[ هَم دَمــَم ]


سال جدید؟

نفهمیدیم چطور شروع شد!

شمارش روزهای جنگ از دستم خارج شده

اما شاید چهل روز...

روزهای سختی میگذره، اما ما رفتیم تو حالت سیوینگ مود

یک ماه پیش مثل امروز در یکی از بدترین روزهای زندگیم بودم

ارتباطم با مامان قطع شده بود، یکشنبه سرد و بارونی بود که هیچکس

از بچه ها هم در دسترس نبودن که بتونم کنارشون باشم.

البته که روزهایی بود که تنهایی رو ترجیح میدادم... حتی به استادخان

هم زنگ نزده بودم...

حالم خوب نبود چترم رو برداشتم و رفتم پارک

این پارک همه روزهای زندگی منو دیده، حال خوب ، حال بد...

اینقدر داغون بودم که نشسته بودم روبروی پرنده ها و اشک می ریختم

یه جاهایی رو به آسمون خیلی ناله و شکایت کردم و اون فکر مزخرف

زندگی دیگه ارزشش رو‌نداره...

روی گوشی پیام اومده بود

از یه اپلیکیشن که خیلی هم استفاده نکرده بودم

یه نفر نوشته بود عصر دلگیری اگه حوصله داری حرف بزنیم...

رسیدم به یه کافه که اطراف بود تا یه چیزی بخرم و شام هم باشه

صفحه رو نگاه کردم از همین کشور بود و با فاصله چندصدکیلومتری

اسم و اطلاعات به نظر مربوط به همین جغرافیا بود

به انگلیسی مکالمه ادامه پیدا کرد

اما کم کم جالب شد. فارسی حرف زدنش، اسم ایرانی، مادر ایرانی،

بک گراندهای فرهنگی مشترک، خاطراتش از ایران، شهر من، عقاید،

و خیلی چیزهای دیگه که باعث شد تو راه برگشت من اصلا شبیه اون

دختر داغون و گریون و خسته نباشم...

گفت هرجا هرزمان حالت بد بود به من پیام بزن

شب قدر بود

گفتم من امشب می خوام با خودم تنها باشم... گفت دعا کن...

اون شب مثل یه معجزه برای حال خراب من اومد و من یه لحظه گفتم

خدایا این جوابی بود برای اینکه بهم بگی حواست هست؟

فکرمیکردم همین بوده

اما ادامه دار شد... پیام زد، نگران حالم بود، حرف زد، حرف زدم

و کم کم طی چندروز حس کردم همه چی داره یه شکل دیگه میشه...

کلمات محبت آمیز، نگرانی هاش، حرف زدن تا صبح و حس اعتماد من

و مثل همیشه نگران شدم

ترس از وابستگی، ترس از اشتباه کردن، ترس از حس محبت!!!

شروع خرابی...

میدونستم حس متفاوتی بهش دارم اما نمی تونستم قبول کنم...

میدونست و می گفت که حس متفاوتی به من داره اما نمی خواست هیچ

اسمی رو این ارتباط تازه شکل گرفته بذاره...

بحث کردیم... گفتیم دوست باشیم...

اما نشد

کنارم بود و این بهترین حس برای تحمل روزهای سخت بود

شبی که همه ارتباطمون با ایران قطع شد گفت من هستم و بود

اون شب عمیق ترین حس حمایت رو از آدمی که کیلومترها دور بود

گرفتم و بدون اینکه بفهمم چقدر اطرافم آشفته است خوابیدم...

اما همون شد شروع اخساسات متفاوت تر ما

گفت نمی خوام دور بشم گفتم زمان بدیم گفت زمان نه

خواستیم درست کنیم

اما بازم نشد

بحث کردیم و تمام شد...

تمام شدن ناعادلانه، حرف نزدیم و بدون خداحافظی همه چی پاک شد

باز من موندم و حس مزخرف نگاه کردن به ویرانه درونم

حالا نه تنها جهان بیرونم که از درون هم آشفته، بلاتکلیف و خرابم...

و این روزها عجیب ترین روزهای تاریخ زندگیمون رو می گذرونیم...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۱/۱۹ساعت 1 نويسنده |