[ هَم دَمــَم ]

ظهر با یکی از دانشجوها قرار داشتم و بعد هم تا عصر کلاس با بچه های

شیطون دهه هشتادی...

برای همین جلسه مشاوره رو گذاشتم قبل همه اینا

نمیخوام تو خونه کسی متوجه بشه برای همین قبل کلاس تو ماشین

نشستم تا جلسه رو شروع کنم ... به نظرم خانم خوبی بود

گفت چندجلسه اول رو بیشتر تو صحبت میکنی و بعد من حرف میزنم

منم گفتم از اول ماجرا تا آخرش

از حالم و همه فکرهایی که تو سرم میچرخه

فکرمیکردم با غریبه حرف زدن سخت باشه ولی نبود

دلم می خواد این فرصت رو به خودم بدم و جلسات رو ادامه بدم

قرار شد تا جلسه بعدی اینو به خودم یادآوری کنم که

من یه بحران عاطفی رو از سر گذروندم

من یه آدم و یه رویای زندگی رو از دست دادم

و نباید به خودم سخت بگیرم

نباید حق بروز ناراحتی، گریه و حال بد رو از خودم بگیرم

گفت تو تمام مدت که حرف میزدی یه چیزی که واضح این که تو داری

حق ناراحت بودن رو از خودت میگیری چون می خوای سریع برگردی

به حالت عادی زندگی... گفت راحت باش رها باش بنویس و خودتو

سبک کن، با دوستات حرف بزن و آروم شو، گریه کن بدون عذاب وجدان

گفت ممکنه زمان ببره ولی تو خوب میشی...

بعد همه حرف ها رفتم سر کلاس و تا شب با دانشجوها گذشت

خیلی شیطونن... کنترل کردن کلاس به شدت سخت شده البته که نه من

نه اونا عادت به کلاس حضوری و ساعت طولانی سر کلاس بودن نداریم

اما مهم این که من با همه وجودم درس میدم و حالم خوبه

بهترین تراپی برای من درس دادن و کنار دانشجوها بودن...

+ هنوز خبری از نامه دانشگاه نیست

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۳ساعت 20 نويسنده |