رفتیم عیادت...
صحنه های تکراری، صورت لاغر، دست های چروک و کبود، صدای آروم
قربون صدقه و اشک هایی که نشون از دل نازک مریض روی تخت داره!
تمام این مدت باز فرار کردم از روبرویی با دیدن حال بد یکی از عزیزانم
ولی امروز دیدمش...
حالش خوب خوب میشه مگه نه؟
این آدم مهربون ترین بوده و هست... فقط انگار مهربونیش به یه نفر قد
نداده بود... همون یه نفری که هنوز نتونسته بود ببخش و عجیب بود که
می گفت میدونم این اتفاق بابت همون ناراحتی و کینه قدیمی!
دست اون آدم از این دنیا کوتاه در صورتی که دل عزیز ما صاف نشده!
گفت وقتی حالم خیلی بد بود گفتم خدایا بخشیدمش...
...
اون لحظه که تعریف می کرد و بغض کرده بود یه لحظه به خودم بگذر!
به خودم که میدونم هنوز نبخشیدمش
چند روز پیش به استادخان گفتم من آدمی نبودم کینه تو دلم نگه دارم
ولی این آدم یه جوری زندگی منو تغییر داد که هیچوقت نمی بخشم
ولی امشب با اینکه باز اشک روی صورتم بود گفتم خدایا می خوام تموم
بشه... می خوام ببخشم... نمی خوام کینه تو دلم نگه دارم
...
خدایا کمکم کن بگذرم شاید تو هم از خطاهای فراوونم گذشتی