نمیدونم اتفاقات امروز رو چطور باید تعبیر کنم
اما مطمئنم بهترین جمله برای توصیف همین که
"به مو میرسه اما پاره نمیشه!"
من به نقطه ای باریک تر از یه تار مو رسیدم... خودمم باورنمیشد این
منم که اینطور آشفته و پریشون صبح رو به شب می رسونم!
اما بلافاصله بعد از برداشتن اولین قدم امروز، بعد از دعا تو اون رواق
شیشه ای، بعد اینکه گفتم خدایا دیگه دل کندم از همه چیز انگار همه چی
برگشت... چیزی شبیه به معجزه برای حال خرابم!
تو همون لحظه هایی که درحال جنگ با خودم و نگاه به خدا بودم ایمیل
دانشگاه فرستاده شده بوده... دو ساعت بعد وقتی خسته برگشتم و
روی تخت نشستم تا گوشی رو چک کنم نوتیفیکیشن اومد
تو چند جمله کوتاه نتیجه انتظارم مشخص شد... آره پذیرفته شدم
پیام های استاد جنتلمن و تبریک بابت قبولیم و اینکه سریع باید کارهای
مقدماتی ویزا رو انجام بدم...
مثل آدم های روی فضا
مثل تمام لحظات تلخ و شیرین قاطی همدیگه
با بغض چسبیده وسط گلوم گفتم من این مدت و تحت این فشار لعنتی
له شدم و هیچکس نفهمید چی میگم اما خدا خودش راه رو باز کرد...
نمیدونم این مسیر قرار به کجا برسه اما توکل به خودش
فقط دلم میخواد بگم من هرچقدر بد بودم و ناشکری کردم
تو قطعا همون مهربون تر از هر مهربونی هستی که شب ها زیرلب زمزمه
کردم تا دلم گرم ... ممنونتم...