روزی که اون خبر وحشتناک رو خوندم خوب یادمه
سالی که مطابق به دو رقم آخر همین پست بود
حال مامان بزرگ خوب نبود، مامان رو رسوندم بیمارستان و رفتم سرکار
پشت چراغ قرمز اول نت گوشی رو وصل کردم
یخ زدم... نه از هوای سرد اون روزها که از خبر عجیبی که خوندم
باور نکردم! خطای انسانی؟؟؟
چراع قرمز بعدی دوباره متن خبر رو خوندم
چراغ قرمز سوم بازم از اول خوندم
رسیدم به دوستی گفتم اینا چی میگن؟؟؟ چیکار کردن؟؟؟
حال اون روز صبح رو فراموش نمیکنم چون همه شوکه بودیم!!!
غم و سردی و سیاهی اون روزها رو خوب یادمه
و حالا دوباره همون حال... همون شرایط ...
به آرزوهای اون دختر فکرمیکنم و مدام میگم خدایی به دل خانواده ش
صبر بده
به ظلم و ظالم فکرمیکنم و میبینم روح و روانم تحمل نداره...
شاید دلیل رفتن خیلی از آدم ها همین باشه
انگار توانی برای تغییر نیسن
ولی تو هرجا هم باشی باز وطن وطنِ
و غم آدم هایی که تو این مرز هستن مثل غم عزیزانت...