[ هَم دَمــَم ]

حس میکنم آدم بی معرفتی شدم درصورتی که واقعا اینطور نیست...

رفیق شیرازی حال و احوالم رو پرسید و من با اینکه تو این مدت بارها

می خواستم بهش زنگ بزنم اما هیج کاری نکردم... حالا با دیدن پیامی

که نوشته بود دلم برات تنگ شده سریع زنگ زدم و کلی حرف زدیم...

بعد حرفامون با خودم گفتم ببین دختر آدم ها تو هر وضعیتی از زندگی

راضی نیستن! انگار این خاصیت انسان!

استادخان هرهفته زنگ میزنه و هر بار با مسخره بازی و شوخی میگه

تو یه وقت حال من رو نپرسی! منم چون میدونم هست چون خیالم از

بودن این آدم راحت فقط میخندم ... خیلی دلش پر بود از بعضی هموطن

ها و مثلا هم زبون های خودمون! میگه فقط من حرف زدم تو خوبی؟

منم چون میدونم خودش به اندازه کافی گرفتاره گفتم خوبم و سعی کردم

تو این اوضاع سخت زندگیش حداقل گوش شنوا باشم...

دوستی یه پیام با ادبیات زشت فرستاده که ببینه در چه حالم... زنگ زدم

بهش تا چنددقیقه اول که از خجالت همدیگه درآوردیم بعد هم میگه

واقعا فکرکردم رفتی بهم خبر ندادی! مثل آدم های گیج بهش میگم مگه

تو این ۱۰ روز که همدیگه رو ندیدیم میشه آخه؟ میگه حواست کجاست

که فکرمیکنی ما ۱۰ روز پیش همدیگه رو دیدیم؟

راست میگه گیجم خیلی گیج... فقط بهش گفتم ذهنم درگیره...

اما فقط خودم میدونم که چقدر پر از فکر و خیالم...

اینقدر حرف تو سرم چرخ میزنه که درحال انفجارم

فقط ساعت هایی که سر کلاس میرم میدونم دارم چیکار میکنم

تو بقیه ساعت های زندگیم اصن نمیدونم دارم با خودم چیکار میکنم!

اینقدر جلسه مشاوره قبلی بهم سخت گذشت که این هفته رو کنسل کردم

حس میکنم باید ذهنم رو جمع و جور کنم...

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۶ساعت 15 نويسنده |