[ هَم دَمــَم ]

پرسید معنا زندگی برای تو چیه؟

نتونستم جواب بدم... مکث کردم، فکر کردم

گفتم دوست داشتن آدم ها، دلم می خواد تا جایی که میتونم به آدم ها

کمک کنم، هر کاری از دستم برمیاد انجام بدم، خوشحالشون کنم...

دلم می خواد سر کلاس به دانشجوها به بهترین شکل مطالب رو درس

بدم، برای دوستام وقت بذارم تا هرچقدر دوست دارن حرف بزنن، با

اعضا خانواده م وقت بگذرونم و کاری کنم که حالشون خوب باشه...

دلم می خواد دوست داشته باشم و دوست داشته بشم

حالا که بیشتر فکرمیکنم میتونم کامل تر بگم

وقتی برای یه نفر هدیه یا گل می خرم از ته دل حس شادی دارم چون

قرار یه نفر رو خوشحال کنم، به یه نفر نشون بدم دوستش دارم...

روی اکسپلور گوشی شماره شیرخوارگاه هست تا زنگ بزنم و بپرسم میشه

داوطلب بخش نوزادان باشم؟ کاری که همیشه یه گوشه ذهنم داشتم

عشق به نوزادها و بچه ها، وقت گذروندن کنارشون و محبت کردن...

ساختن یه خانواده، یه خونه، یه ارتباط انسانی درست...

مسئولیت داشتن، کار کردن، درس دادن...

تموم کردن یه کار، همکاری درست ...

من با فکر کردن به همه اینا حس زنده بودن پیدا می کنم

میتونم این پوچی درونم رو از بین ببرم

...

گفت معنا زندگی تو با هدف هایی که تو زندگیت انتخاب کردی همسو

نیستن... این حجم از درد و حال بد به خاطر همین عدم تعادل...

گفت این هدف ها زندگی تو رو پر کرده و حالا وقتی یه نفر کنارت قرار

میگیره و به هر شکلی حس کنی که مانع اون هدف ها شده دیگه توان

ادامه دادن و توجه کردن به احساسات و اون آدم رو نداری...

گفت بین همه این زندگی و هدف ها تا حالا به خودت فکرکردی؟

خودت کجای این زندگی هستی؟ تفریح، رسیدگی به خودت و احساسات

کجای این زندگی که ساختی؟ و من جوابی نداشتم...

گفتم تغییر سخته، فکر کردن به تغییر دادن هدف هام حتی با اینکه خودم

هم متوجه شدم تا حدی از اون چیزی که از زندگی انتظار داشتم دور شده

بازم سخته... این هدف ها و این مسیر زندگی که پیش گرفتم سپر دفاعی

من تو همه روزهای سخت بوده... خودم رو پشت همه این ها قایم کردم

تا نفهمم چقدر از خواسته های دلم دورم تا نبینم دور شدن از دلم رو...

گفت باید به تعادل برسونیم و این کار سخته... اما انجام میدیم

...

عصر توان خونه موندن نداشتم

یک ساعت و نیم راه رفتم... موکا خامه از قهوه فروشی معروف خریدم

و به سرعت ماشین ها، به مغازه ها، به آدم ها نگاه کردم

سعی نکردم به پارسال فکرنکنم... به اون آدم فکر کردم و از خودم پرسیدم

واقعا تو معنا زندگی من بودی؟ ارتباطی که با تو تجربه کردم، احساساتی

که کنار تو حس کردم، دختری که کنار تو بودم معنای زندگی من بود؟

بهت گفته بودم کنار تو حس میکنم یه آدم دیگه رو زندگی میکنم

آدمی که تا حالا ندیده بودم... دختری که تازه بعد ۲۷ سال احساساتش رو

می دید...

من شاید دلتنگ اون دخترم...

راه رفتم و فکر کردم... به دانشگاهی که خبر قطعی نداده

به زندگی مستقلی که می تونم بسازم، به قیمت های عجیب و غریب روی

اتیکت جنس های مغازه ها، به وضعیت اقتصادی که رویاها رو به باد داده

...

چطور باید بین هدف هایی که ساختم و خواسته های دلم و معنای زندگی

تعادل برقرار کنم؟

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۲۳ساعت 19 نويسنده |