[ هَم دَمــَم ]

بعد از طوفان دیشب با مامان و حال خراب ده روز اخیر

امروز تو جلسه مشاوره گفتم خیلی سردرگم و آشفته م

گفت دنبال معنا نباش، رها کن... اجازه بده بی معنایی رو تجربه کنی

هرچقدر دردناک و سخت اما این تحت فشار قرار دادن خودت رو رها کن

خیلی حرف زدیم و نتیجه ش برای من شد اینکه

بی خیال هر حرفی و رفتاری باش... تو میدونی خانواده ت خوبن و تو

رو دوست دارن و اگر حرفی هم هست با منظور بد نیست فقط ماجرا

اینجاست که متاسفانه ما سخت می تونیم منظورتون رو درست بگیم!

لطفا اینقدر به فکر اون مدرک زبان لعنتی نباش... اجازه بده هر زمان که

تموم شد دوباره برای خوندن و امتحان مجدد فکر می کنیم

اجازه بده زندگی با همین شکل حتی سرد، تاریک و بی هدف بگذره

تو ذهن تو سخت تر و بدتر از این نمیشه... مگه نه؟

پس بیا فرار نکنیم بیا ببینیم این روزمرگی بی هدف چیه!

دقیقا تو همین روزها که ترم تموم میشه، کلاس با دهه هشتادی های

شیطون رو به اتمام و تنها دلخوشی من تو این روزها تا دوماه آینده کنسل!

دقیقا تو همین روزها که کریسمس و تعطیلات باعث شده هیچ امیدی

بابت ایمیل ها و پروسه پذیرش تا یک ماه آینده نداشته باشم...

و دقیقا تو همین روزها که خاطرات پارسال با شدت به ذهنم هجوم آوردن

اونقدر که امشب بعد کلاس با وجود خستگی، وسط راه پیچیدم تو کوچه

ماشین رو پارک کردم و تو همون کوچه راه رفتم... تازه فهمیدم اونجا

دقیقا روبروی پنجره های شرکت بوده! نمیدونم هنوز اونجایی یا نه...

داشتیم از مغازه میومدیم بیرون که یهویی چشمم افتاد به در شیشه ای

و تصویر خودمون کنار هم... تو دلم گفتم خوبه که از نظر قدی هم اوکیه

و دقیقا همون لحظه گفت ما از نظر قدی بهم میخوریم ها

و یهویی جفتمون فهمیدیم اون لحظه فقط در شیشه ای مهم بوده و

وسط پیاده رو زدیم زیر خنده!!! و کل کوچه رو سرخوشانه کنارهم راه

رفتیم...

من امشب همون کوچه رو راه رفتم و با خودم گفتم بذار همه چیز بگذره

...

استادخان ظهر قبل کلاس زنگ زد

و من چون بعد مشاوره میرم تو فاز بیخیالی مطلق، با خنده و شوخی یه

کم اذیتش کردم و وقتی گفت ببین تو جات ته جهنم! فهمیدم کاملا موفق

بودم...

خوبه که هست... با همه باگ هایی که این دوستی داره اما خوبه که هست

خوبه که میتونم حرف بزنم

...

با یه قانون نانوشته با مامان صلح برقرار کردیم

بدون اینکه به بحث دیشب فکرکنیم

...

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۹ساعت 22 نويسنده |