امروز خوب بود
دانشجو و ارائه ش هم خوب بود
آقای مدیرگروه که آشنایی چندساله ای داریم باهم تعریف و تمجید کرد
و گفت خوبه که سطح دانشجوها داره بهتر میشه و این حتما به خاطر
زحمات شماست... (اشاره خیلی ریز به تغییرات از زمان رفتن استادخان
تا زمانی که تصمیم گرفتن این درس رو به من بدن و جبران افت شدید
دانشجوها تو درس سبزآبی)
خلاصه بعد یه مدت طولانی حس هیجان تو خونم جریان داشت...
بعد هم کلاس با شیطنت های دهه هشتادی که هرچی میگن تو جواب
دادم کم نمیذاره تا بدونن استاد دهه هفتادی هم میتونه کم نیاره :)
شب که برگشتم خونه حس می کردم کوه کندم
با خودم میگم کجا رفت اون دختری که از ۸صبح تا ۸شب درحال بدوبدو
بود بعد هم خوشحال می خوابید تا دوباره روز بعد تکرار...
خستگی جسمی نیست، خستگی روح که من شدم این آدم...
پارسال مثل امروز یه مصوبه از وزارت خونه زندگی منو زیرورو کرد
مثل فیلم جلو چشمام میاد که روی همین تخت با چشم هایی که ار شدت
گریه دیگه باز نمیشد افتاده بودم و از خدا خواستم که کاش زندگی رو
همون شب برای من تموم کنه چون فکر می کردم توان بلند شدن ندارم!
اون شب اون دخترِ پارسال واقعا به بن بست رسیده بود...
بعضی وقتا فکرمیکنم ناشکری اون شب خیلی بزرگ بود که خدا خواست
بهم همچین درس سنگینی رو بده!
من خوابیدم، روز بعد بیدار شدم و نمی دونستم قراره زندگیم یه شکل
جدید به خودش بگیره... نمی دونستم چه امتحان سختی رو در پیش
دارم... نمی دونستم عصر اون روز آدمی رو می بینم که زندگیم رو تغییر
میده...
با خودم فکر میکنم اگه اون شب به تقدیر جدید زندگی اعتماد کرده بودم
الان بعد گذشتن یکسال تو چه حالی بودم؟ از زندگی جدیدم راضی بودم؟
مگه من اون شب همه چیزهایی که الان دارم رو نمی خواستم؟ پس چرا
دلم راضی نیست؟ پس چرا اینقدر خسته م؟ چرا ذهنم از پارسال جدا
نمیشه؟
تو خودت میدونی من نمی خواستم ناشکری کنم
من فقط فکر می کردم تنها راهی که برام باقی مونده رو بستن!
چرا خواستی تجربه کنم؟ میدونم چرا گفتن به تو کار درستی نیست اما
به کی بگم جز تو؟ چرا گذاشتی بیاد وقتی اونهمه درد همراهش داشت؟
خودت گفتی بالاتر از حدتحمل درد نمیدم
من اینقدر قوی م که با این درد امتحانم کنی؟ با دلم؟ با روحم؟
یادته تو همون لحظه هایی که اون آدم رو دیدم وقتی بهم گفت هستم
تو دلم گفتم گر ز حکمت ببندی دری ز رحمت گشایی در دیگری؟
حکمت چی بود؟ رحمت کدوم بود؟ گیجم خیلی گیج... من هنوز نمیفهمم
من تو همه این یک سال فکر کردم فکر کردم فکر کردم ولی حکمتت رو
پیدا نکردم...
دنبال حکمت نگردم؟ تو فهم و انداره من نیست؟
باشه فقط بهم بگو چطوری آروم بشم؟
چطوری دلم راضی بشه به همون راهی که پارسال همه کار کردم که باز
بشه و حالا دلم نمیاد پا بذارم رو همون فرش قرمزی که آرزو داشتم!!!
خدایا دلم مچاله است
روحم خسته است
خدایا ببخش... نگام کن...