[ هَم دَمــَم ]

حرف های مشاور

سردرگمی های خودم

یه چیزایی میگم که خودمم بعضی وقتا شوکه میشم!

انگار باگ های وجودم رو یکی یکی میبینم

فکرمیکنم دوباره باید بین جلسات فاصله بندازم و بیشتر فکرکنم...

اما کنار همه فکر و خیال های بعد جلسه، کلاس با دهه هشتادی ها شیطون

اینقدر راحت کنارشون میخندم و حرف می زنیم که همه اتفاقا بیرون

از در کلاس رو فراموش می کنم...

البته که هنوز هم باید سخت تلاش کرد تا ذره ای ابهت رو حفظ کنم.

...

استادخان بالاخره حرف زد و من شوکه شدم از اتفاقاتی که تو این مدت

پیش اومده و کلمه ای به من چیزی نگفته بوده!

اول سعی کردم با شوخی و خنده یه کمی روحیه ش رو عوض کنم اما

بعد از اینکه از ماجراها صحبت کرد دیگه نتونستم هیچی بگم فقط گوش

شنوا شدم تا حرف بزنه... گفت برو اون نذر مشترکی که برای کارهای

مهم انجام می‌دادیم رو از طرف من انجام بده شاید اوضاع خوب بشه

و من از خودم برای چندمین باز پرسیدم مطمئنی ارزش داره؟

...

این تاریخ برای من خیلی قشنگه

پارسال حس شادی و رهایی مطلق رو تو این روز تجربه کردم

دلم می خواد دوباره اون حس خوب رو می خواد

اون خنده های از ته دل

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۰۹ساعت 0 نويسنده |