دوباره تماس و دوباره حرف !!!
از همون حرف ها که تا چندساعت به خودم میپیچم و حرص میخورم
از همون ها که باعث میشه یه آدم از چشمت بیفته
و کاش واقعا از چشمم بیفتی!
این خانواده زیادی حق به جانب حرف میزنن و بعد طوری وانمود میکنن
که حالا باهمه این حرفا همچنان تو مورد احترامی...
+ فهمیدم تو تمام این روزها نبودی و نیستی...
فقط یه لحظه دلم سوخت که اینقدر خودت رو درگیر کردی ولی باز
یادم اومد که تو اون کار رو از همه چیز بیشتر دوست داشتی حتی من!
++ نمیدونم خدا چی برای ما خواسته اما میدونم خیلی خراب شد...
امشب قرار آدم جدید ببینم! با رضایت خودم!
میخوام فراموش بشی...