من آرزوی موفقیت کردم.
++ میگه نفر بعدی دیگه تو
هیچی نگفتم... حرفی ندارم فعلا...
اینقدر اتفاقات پشت سرهم بود که انگار راهم رو گم کردم
وسط اتفاقات زندگیم فهمیدم باید به راه هایی که میخوام برم دوباره
فکر کنم... اما درمورد اون پسر مطمئنم که دیگه نمیخوام باشه ...