[ هَم دَمــَم ]

روز بسیار شلوغی رو گذروندم

نصفه شب جلسه با یکی از همکارهای اصلی دانشگاه خارجی بود

چون وضعیت اینترنت ها خیلی خراب شده مجبور بودم تایم آخرشب رو

قبول کنم و دیگه حوصله توضیح دادن شرایط سخت اینترنت رو به این

خارجی ها نداشتم.

خیلی کول برخورد کرد و بیشتر از حد تصورم برام توضیح داد

من به توضیحات قطره چکونی دکترخندان تو دوره ارشد عادت کرده بودم.

خلاصه خیلی فشرده باید کار کنم تا قبل شروع تعطیلات ژانویه از اینا

یه خبر قطعی بهم برسه...

خواب درست و حسابی نداشتم و جلسه مشاوره رو هم فیکس کرده بودم

مثل همیشه زودتر از خونه رفتم بیرون و ایندفعه روبروی اون رودخونه

مصنوعی که دیگه آب نداره پارک کردم و جلسه رو شروع کردیم

حس می کنم آشفته ترین حالت روحم رو دید و من فقط حرف زدم و

بدون اینکه کنترلی داشته باشم اشک ریختم... نمیدونم این درد روحی

که چندین و چند علت داره خوب میشه یا نه اما اینکه تونستم حرف

بزنم خیلی خوب بود... این حرف ها با این صراحت رو به هیچکس نگفته بودم

از دور راهی رفتن و موندن گفتم

از عذاب وجدانی که بابت ناراحت کردن خانواده م دارم

از تاثیر بد اون آدم روی روح و روانم

با اندک انرژی باقی مونده رفتم برای کلاس چهارساعته با دانشجوهای

دهه هشتادی که انگار فهمیده بودن از همیشه خسته ترم پس دوبرابر

حالت معمول شیطنت می کردن!

ولی کنارشون حالم خوبه، می خندیم حرف می زنیم و سخت تلاش می‌کنم

تا یه ذره ابهت برای کنترل کلاس حفظ کنم...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۲۵ساعت 13 نويسنده |