[ هَم دَمــَم ]

جلسه سوم با استاد کانادایی برگزار شد

خوب بود، سعی کردم خوب باشم اما میدونم فاصله با چیزی که میخوان

زیاده... قرار شد ادامه بدیم و احتمالا بقیه اعضای گروه رو هم ببینم.

این وسط از گروه استاد استرالیایی هم ایمیل رسید که برو اپلای کن

اما مشکل اینجا هزینه است! چرا اینقدر کم میده آخه...

همین یه کمی ماجرا رو مشکل کرده. زندگی کردن با این پول آسون نیس

حالا در کنار این ها کار استادخان و کار جدیدی که دوستی پیشنهاد داده

رو دارم... البته که بسیار به نفع خودم چون رزومه رو پربار میکنه ...

امیدوارم اینا شبیه کار خودم نباشه و زود به نتیجه برسه

از دانشگاه هم درخواست یه گفتگو آنلاین دادن که عجیب براش ذوق

دارم. کلا حرف زدن درمورد این زمینه و کارها و اطلاعات دادن به بقیه

رو دوست دارم. انگار باتری روح و جسمم رو شارژ میکنه. واسه همین که

برای شروع ترم روزشماری میکنم. برای کلاس هایی که دیگه خدابخواد

قرار از اول به صورت حضوری و عادی برگزار کنم :)

+ این زندگی که من ساختم... تلاش کردم و تا جایی که تونستم راه رو

برای خودم باز کردم... این روزها هرچی بیشتر به رفتن فکرمیکنم یه

ترس و نگرانی عجیبی تو وجودم ته نشین میشه فقط کافیه یه محرک

خارجی پیش بیاد... حرفای مامان، صحبت های خونه، اتفاقات زندگی

به هر حال هر کدوم میتونه این ترس و نگرانی های ته نشین شده رو

شبیه یه گردباد بزرگ تو دلم راه بندازه و من وسط این حجم فکر گم

بشم...

++ وقتی شب میرم سر قرار این چندهفته دلم آروم تر میشه و تهش به

خودم میگم دختر تو میای اینجا که به خودت توکل کردن رو یادآوری

کنی... پس تلاش کن و بسپار به خودش :)

+ تاريخ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۰ساعت 21 نويسنده |