[ هَم دَمــَم ]

حس ترس همه وجودم رو گرفته

بلافاصله بعد از اینکه بیدار شدم و ایمیل گروه رو دیدم ترسیدم

مثل همه موقعیت های جدیدی که تو زندگیم پیش اومد و من اولش از

ترس لبریز شدم...

مثل وقتی که برای اولین بار ایمیل زدم، اولین مصاحبه رو رفتم، و حالا

که برای اولین بار برگه هایی رو امضا کردم که اطلاع بدم من با تمام آنچه

قرار به منم به عنوان دانشجوی جدید داده بشه موافقم!

اما راستش نمیدونم که من واقعا موافقم؟

با اینکه دیگه شب ها تو اتاقم نخوابم؟ صدای خانواده م رو نزدیک گوشم

نشنوم؟ با دوستی قرار بیرون رفتن نذارم؟ پشت فرمون تو خیابون های

شهرم رانندگی نکنم؟ تو خیابون ها و مغازه ها صدای هم زبون نشنونم؟

موافقم برم و ادامه زندگی رو با هفت ساعت اختلاف از وطنم بگذرونم؟

تو روزهایی که سیاهی کل این مملکت رو گرفته

تو روزهایی که آرزوهای جوونی رو تو این جغرافیا تموم شده میبینم

جواب دادن به این سوال ها کل ذهنم رو درگیر کرده

میخوام ترسم و بپذیرم و وارد این راه بشم

نمیخوام اتفاقات پارسال رو تو زندگیم تکرار کنم...

توکل میکنم به خدا...

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۲۵ساعت 10 نويسنده |