شب اربعین
دوباره بساط هر سال و رنگ و بوی هل و زعفرون تو خونه هست
و من نمیدونم سال دیگه هستم یا نه. فقط میخوام هرچی خیر پیش بیاد.
روزهای شلوغی رو گذروندم...
کار استادخان رو با تمام فشاری که داشت تموم کردم. سخت بود چون
نمیفهمیدم و این اذیتم می کرد. اما به هرحال تحویل دادم و امیدوارم
نتیجه خوبی داشته باشه ...
برای استرالیا اپلای کردم... از بین گزینه هایی که استاد و گروهی که
باهاشون هماهنگ کرده بودم برام فرستاده بودن دوتا رو انتخاب کردم
چون از نظر مالی بهتر بود حالا باید منتظر باشم ببینم چی پیش میاد
کانادا هم قرار بود با استادها ارتباط بگیرن که دیگه نمیدونم چی شد
خیلی پیگیرش نیستم چون شهر سردی واقعا سرده!!!
وقتی به پروفسور گفتم نگاهی بهم انداخت و گفت میدونی یخ میزنی؟
اما به هرحال یه گزینه است...
همزمان مقاله دوستی رو هم شروع کردم و همه اینا کنار شروع شدن
دانشگاه و ترم جدید فرصت زیادی برای ادامه مکاتبه ها نذاشته...
اگه همه این کارا خوب جواب بده چندتا مقاله اضافه میشه و شانسم ...
میخوام بگم همه این ها باید حال خوب همراه خودش داشته باشه
اما چرا حسش نمیکنم؟ این حفره تو وجودم چیه که با هیچکدوم از اینا
پر نمیشه؟ این بغض چسبیده به گلوم چرا تموم نمیشه؟
فرداشب آخرین شب قرارمون ...
من از الان دلتنگ آرامش شب ها و حال خوبم تو اون لحظه هاست
میترسم و این چیزی که هرشب گفتم و حالا اینجا می نویسم
از اومدن روزهایی که پر از یادآوری می ترسم...
از خیلی اتفاقات دیگه هم می ترسم
ولی تو تمام این شب ها رفتم تا بگم شما نگام کنین کمکم کنین...
استادخان میگه یادش بخیر پارسال مثل این موقع ها
گفتم آره و تو دلم به خودم گفتم من خبر نداشتم چه اتفاقاتی تو راه...
+ خدایا میدونی حرف رو زبونم شکر همه نعمت هایی که دادی و ندادی
فقط میخوام بگم خودت نگام کن...