رسیدم به مرحله ویزا
کارهای دانشگاه به خوبی تموم شد و نامه نهایی رو فرستادن
بلافاصله باز پیام روی واتس آپ از طرف استاد جنتلمن اومد که خواسته
بود هرچه زودتر کارهای ویزا رو انجام بدم...
استادخان میگه شروع کن به بستن چمدون ها و خرید وسایل ها ولی من
هنوز مطمئن نیستم این مرحله هم به سرعت بقیه مراحل پیش میره یا
نه! ترجیح میدم صبر کنم تا ویزا بیاد و بعد کارها رو انجام بدم
هرچند که میدونم زمان زیادی برام باقی نمی مونه
تنها کاری که این روزا انجام میدم پر کردن نوت گوشی از وسایلی که باید
ببرم... می نویسم تا اونموقع وسط شلوغ پلوغی ها فراموش نکنم...
تعداد کلاس ها و دانشجوهای این ترم خیلی زیاد بود و حالا نه تنها
حوصله برگزاری کلاس ها رو ندارم که فکرکردن به امتحان ها و برگه ها
و ثبت نمرات درصورتی که ویزا بیاد هم نگرانم میکنه
با اینکه میتونم کارها رو بسپرم به آموزش و برم اما وجدان کاری اجازه
نمیده و باید یه فکری بابت این قضبه هم بکنم...
بعد از یه مدت طولانی دورهمی خانوادگی داشتیم
یه نگاه به همه آدم های اطرافم انداختم و با خودم فکرکردم شاید رفتن
و دل کندن از این جمع خیلی هم سخت نباشه... مهم ترین آدم برای من
مامان... میدونم چقدر وابستگی بین ما وجود داره اما چاره ای هم ندارم
تا حد زیادی از عضو جدید خانواده و هرآنچه مربوط به اون هست خودم
رو دور نگه داشتم... همین ماجرا برای مامان سخته و نمیتونه قبول کنه
فقط چندبار بحث کردیم و سریع آتش بس شد چون میدونیم که موندنی
نیستم و نهایتا چندماه دیگه مهمون این خونه م...
بعد از تموم شدن ماجرا من تقریبا دیگه ساکت شدم
اما صداهای دورنم ساکت نشد
مقایسه لعنتی که تو مغزم راه میفته! سوال بی جواب "مگه من چی کم
داشتم؟" و گاهی شکایت به خدایی بهتر از همه حالم رو میدونه!
اون آدم باز هم تو این مقایسه ها هست اما از شبی که عهد کردم حلالش
کنم دیگه کینه ای نسبت بهش ندارم... اما هنوز نتونستم فراموشش کنم.
همه این حال و احوال برای رفتن مصمم ترم میکنه
شاید مهم ترین و اولین بهانه رفتن که تو لیستم نوشتم همین باشه...
حضور عضو جدید و آنچه که می بینم و می شنوم برام خیلی سخته
من آدم حسادت کردن نبودم اما پس این چیه که دارم حس میکنم؟!
یکی دیگه از دلایلم شرایط افتضاح کاری!
جایی که شان و شخصیت نیرو تحصیل کرده جامعه رو تو مصاحبه کاری
اونقدر پایین میارن که میگن اگه قرار اینجا طرح قانونی بگذرونی نباید
بگی سطح تحصیلاتت چیه و در پایه ای ترین حالت ممکن کار کنی!
خیلی ساده بخوام بگم اینکه هرچی ما گفتیم باید بگی چشم!
و یکی از مهم ترین امتیازها این باشه که مجردی پس حق دارن تا حد
توان از این نیرو کار بکشن و خیالشون راحت باشه آدم مزاحمی نیست!
به هرحال میدونم هرآنچه اتفاق افتاد خیر بوده
و میدونم خدایی که هرلحظه کنارم هست و حالم باخبر بدون دلیل این
راه ها رو نبسته و بعضی راه ها رو برام آسون کرده...