[ هَم دَمــَم ]

جلسه چهارم بود

سوال های زیادی پرسید و من به سختی حرف می زنم

انگار این حرفا بعد کلی سانسور کردن خودم به زور از بین تک تک سلول های

وجودم بیرون کشیده میشه... از تمام افکار تلنبار شده گوشه مغزم...

وقتی میگم سخت جواب میدم یعنی دستی که محکم روی دست دیگه

فشار داده میشه... یعنی دستی که مدام به صورتم کشیده میشه!

یه جا دلم برای خودم سوخت وقتی دوباره با صدای لرزون که نشون از

یه بغض وسط گلوم بود گفتم من هیچ زمانی تو زندگیم اینقدر شکننده

نبودم ولی حالا اینطوری شدم که با کوچکترین تلنگری اشکم سرازیر میشه

گفتم من دوسش داشتم ...

حرفی زد که با همه وجودم درک میکنم

گفت تو بین منطق و احساس سردرگمی... هیچ جای ثابتی نداری و همین

باعث شده این حجم از تناقض رو تجربه کنی... میدونی نامناسب بوده

اما دوسش داری!

و من میدونم بزرگترین سردرگمی من همین مرز نداشتن بین منطق و احساس

همیشه برام ترسناک بوده که از محدود منطق خارج بشم ولی زمانی هم

که خارج شدم دیگه نمیدونستم باید تا کجا برم... فکر می‌کردم دیگه میشه

تا هرکجا که احساسم میخواد همراهش پیش برم و رفتم!

و شاید اشتباه همینجا بوده! این سوالی که باید جوابش رو پیدا کنم

...

استادخان تو سابقه طولانی دوستی و آشنایی که باهم داشتیم همیشه

با اسم فامیلی صدام زده یا القابی که از دانشگاه و ... گرفتم

درسته همیشه کنار همه این اسم ها جان و عزیز و ... هم بوده ولی هیچ

وقت این پسوندها حداقل به چشم من نیومده چون میدونم از محبتش..

با اینکه همیشه همه با اسم کوچیک بودن اما من بعد این همه سال هنوز

همون حد رو داشتم و دارم... حتی خودش هم گاهی این موضوع رو میگه..

ولی امروز که وسط یه بحث جدی از اسمم تنها استفاده کرد ترسیدم!

انگار برام شده مثل زنگ خطر

جایی برای ترس نیست چون این آدم رفیقم

چون برخلاف آدم های معدودی که از مرز ساده من رد شدن این آدم یه

آشنای دیرینه است و انسانیتش به من ثابت شده است اما ترسیدم...

خاطره خوبی از آدم های معدودی که این مرز ساده رو رد کردن ندارم

دلم نمی خواد برای استادخان حتی ذره ای شباهت با اون آدم ها ببینم

دلم می خواد رفیق امنم برای همیشه رفیق باقی بمونه بدون ترس شبیه

شدن به اون آدم ها... برای همین دلم میخواد همین حد و مرز ساده و

شاید بی معنی بین ما علیرغم صمیمت و دوستی بازم باقی بمونه!

...

رفتم پناهگاه همیشگی، دوباره نشستم روی سکوی یه گوشه و زل زدم به

تکون خوردن پرچم ... به قصد حرف زدن رفته بودم نه گریه اما مگه

دست من که دلم می لرزه و اشکم قطره قطره می ریزه...

گفتم حرف دل و زبونم ناشکری نیست ولی کجا بگم بهتر از اینجا؟

سبک میشم و با هزار امید برای بهتر شدن برمیگردم...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۰۲ساعت 21 نويسنده |