تمام روز با خودم حرف می زدم
سعی کردم خودمو برای روبرو شدن با هرچیزی آماده کنم
قرار نبود اتفاق خاصی بیفته فقط از خودم انتظار داشتم که بتونم اون
احساسات عجیب و غریبی که با نشستن روبروی آدم جدید سراغم میاد
رو کنترل کنم. همین
این بزرگترین پیشرفت حال و احوالم محسوب میشه
از صبح سعی کردم بخندم، فوتبال و برد مراکش هم اینقدر هیجان زده م
کرده بود که بتونم تاخیر آدم های بدقول رو ندید بگیرم و سعی کنم آروم
باشم...
سعی کردم به قیافه و نوع رفتار و سن و سال کاملا مشخص طرف مقابل
فکرنکنم، سعی کردم وقتی حرف های آشنا میزنه اشک تو چشمام جمع
نشه، سعی کردم حرف های کتاب رو تو ذهنم بیارم، حرف های مشاور و
فرصت آشنایی با آدم های جدید رو تو ذهنم بیارم و اون تایم کمتر از یک
ساعت رو خوب تموم کنم...
رفتن، بازم سعی کردم خوب باشم
به مامان گفتم مشخص بود سن این آدم از من بالاتره
گفتم تو همین چنددقیقه حرف زدن معلوم که برخلاف ظاهر امروزی که
داشت اما تفکرش یه چیز دیگه است... برای من خوب نبود...
من فقط سعی کردم حرف بزنم... خواستم با حرف زدن مغزم آروم بشه
اما طبق معمول یه حرف از طرف عزیزترین آدم زندگیم باعث شد
منفجر بشم...
گفت هر کی میاد تو یه چیزی میگی تو اصن آدم ازدواج کردن نیستی
تکلیفت رو با خودت مشخص کن و...
اینقدر اعصابم بهم ریخت که نمیدونم همین جملات رو شنیدم یا نه
اما حرف همین بود من مناسب ازدواج نیستم
و منم باز با همین بغض آشنا و صدای لرزون که نتونستم کنترل کنم گفتم
باشه درسته من از اولم گفتم نمی خوام پس قرار بعدی رو کنسل کن
و حالا دو روز باز تمام روحم درد داره، باز بغص و اشک راحتم نمیذاره
و دلم می خواد فردا به مشاور بگم من سعی کردم ولی باز نشد
...
اواسط بهمن بود
تقریبا چندهفته قبل از تموم شدن اون ماجرا و بعد بحثی که داشتیم
یه روز تو اتاق گوشه تختم افتاده بودم
میگم افتاده بودم چون هیچ توانی برای زندگی روزمره نداشتم
استادخان زنگ زد گفت بیا باهم بریم شرکت حرف بزنیم
اینقدر خراب بودم که فقط به مامان گفتم با استادخان میرم و اونم چون
احتمالا میدونست تنها کسی که تو اون شرایط میتونست منو یه کمی به
زندگی همیشگی برگردونه همین آدم، فقط گفت برو
برخلاف کل مسیر که از ماجراهای چرت و پرت اطرافمون حرف زدیم
وقتی تو دفتر تازه تاسیس وسط کلی بهم ریختگی نشسته بودم و به
پهنای صورت اشک می ریختم و حرف می زدم، یهویی گفتم اصن من
آدم مناسبی برای ازدواج نیستم من نمی تونم از پس زندگی بربیام...
شوکه شده بود مثل دوستی که برای اولین بار اشک های منو دیده بود...
خب معلومه من همیشه سعی کرده بودم محکم باشم برای همین هیچ
کدومشون تصور اشک ریختن من برای یه مرد رو نداشتن!
اما
اون روز و خیلی روزهای بعدتر بهم گفت تو خوبی، تو تمام آنچه که باید
رو داری، اینقدر خودتو بی ارزش فرض نکن، اینقدر به خودت سخت نگیر
گفت توقع نداشته باش اگه صادقانه رفتار کردی حتما باید به همین شکل
جواب بگیری، گفت قدر خودت و زندگیت رو بدون...
و خیلی حرف های دیگه
میدونم مامان منظور بدی نداشت اما منشاء اصلی این حجم از عدم
اعتماد به نفس خودم رو مدیون همین حرف های گاه و بی گاه مامان
می دونم!
...