بعد از طوفان دیشب با مامان و حال خراب ده روز اخیر
امروز تو جلسه مشاوره گفتم خیلی سردرگم و آشفته م
گفت دنبال معنا نباش، رها کن... اجازه بده بی معنایی رو تجربه کنی
هرچقدر دردناک و سخت اما این تحت فشار قرار دادن خودت رو رها کن
خیلی حرف زدیم و نتیجه ش برای من شد اینکه
بی خیال هر حرفی و رفتاری باش... تو میدونی خانواده ت خوبن و تو
رو دوست دارن و اگر حرفی هم هست با منظور بد نیست فقط ماجرا
اینجاست که متاسفانه ما سخت می تونیم منظورتون رو درست بگیم!
لطفا اینقدر به فکر اون مدرک زبان لعنتی نباش... اجازه بده هر زمان که
تموم شد دوباره برای خوندن و امتحان مجدد فکر می کنیم
اجازه بده زندگی با همین شکل حتی سرد، تاریک و بی هدف بگذره
تو ذهن تو سخت تر و بدتر از این نمیشه... مگه نه؟
پس بیا فرار نکنیم بیا ببینیم این روزمرگی بی هدف چیه!
دقیقا تو همین روزها که ترم تموم میشه، کلاس با دهه هشتادی های
شیطون رو به اتمام و تنها دلخوشی من تو این روزها تا دوماه آینده کنسل!
دقیقا تو همین روزها که کریسمس و تعطیلات باعث شده هیچ امیدی
بابت ایمیل ها و پروسه پذیرش تا یک ماه آینده نداشته باشم...
و دقیقا تو همین روزها که خاطرات پارسال با شدت به ذهنم هجوم آوردن
اونقدر که امشب بعد کلاس با وجود خستگی، وسط راه پیچیدم تو کوچه
ماشین رو پارک کردم و تو همون کوچه راه رفتم... تازه فهمیدم اونجا
دقیقا روبروی پنجره های شرکت بوده! نمیدونم هنوز اونجایی یا نه...
داشتیم از مغازه میومدیم بیرون که یهویی چشمم افتاد به در شیشه ای
و تصویر خودمون کنار هم... تو دلم گفتم خوبه که از نظر قدی هم اوکیه
و دقیقا همون لحظه گفت ما از نظر قدی بهم میخوریم ها
و یهویی جفتمون فهمیدیم اون لحظه فقط در شیشه ای مهم بوده و
وسط پیاده رو زدیم زیر خنده!!! و کل کوچه رو سرخوشانه کنارهم راه
رفتیم...
من امشب همون کوچه رو راه رفتم و با خودم گفتم بذار همه چیز بگذره
...
استادخان ظهر قبل کلاس زنگ زد
و من چون بعد مشاوره میرم تو فاز بیخیالی مطلق، با خنده و شوخی یه
کم اذیتش کردم و وقتی گفت ببین تو جات ته جهنم! فهمیدم کاملا موفق
بودم...
خوبه که هست... با همه باگ هایی که این دوستی داره اما خوبه که هست
خوبه که میتونم حرف بزنم
...
با یه قانون نانوشته با مامان صلح برقرار کردیم
بدون اینکه به بحث دیشب فکرکنیم
...
+
تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۹ساعت 22 نويسنده
|
جام جهانی قبلی انتهای مسیر بودم... باید با یه آزمون تکلیف چند سال
بعد رو مشخص می کردم و عجیب نگران نتیجه و آینده بودم...
قبول شدم، ادامه دادم، مسیرهای جدید باز شد
حالا جام جهانی داره تموم میشه و من فکر می کنم چهارسال بعد کجام؟
دخترک ۳۲ ساله من تو کدوم نقطه از این دنیا خواهد بود؟
این روزها مثل چهارسال قبل دارم تلاش میکنم برای باز شدن راه جدید
نگرانم البته نه به اندازه اونموقع... بالاخره چهارسال بزرگتر شدم
اما بلاتکلیفم بیشتر از هر زمانی تو زندگیم ...
سخت می گذرونم بیشتر از هر دوره ای ...
دلم می خواد جام جهانی بعدی ایران نباشم، احتمالا اواخر دوره دکترا
و به احتمال زیاد باز دنبال راه های جدید برای ادامه زندگی... شاید کار
دلم می خواد جام جهانی بعدی دلم آروم گرفته باشه... تشکیل خانواده،
تجربه عشق و دوست داشتن، تجربه مادر شدن...
دلم می خواد افتتاحیه جام بعدی بخندم بگم یادته چهارسال پیش دنبال
استاد و دانشگاه و ایمیل بازی بودی؟ یادته روحت خسته بود و روزی رو
بدون اشک ریختن تموم نمی کردی؟ یادته بیشتر از هر زمانی تو زندگیت
به خدا گفتی "چرا؟"
حالا دیدی تموم شد... دیدی اون آدم مثل همه اتفاقات گذشته، تو ذهنت
دفن شد... دیدی تونستی از پس سختی های مهاجرت بربیای... دیدی
دوباره تجربه کردی عشق و دوست داشتن رو... دیدی زندگی همیشه
سربالایی نیست؟
+ خب بعد از گذشتن چنددقیقه باید اضافه کنم که تو زندگیم به کامبک
نیاز دارم مثل کامبک فرانسه... امید و روحیه نیاز دارم مثل همین حالا
که به فاصله کمتر از دودقیقه یه بازی تغییر کرد...
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۷ساعت 19 نويسنده
|
پرسید معنا زندگی برای تو چیه؟
نتونستم جواب بدم... مکث کردم، فکر کردم
گفتم دوست داشتن آدم ها، دلم می خواد تا جایی که میتونم به آدم ها
کمک کنم، هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم، خوشحالشون کنم...
دلم می خواد سر کلاس به دانشجوها به بهترین شکل مطالب رو درس
بدم، برای دوستام وقت بذارم تا هرچقدر دوست دارن حرف بزنن، با
اعضا خانواده م وقت بگذرونم و کاری کنم که حالشون خوب باشه...
دلم می خواد دوست داشته باشم و دوست داشته بشم
حالا که بیشتر فکرمیکنم میتونم کامل تر بگم
وقتی برای یه نفر هدیه یا گل می خرم از ته دل حس شادی دارم چون
قرار یه نفر رو خوشحال کنم، به یه نفر نشون بدم دوستش دارم...
روی اکسپلور گوشی شماره شیرخوارگاه هست تا زنگ بزنم و بپرسم میشه
داوطلب بخش نوزادان باشم؟ کاری که همیشه یه گوشه ذهنم داشتم
عشق به نوزادها و بچه ها، وقت گذروندن کنارشون و محبت کردن...
ساختن یه خانواده، یه خونه، یه ارتباط انسانی درست...
مسئولیت داشتن، کار کردن، درس دادن...
تموم کردن یه کار، همکاری درست ...
من با فکر کردن به همه اینا حس زنده بودن پیدا می کنم
میتونم این پوچی درونم رو از بین ببرم
...
گفت معنا زندگی تو با هدف هایی که تو زندگیت انتخاب کردی همسو
نیستن... این حجم از درد و حال بد به خاطر همین عدم تعادل...
گفت این هدف ها زندگی تو رو پر کرده و حالا وقتی یه نفر کنارت قرار
میگیره و به هر شکلی حس کنی که مانع اون هدف ها شده دیگه توان
ادامه دادن و توجه کردن به احساسات و اون آدم رو نداری...
گفت بین همه این زندگی و هدف ها تا حالا به خودت فکرکردی؟
خودت کجای این زندگی هستی؟ تفریح، رسیدگی به خودت و احساسات
کجای این زندگی که ساختی؟ و من جوابی نداشتم...
گفتم تغییر سخته، فکر کردن به تغییر دادن هدف هام حتی با اینکه خودم
هم متوجه شدم تا حدی از اون چیزی که از زندگی انتظار داشتم دور شده
بازم سخته... این هدف ها و این مسیر زندگی که پیش گرفتم سپر دفاعی
من تو همه روزهای سخت بوده... خودم رو پشت همه این ها قایم کردم
تا نفهمم چقدر از خواسته های دلم دورم تا نبینم دور شدن از دلم رو...
گفت باید به تعادل برسونیم و این کار سخته... اما انجام میدیم
...
عصر توان خونه موندن نداشتم
یک ساعت و نیم راه رفتم... موکا خامه از قهوه فروشی معروف خریدم
و به سرعت ماشین ها، به مغازه ها، به آدم ها نگاه کردم
سعی نکردم به پارسال فکرنکنم... به اون آدم فکر کردم و از خودم پرسیدم
واقعا تو معنا زندگی من بودی؟ ارتباطی که با تو تجربه کردم، احساساتی
که کنار تو حس کردم، دختری که کنار تو بودم معنای زندگی من بود؟
بهت گفته بودم کنار تو حس میکنم یه آدم دیگه رو زندگی میکنم
آدمی که تا حالا ندیده بودم... دختری که تازه بعد ۲۷ سال احساساتش رو
می دید...
من شاید دلتنگ اون دخترم...
راه رفتم و فکر کردم... به دانشگاهی که خبر قطعی نداده
به زندگی مستقلی که می تونم بسازم، به قیمت های عجیب و غریب روی
اتیکت جنس های مغازه ها، به وضعیت اقتصادی که رویاها رو به باد داده
...
چطور باید بین هدف هایی که ساختم و خواسته های دلم و معنای زندگی
تعادل برقرار کنم؟
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۳ساعت 19 نويسنده
|
تمام روز با خودم حرف می زدم
سعی کردم خودمو برای روبرو شدن با هرچیزی آماده کنم
قرار نبود اتفاق خاصی بیفته فقط از خودم انتظار داشتم که بتونم اون
احساسات عجیب و غریبی که با نشستن روبروی آدم جدید سراغم میاد
رو کنترل کنم. همین
این بزرگترین پیشرفت حال و احوالم محسوب میشه
از صبح سعی کردم بخندم، فوتبال و برد مراکش هم اینقدر هیجان زده م
کرده بود که بتونم تاخیر آدم های بدقول رو ندید بگیرم و سعی کنم آروم
باشم...
سعی کردم به قیافه و نوع رفتار و سن و سال کاملا مشخص طرف مقابل
فکرنکنم، سعی کردم وقتی حرف های آشنا میزنه اشک تو چشمام جمع
نشه، سعی کردم حرف های کتاب رو تو ذهنم بیارم، حرف های مشاور و
فرصت آشنایی با آدم های جدید رو تو ذهنم بیارم و اون تایم کمتر از یک
ساعت رو خوب تموم کنم...
رفتن، بازم سعی کردم خوب باشم
به مامان گفتم مشخص بود سن این آدم از من بالاتره
گفتم تو همین چنددقیقه حرف زدن معلوم که برخلاف ظاهر امروزی که
داشت اما تفکرش یه چیز دیگه است... برای من خوب نبود...
من فقط سعی کردم حرف بزنم... خواستم با حرف زدن مغزم آروم بشه
اما طبق معمول یه حرف از طرف عزیزترین آدم زندگیم باعث شد
منفجر بشم...
گفت هر کی میاد تو یه چیزی میگی تو اصن آدم ازدواج کردن نیستی
تکلیفت رو با خودت مشخص کن و...
اینقدر اعصابم بهم ریخت که نمیدونم همین جملات رو شنیدم یا نه
اما حرف همین بود من مناسب ازدواج نیستم
و منم باز با همین بغض آشنا و صدای لرزون که نتونستم کنترل کنم گفتم
باشه درسته من از اولم گفتم نمی خوام پس قرار بعدی رو کنسل کن
و حالا دو روز باز تمام روحم درد داره، باز بغص و اشک راحتم نمیذاره
و دلم می خواد فردا به مشاور بگم من سعی کردم ولی باز نشد
...
اواسط بهمن بود
تقریبا چندهفته قبل از تموم شدن اون ماجرا و بعد بحثی که داشتیم
یه روز تو اتاق گوشه تختم افتاده بودم
میگم افتاده بودم چون هیچ توانی برای زندگی روزمره نداشتم
استادخان زنگ زد گفت بیا باهم بریم شرکت حرف بزنیم
اینقدر خراب بودم که فقط به مامان گفتم با استادخان میرم و اونم چون
احتمالا میدونست تنها کسی که تو اون شرایط میتونست منو یه کمی به
زندگی همیشگی برگردونه همین آدم، فقط گفت برو
برخلاف کل مسیر که از ماجراهای چرت و پرت اطرافمون حرف زدیم
وقتی تو دفتر تازه تاسیس وسط کلی بهم ریختگی نشسته بودم و به
پهنای صورت اشک می ریختم و حرف می زدم، یهویی گفتم اصن من
آدم مناسبی برای ازدواج نیستم من نمی تونم از پس زندگی بربیام...
شوکه شده بود مثل دوستی که برای اولین بار اشک های منو دیده بود...
خب معلومه من همیشه سعی کرده بودم محکم باشم برای همین هیچ
کدومشون تصور اشک ریختن من برای یه مرد رو نداشتن!
اما
اون روز و خیلی روزهای بعدتر بهم گفت تو خوبی، تو تمام آنچه که باید
رو داری، اینقدر خودتو بی ارزش فرض نکن، اینقدر به خودت سخت نگیر
گفت توقع نداشته باش اگه صادقانه رفتار کردی حتما باید به همین شکل
جواب بگیری، گفت قدر خودت و زندگیت رو بدون...
و خیلی حرف های دیگه
میدونم مامان منظور بدی نداشت اما منشاء اصلی این حجم از عدم
اعتماد به نفس خودم رو مدیون همین حرف های گاه و بی گاه مامان
می دونم!
...
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۱ساعت 23 نويسنده
|
هر زمان آدم جدیدی روبروم قرار می گیره و حرف می زنه
از خودم می پرسم تو حاضری از هر آنچه می خوای دست بکشی؟
انگار بعد از اون ماجرا دیگه دلم نمی خواد برای خواسته هام بجنگم
توان بحث و جدل ندارم...
دلم می خواد بپذیرم تا کمتر اذیت بشم... اما پذیرش به چه قیمتی؟
و بعد یه سوال مزخرف تر تو ذهنم میاد
اگه قرار به پذیرش بود چرا اون شخص رو قبول نکردی؟
جواب های زیادی میاد... تک تک بحث و جدل ها، حرف های نامربوط،
زورگویی ها، بی منطقی ها، بی ارزشی ها...
و با یادآوری هرکدوم به خودم میگم حتی دلم نمی خواد ثانیه ای از اون
اتفاقات و حال اون شب ها رو دوباره تجربه کنم...
شاید این اتفاق محکم ترین دلیل برای این ترس
شاید زندگی های مختلف اطرافم که پر بوده از برتری های مردانه هم به
این ترس دامن زده... زن هایی که پذیرفتن، دخترهایی که کوتاه اومدن...
و من همیشه فرار کردم از این نوع زندگی ها
بهترین راه فرار هم مهاجرت بوده
راهی که اصن نمیدونم کی اینقدر جدی شد
ولی حالا به جایی رسیدم که با خودم میگم اگر وارد زندگی بشی واقعا
میتونی به خودت اطمینان بدی که حسرت نمی خوری؟
دو راهی خیلی سخته... بین زمین و آسمونم
خبری از دانشگاه نیست و من چشم انتظارم...
امید دارم که راهی باز بشه
+
تاريخ شنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۹ساعت 22 نويسنده
|
مثل این شب تو همین تاریخ نوشتم
دلم لرزیده...
به همون خدایی که موقع نوشتن اون جمله نگاهم می کرد دلم لرزید!
درد ماهانه، بهم خوردن تعادل هورمون ها و تاریخ روزهایی که انگار با
چسب دوقلو وصل شدن به گوشه حافظه م باعث شدن گوشه چشمم
خشک باقی نمونه
دانشگاه جوابی نداده و دوباره ایمیل زدن رو شروع کردم
ماجرای مراسم های سنتی هم قرار این هفته با قدرت شروع بشه
و من می خوام با همه دردی که تو سلول به سلول بدنم، لایه به لایه روحم
حس میکنم به زندگیم امیدوار باشم
به تمام دلیل های نامناسب بودن اون آدم که نوشتم فکرمیکنم و برای
هزارمین بار به خودم میگم تو کار درستی انجام دادی دختر حتی اگه این
کار درست این درد زیاد رو برات باقی گذاشته باشه
...
من امشب خیلی متفاوت تر از دختری که سال قبل اون جمله رو نوشت
درحالی که خیالم از مرور مطالب کلاس فردا راحت شده، سوالای امتحان
رو آماده کردم و می خوام یه قسمت دیگه از فصل دوم this is us رو ببینم
من با همه آنچه که تجربه میکنم اما دلم می خواد بچسبم به کار و زندگیم
همین زندگی که تلاش کردم و ساختم و اجازه ندادم کسی خرابش کنه...
کتاب همه فن حریف شدن احساسات رو هم با کلی نت برداری تموم کردم
و می خوام فردا دوباره همه رو مرور کنم...
اما محض تمرین یکی از قسمت های کتاب بهت میگم که
دلم می خواد فردا که از دانشگاه و کتابخونه برگشتی حواست به خودت
باشه و بدونی ممکنه دوباره تو برخورد با آدم جدید هر چیزی رو تجربه
کنی، لطفا آروم باش و سعی کن عاقلانه و منطقی برخورد کنی...
هیچ لرزش دلی، هیچ حسی به حس دوست داشتن خودت نمی رسه ...
+
تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۹/۱۸ساعت 22 نويسنده
|
دیروز داشتم می نوشتم که من تو هر سن و سالی از دیدن برف ذوق زده
میشم و با نیشی تا بناگوش باز می چسبم به پنجره و پایین اومدن دونه
دونه برف ها رو نگاه می کنم...
سعی کردم خودمو متقاعد کنم که تو هوا مناسب بیرون رفتن نیست و
قرارم با یکی از دانشجوها رو کنسل کنم ولی نتونستم...
وسوسه رانندگی تو اون برف بی نظیر و تصور کار کردن پشت پنجره
کتابخونه سبز قهوه ای (یادگار دوران کنکور ارشد) اجازه نداد تا خیلی
معطل کنم و سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم بیرون
تو که مسیر با ذوق به برف نگاه می کردم و خدا روشکر گفتم
برف و بارون بهترین نشونه های رحمت خداست که عمیقا بهشون اعتقاد
دارم...
کتابخونه مثل همون زمانا سرد اما سکوت و آرامشش فوق العاده است
برخلاف اون زمان دیگه دبیرستانی های شیطون و شلوغ نمی تونن از
فضا استفاده کنن و فقط مخصوص دانشجوها و فارع التحصیل هاست...
...
روزهایی که نشون دهنده و یادآور پارسال هستند سخت میگذرن
اما به خودم اجازه گریه کردن و مرور هر آنچه به ذهنم می رسه دادم
جلسه مشاوره این هفته رو کنسل کردم چون آشفته م
دلم می خواد بیشتر بنویسم بیشتر با خودم دودوتا چهارتا کنم ببینم
درونم چه خبره؟ چه احساسی دارم؟ چی می خوام؟
کتاب همه فن حریف شدن احساسات رو به نیمه رسوندم
فصل اول سریال This is us تقریبا به آخر رسیده و چقدر این سریال
فوق العاده است... چقدر خوبه که چالش های روزمره زندگی رو به این
سادگی و قشنگی به ما نشون میده... چقدر دوسشون دارم
...
کلاس های ترم رو به پایان
خبری از دانشگاه اونطرف آبی نيست اما استادخان میگه نگران نباش
و حقیقت این که نگرانی بابت عدم پذیرش نیست، به این فکر میکنم اگه
این راه جواب نداد باید چیکار کنم؟
تنها چیزی که الان میدونم این که ترم آینده تعداد کلاس هام بیشتره و
این خودش خبر خوبی... چه پذیرش بیاد چه نیاد دوست دارم ترم بعد
رو تجربه کنم
اما درمورد رفتن یا موندن هنوز جوابم نمیدونم!
مامان نگرانه و هر روز سوال تکراری "چه خبر از دانشگاه؟"
همین حالت باعث شده دوباره حرف از مهمونی های خواستگاری رو پیش
بکشه و بخواد که نظرم رو تغییر بدم!
از خودم می پرسم تو واقعا میخوای دوباره اون ماجراها رو تجربه کنی؟
و باز جواب "نمیدونم"
+
تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۴ساعت 16 نويسنده
|
حرف های مشاور
سردرگمی های خودم
یه چیزایی میگم که خودمم بعضی وقتا شوکه میشم!
انگار باگ های وجودم رو یکی یکی میبینم
فکرمیکنم دوباره باید بین جلسات فاصله بندازم و بیشتر فکرکنم...
اما کنار همه فکر و خیال های بعد جلسه، کلاس با دهه هشتادی ها شیطون
اینقدر راحت کنارشون میخندم و حرف می زنیم که همه اتفاقا بیرون
از در کلاس رو فراموش می کنم...
البته که هنوز هم باید سخت تلاش کرد تا ذره ای ابهت رو حفظ کنم.
...
استادخان بالاخره حرف زد و من شوکه شدم از اتفاقاتی که تو این مدت
پیش اومده و کلمه ای به من چیزی نگفته بوده!
اول سعی کردم با شوخی و خنده یه کمی روحیه ش رو عوض کنم اما
بعد از اینکه از ماجراها صحبت کرد دیگه نتونستم هیچی بگم فقط گوش
شنوا شدم تا حرف بزنه... گفت برو اون نذر مشترکی که برای کارهای
مهم انجام میدادیم رو از طرف من انجام بده شاید اوضاع خوب بشه
و من از خودم برای چندمین باز پرسیدم مطمئنی ارزش داره؟
...
این تاریخ برای من خیلی قشنگه
پارسال حس شادی و رهایی مطلق رو تو این روز تجربه کردم
دلم می خواد دوباره اون حس خوب رو می خواد
اون خنده های از ته دل
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۰۹ساعت 0 نويسنده
|
دفاع یکی از دخترک ها بود
این چندنفر برای من یه جور متفاوتی عزیزن
از شروع راه که می خواستم قولی که به استادخان داده بودم رو جبران
کنم تا ادامه که شدن دوست های عزیز خود من...
امروز که از زحمت چندساله ش دفاع کرد از ته دل از دیدن موفقیتش
خوشحال شدم و امیدوارم برسه به جایگاهی که لایقش...
دکتر خندان رو هم دیدم میگه دانشگاه ایمیل زده و خواسته تو رو در چند
سطر توصیف کنم
گفتم دکتر من خبر نداشتم پس مستقیم با خودتون ارتباط گرفتن
گفت آره دیگه تمومه پس
گفتم نه بابا هنوز هیچ چیز معلوم نیست سر بعضی مسائل درگیریم!
...
استادخان نصف شبی پیام زده بود
وقتی این وقت شب پیام میزنه میتونم بفهمم که ذهنش چقدر درگیره
سعی میکنم با شوخی و خنده یه کمی حال و احوالش عوض بشه ولی
چون همیشه سعی کردم یه فاصله ای رو رعایت کنم مستقیم ازش نپرسیدم
که دقیقا چی شده که حالت خوب نیست
نمیدونم حس میکنم خودش هم اینطوری راحت تره چون خیلی از مشکلاتش
حرف نمیزنه و منم سعی میکنم گوش شنوا باشم تا هر زمان خودش خواست
حرف بزنه
اما عمیقا از ناراحتی که تو رفتارش حس میکنم، ناراحت میشم
کاش خدا به حال دل آدم ها نظر کنه
نمیدونم شاید اینقدر خودم زیر بار فشار فکر و خیالات ذهنم هستم که
تحمل رنج و ناراحتی دوستام برام سخت تر شده ...
دیشب خوب بودم تا اینکه تلفن و همون آدم های همیشگی و یه حرف
باعث شد خیلی بهم بریزم! اینقدر که کنار مامان بی اختیار گریه کردم!
این از معدود دفعاتی بود که نتونستم خودمو کنترل کنم
به مشاورم میگم هیچ زمانی به اندازه این یک سال اخیر اینقدر شکننده نبودم!
+
تاريخ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۰۶ساعت 22 نويسنده
|
جلسه چهارم بود
سوال های زیادی پرسید و من به سختی حرف می زنم
انگار این حرفا بعد کلی سانسور کردن خودم به زور از بین تک تک سلول های
وجودم بیرون کشیده میشه... از تمام افکار تلنبار شده گوشه مغزم...
وقتی میگم سخت جواب میدم یعنی دستی که محکم روی دست دیگه
فشار داده میشه... یعنی دستی که مدام به صورتم کشیده میشه!
یه جا دلم برای خودم سوخت وقتی دوباره با صدای لرزون که نشون از
یه بغض وسط گلوم بود گفتم من هیچ زمانی تو زندگیم اینقدر شکننده
نبودم ولی حالا اینطوری شدم که با کوچکترین تلنگری اشکم سرازیر میشه
گفتم من دوسش داشتم ...
حرفی زد که با همه وجودم درک میکنم
گفت تو بین منطق و احساس سردرگمی... هیچ جای ثابتی نداری و همین
باعث شده این حجم از تناقض رو تجربه کنی... میدونی نامناسب بوده
اما دوسش داری!
و من میدونم بزرگترین سردرگمی من همین مرز نداشتن بین منطق و احساس
همیشه برام ترسناک بوده که از محدود منطق خارج بشم ولی زمانی هم
که خارج شدم دیگه نمیدونستم باید تا کجا برم... فکر میکردم دیگه میشه
تا هرکجا که احساسم میخواد همراهش پیش برم و رفتم!
و شاید اشتباه همینجا بوده! این سوالی که باید جوابش رو پیدا کنم
...
استادخان تو سابقه طولانی دوستی و آشنایی که باهم داشتیم همیشه
با اسم فامیلی صدام زده یا القابی که از دانشگاه و ... گرفتم
درسته همیشه کنار همه این اسم ها جان و عزیز و ... هم بوده ولی هیچ
وقت این پسوندها حداقل به چشم من نیومده چون میدونم از محبتش..
با اینکه همیشه همه با اسم کوچیک بودن اما من بعد این همه سال هنوز
همون حد رو داشتم و دارم... حتی خودش هم گاهی این موضوع رو میگه..
ولی امروز که وسط یه بحث جدی از اسمم تنها استفاده کرد ترسیدم!
انگار برام شده مثل زنگ خطر
جایی برای ترس نیست چون این آدم رفیقم
چون برخلاف آدم های معدودی که از مرز ساده من رد شدن این آدم یه
آشنای دیرینه است و انسانیتش به من ثابت شده است اما ترسیدم...
خاطره خوبی از آدم های معدودی که این مرز ساده رو رد کردن ندارم
دلم نمی خواد برای استادخان حتی ذره ای شباهت با اون آدم ها ببینم
دلم می خواد رفیق امنم برای همیشه رفیق باقی بمونه بدون ترس شبیه
شدن به اون آدم ها... برای همین دلم میخواد همین حد و مرز ساده و
شاید بی معنی بین ما علیرغم صمیمت و دوستی بازم باقی بمونه!
...
رفتم پناهگاه همیشگی، دوباره نشستم روی سکوی یه گوشه و زل زدم به
تکون خوردن پرچم ... به قصد حرف زدن رفته بودم نه گریه اما مگه
دست من که دلم می لرزه و اشکم قطره قطره می ریزه...
گفتم حرف دل و زبونم ناشکری نیست ولی کجا بگم بهتر از اینجا؟
سبک میشم و با هزار امید برای بهتر شدن برمیگردم...
+
تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۰۲ساعت 21 نويسنده
|