هر زمان آدم جدیدی روبروم قرار می گیره و حرف می زنه
از خودم می پرسم تو حاضری از هر آنچه می خوای دست بکشی؟
انگار بعد از اون ماجرا دیگه دلم نمی خواد برای خواسته هام بجنگم
توان بحث و جدل ندارم...
دلم می خواد بپذیرم تا کمتر اذیت بشم... اما پذیرش به چه قیمتی؟
و بعد یه سوال مزخرف تر تو ذهنم میاد
اگه قرار به پذیرش بود چرا اون شخص رو قبول نکردی؟
جواب های زیادی میاد... تک تک بحث و جدل ها، حرف های نامربوط،
زورگویی ها، بی منطقی ها، بی ارزشی ها...
و با یادآوری هرکدوم به خودم میگم حتی دلم نمی خواد ثانیه ای از اون
اتفاقات و حال اون شب ها رو دوباره تجربه کنم...
شاید این اتفاق محکم ترین دلیل برای این ترس
شاید زندگی های مختلف اطرافم که پر بوده از برتری های مردانه هم به
این ترس دامن زده... زن هایی که پذیرفتن، دخترهایی که کوتاه اومدن...
و من همیشه فرار کردم از این نوع زندگی ها
بهترین راه فرار هم مهاجرت بوده
راهی که اصن نمیدونم کی اینقدر جدی شد
ولی حالا به جایی رسیدم که با خودم میگم اگر وارد زندگی بشی واقعا
میتونی به خودت اطمینان بدی که حسرت نمی خوری؟
دو راهی خیلی سخته... بین زمین و آسمونم
خبری از دانشگاه نیست و من چشم انتظارم...
امید دارم که راهی باز بشه