[ هَم دَمــَم ]

شیرینی دادم به همه دوستام که از کارهای من خبر داشتن

هر روز چندبار مدارکی که باید بفرستم رو چک کردم و خوندم تا یه وقت

اشتباهی تو پر کردن فرم ها نداشته باشم

با استادخان چندین بار مراحل آینده رو چک کردیم و حرف زدیم

پولی که قرار بود واریز کنم و کلی بابتش استرس داشتم با واسطه یه

فامیل دور واریز شد و چقدر خداروشکر کردم بابت پیدا شدن این آدم...

درحال آماده سازی مدارک لازم برای ویزا هم هستم اما میدونم پروسه

طولانی تر نسبت به این مرحله داره...

می خوام بگم دارم قدم به قدم به رفتن نزدیک میشم اما هنوز انگار تو

مه دارم راه میرم، هیچی از مسیر روبرو نمی بینم فقط سعی میکنم برم

جلو و خلاصه بخوام بگم توکل کردم.

صبح نشسته بودم تو پارک و همینطور که به اطراف نگاه می کردم از

هوای خنک و منظره قشنگ و سر سبز لذت می بردم که صدای گوشیم

بلند شد! عجیب بود شماره ذخیره شده دانشگاه، خبری که شاید بیشتر

از یک سال منتظرش بودم و دعوت به مصاحبه!

"نوش دارو بعد مرگ سهراب"

پوزخند زدم و تایم مصاحبه رو یادداشت کردم...

قبل از قدم زدن تو پارک، سر کلاس دانشجوهای جدید که چندین و چند

سال از خودم بزرگترن و زبون فارسی رو با لهجه های غریبی صحبت

میکنن نشسته بودم... یکی از دانشجوها که قبلا شنیده بودم شرکت های

متعددی تو کشورهای همسایه داره خواست تا خصوصی درمورد یه

پیشنهاد کاری صحبت کنیم... مستقیم گفت بیاین با شرکت ما همکاری

کنین، درمورد وضعیت ادامه تحصیل هم گفت دانشگاه های معتبر کم

نیست و خلاصه پیشنهادی داد که شاید اگر چندماه پیش بود قبول کرده

بودم! اما سربسته توضیح دادم که فعلا درگیر یه شرایط دیگه هستم...

+ زیر درخت های سربه فلک کشیده توت جوری که پا روی توت ها زمین

افتاده نذارم، راه می رفتم و رو به آسمون گفتم خدایا حالا که گره از

کار باز کردی هم باز چندتا چندتا راه میذاری جلو پام؟ من که تا یه ماه

پیش تمام خواهش و التماسم برای باز شدن یه راه بود؟

++ توکل به خودش...

+ تاريخ یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۱۷ساعت 14 نويسنده |