[ هَم دَمــَم ]

دیروز داشتم می نوشتم که من تو هر سن و سالی از دیدن برف ذوق زده

میشم و با نیشی تا بناگوش باز می چسبم به پنجره و پایین اومدن دونه

دونه برف ها رو نگاه می کنم...

سعی کردم خودمو متقاعد کنم که تو هوا مناسب بیرون رفتن نیست و

قرارم با یکی از دانشجوها رو کنسل کنم ولی نتونستم...

وسوسه رانندگی تو اون برف بی نظیر و تصور کار کردن پشت پنجره

کتابخونه سبز قهوه ای (یادگار دوران کنکور ارشد) اجازه نداد تا خیلی

معطل کنم و سریع وسایلم رو جمع کردم و رفتم بیرون

تو که مسیر با ذوق به برف نگاه می کردم و خدا روشکر گفتم

برف و بارون بهترین نشونه های رحمت خداست که عمیقا بهشون اعتقاد

دارم...

کتابخونه مثل همون زمانا سرد اما سکوت و آرامشش فوق العاده است

برخلاف اون زمان دیگه دبیرستانی های شیطون و شلوغ نمی تونن از

فضا استفاده کنن و فقط مخصوص دانشجوها و فارع التحصیل هاست...

...

روزهایی که نشون دهنده و یادآور پارسال هستند سخت میگذرن

اما به خودم اجازه گریه کردن و مرور هر آنچه به ذهنم می رسه دادم

جلسه مشاوره این هفته رو کنسل کردم چون آشفته م

دلم می خواد بیشتر بنویسم بیشتر با خودم دودوتا چهارتا کنم ببینم

درونم چه خبره؟ چه احساسی دارم؟ چی می خوام؟

کتاب همه فن حریف شدن احساسات رو به نیمه رسوندم

فصل اول سریال This is us تقریبا به آخر رسیده و چقدر این سریال

فوق العاده است... چقدر خوبه که چالش های روزمره زندگی رو به این

سادگی و قشنگی به ما نشون میده... چقدر دوسشون دارم

...

کلاس های ترم رو به پایان

خبری از دانشگاه اونطرف آبی نيست اما استادخان میگه نگران نباش

و حقیقت این که نگرانی بابت عدم پذیرش نیست، به این فکر میکنم اگه

این راه جواب نداد باید چیکار کنم؟

تنها چیزی که الان میدونم این که ترم آینده تعداد کلاس هام بیشتره و

این خودش خبر خوبی... چه پذیرش بیاد چه نیاد دوست دارم ترم بعد

رو تجربه کنم

اما درمورد رفتن یا موندن هنوز جوابم نمیدونم!

مامان نگرانه و هر روز سوال تکراری "چه خبر از دانشگاه؟"

همین حالت باعث شده دوباره حرف از مهمونی های خواستگاری رو پیش

بکشه و بخواد که نظرم رو تغییر بدم!

از خودم می پرسم تو واقعا میخوای دوباره اون ماجراها رو تجربه کنی؟

و باز جواب "نمیدونم"

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۴ساعت 16 نويسنده |