دفاع یکی از دخترک ها بود
این چندنفر برای من یه جور متفاوتی عزیزن
از شروع راه که می خواستم قولی که به استادخان داده بودم رو جبران
کنم تا ادامه که شدن دوست های عزیز خود من...
امروز که از زحمت چندساله ش دفاع کرد از ته دل از دیدن موفقیتش
خوشحال شدم و امیدوارم برسه به جایگاهی که لایقش...
دکتر خندان رو هم دیدم میگه دانشگاه ایمیل زده و خواسته تو رو در چند
سطر توصیف کنم
گفتم دکتر من خبر نداشتم پس مستقیم با خودتون ارتباط گرفتن
گفت آره دیگه تمومه پس
گفتم نه بابا هنوز هیچ چیز معلوم نیست سر بعضی مسائل درگیریم!
...
استادخان نصف شبی پیام زده بود
وقتی این وقت شب پیام میزنه میتونم بفهمم که ذهنش چقدر درگیره
سعی میکنم با شوخی و خنده یه کمی حال و احوالش عوض بشه ولی
چون همیشه سعی کردم یه فاصله ای رو رعایت کنم مستقیم ازش نپرسیدم
که دقیقا چی شده که حالت خوب نیست
نمیدونم حس میکنم خودش هم اینطوری راحت تره چون خیلی از مشکلاتش
حرف نمیزنه و منم سعی میکنم گوش شنوا باشم تا هر زمان خودش خواست
حرف بزنه
اما عمیقا از ناراحتی که تو رفتارش حس میکنم، ناراحت میشم
کاش خدا به حال دل آدم ها نظر کنه
نمیدونم شاید اینقدر خودم زیر بار فشار فکر و خیالات ذهنم هستم که
تحمل رنج و ناراحتی دوستام برام سخت تر شده ...
دیشب خوب بودم تا اینکه تلفن و همون آدم های همیشگی و یه حرف
باعث شد خیلی بهم بریزم! اینقدر که کنار مامان بی اختیار گریه کردم!
این از معدود دفعاتی بود که نتونستم خودمو کنترل کنم
به مشاورم میگم هیچ زمانی به اندازه این یک سال اخیر اینقدر شکننده نبودم!