[ هَم دَمــَم ]

خواب راحت یه نعمت بزرگ

اما وقتی ذهنت با هزارتا موضوع کوچیک بزرگ درگیره دیگه خواب هم

نعمت نیست.. بدتر باعث عذاب میشه...

نمیدونم چرا حتی اینجا ننوشتم

چرا از این هفت ماه سختی که گذشت اینقدر کم گفتم تا روحم آروم تر

بشه... اما الان دوست دارم حرف بزنم...

تو خواب یه مردی بود که قشنگ نگام می کرد، عزیزم صدام می کرد

و خیلی شبیه به حرکات و رفتاری بود که دیده بودم

حتی تو خواب فکرمیکردم میتونه شبیه همون آدم بهم محبت کنه...

وقتی بیدار شدم دلم سوخت برای روح و روانم ...

تو کل این هفت ماه اون صدا و نگاهی که بلند تو ماشین تکرار می کرد

خیلی می خوامت رو فراموش نکردم

خیلی چیزا رو فراموش نکردم ولی توان نوشتن ندارم

به حرف اون مشاور گوش دادم و سعی کردم خاطرات رو متعادل کنم

فراموش نکنم یادآوری کرد که تجربه من بیشتر از خودش بوده! چون

تو این سنت و فرهنگ لعنتی من تعداد زیادی آدم رو به عنوان خواستگار

دیدم!

و خیلی چیزا دیگه ...

یه روز کامل روی صفحه همه رو نوشتم تا وقتی صدای عزیزدلم گفتنش

تو گوشم پیچید و اون لحن صدا یادم اومد، فراموش نکرده باشم که

دلیل به نتیجه نرسیدن اون روزها چی بود...

روح و روانم رو خیلی راحت در اختیار آدمی گذاشتم که هنوز به بودنش

مطمئن نبودم... این بزرگترین اشتباهم بود و تاوانی که دارم پس می دم

ولی بدتر از همه میدونی چیه؟

اینکه تو روزای سختی مثل این روزها که تو خونه آروم نیستم

یه صدایی تو گوشم میگه بهتر نبود قبول می کردی؟

اخلاق خوبی نیست که حرف های وسط دعوا تو ذهنم باقی می مونه

ولی این اخلاق با من هست

نمی تونم باور کنم حرف های وسط بحث، واقعی نیستن

شنیدن این حرف ها از مادر خیلی سخت تره

چندروزه نمی تونم حرف بزنم

چندروز حرف هایی که شنیدم تو گوشم می چرخه

و کاش توان مستقل زندگی کردن داشتم...

+ مصاحبه نتیجه مبهمی داشت که فعلا معلوم نیست چی میشه...

+ تاريخ جمعه ۱۴۰۱/۰۷/۱۵ساعت 16 نويسنده |