[ هَم دَمــَم ]

حس میکنم به گوشه تنهاییم عادت کردم

آرامش برای من از شب و تاریکی اتاق و نگاه به آسمون شروع میشه

همین جایی که فقط خودم و خدا هستیم... جایی که بی دغدغه حرف

می زنم باهات ... اینجا انگار دنیام از دنیای خارج این اتاق جدا شده ...

امشب اومده بودن مهمونی

روی صندلی نشست که همیشه فکرمی کردم تو قرار بشینی

رویاها و صحبت هایی که یه روزی تو فکرهای منم بوده

اما دیگه انگار بین من و همه این احساسات یه دنیا فاصله است

انگار پشت شیشه ای نشستم که همه این صحنه ها رو می بینم اما چیزی

نمی شنوم... انگار به دورترین اتفاقات زندگی نگاه میکنم...

حس میکنم با دور شدن من زندگی همه راحت تر میگذره

حتی زندگی خودم هم بهتر میشه

اما نمیدونم کی قرار اتفاق بیفته

فعلا فقط دارم همراه جریان زندگی پیش می رم

مقدمات کار جدید رو انجام دادم و احتمالا طی روزهای آینده شروع بشه

و همچنان امیدوار به خبری از رفتن...

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۲۸ساعت 22 نويسنده |