مثل صبح روز کنکور
یا اون روزی که آماده شدم برم آیلتس بدم
یا صبح روز دفاع
مثل اون روزی که بیدار شدم و یادم اومد رفت... تموم شد...
مثل تمام این روزها الان هم نزدیک به یک ساعت بیدار شدم و به امروز
فکرمیکنم... نمیدونم قرار چطور پیش بره... از فردا زندگی چطوری؟
از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و باز مثل همه این روزها
دلم می خواد جای هر آدمی باشم که قرار یه روز معمولی رو بگذرونه...
میگن تو برای خودت فاجعه ساختی! قبول
اما مسئله اینجاست که آدم ها از زندگی همدیگه از ته ته دل همدیگه خبر
ندارن...
خوابی که دیدم رو یادم میاد و پوزخند میزنم به هرآنچه حس کردم!
حتی تو خواب هم دنبال یه راه فرارم... یه راه حل ...
روبرو شدن با یه ترس چندسال... با ترسی که هر کاری کردم تا ازش دور
باشم، آسون نیست...
اینقدر با خودم و افکارم و دلم درگیرم که حال اطرافیانم رو نمی فهمم!
میدونم دارم اذیتشون میکنم اما انگار توان کنار اومدن ندارم
حال عزیزمون خوب نیست اما توان نگرانی هم ندارم
منتظرم شاید اون کورسوی امیدی که دارم جواب بده
اما باز می شنوم که تا خودت رو درست نکنی هرجا بری وضعیت همین!
راستش رو بگم؟ باز حق میدم و میدونم درست میگن
ولی جنگ درونم برای بقاست...
می خوام به یه چیزی چنگ بزنم تا بتونم امیدوار بمونم
و خدا میدونه که من چقدر شکر گفتم و میگم بابت همه آنچه بهم داده
نگاه من به این کورسوی امیدی که نمیدونم حقیقی یا باز سراب!
+ این روزها به دعا و نگاه خدا بیشتر از هر چیزی نیاز دارم
لطفا برام دعا کنین...