[ هَم دَمــَم ]

آبان

بی تعارف میگم کابوس ماه های اخیر من شروع شدن آبان بوده...

کتابخونه نیمه شب رو تموم کردم و با خط به خط کتاب لذت بردم

دلم میخواد دوباره بخونمش و دوباره تک تک موقعیت ها رو برای خودم

زندگی کنم... دوست دارم تو ذهنم تمام حسرت ها رو زندگی کنم و کمی

آروم کنم این دختری رو که گیر کرده به چندتا از حسرت های زندگیش ...

امروز صبح از خونه زدم بیرون

چون میدونم تو این روزا بدترین کار ممکن در حق خودم اینکه اجازه

بدم تو فکر و خیال هام دست و پا بزنم...

دمنوش بهارنارنج و دارچین رو درست کردم و رفتم کافه

نشستم یه کمی کارها رو انجام دادم همون وسط هم استادخان درحال

پیام دادن بود که دیگه تبدیل شد به ویدیوکال دوساعته...

انگار این روزا دوستامم می بینن و می فهمن حالم رو...

خیلی حرف زدیم از دانشگاه، از روند اداری که بهش خوشبین بود، از

کارهایی که قبل رفتن باید انجام بدم از راه و چاه هایی که اونجا باید

بهم نشون بده و ...

بدون هیچ حرفی یا صحبتی از طرف من میگه تو برد رو جایی کردی که

اون ماجرای پارسال رو کنسل کردی... گفتم آره تجربه شد ولی داغون

شدم... یه کمی حرف زدیم یه کمی از حرف های تلنبار شده نگفته بهش

زدم... و باز تکرار کرد دختر به حرف اعتماد نکن به عمل آدم ها نگاه کن..

بعد مسخره بازی و تهدید و شوخی این مکالمه طولانی تموم شد

و من حس میکنم باز باید خداروشکر کنم که آدم های امن کنارم هستن

+ با همه این حرف ها تصمیم برای روان درمانی جدی شد

فردا اولین جلسه است

حس میکنم نمیتونم اینقدر خودخواه باشم که مدام این آتش فشان

نهفته وجودم رو روبروی دوستام یا خانواده سرازیر کنم باید خوب

بشم... باید این خشم و ناراحتی یه جایی تموم بشه... می خوام این

راه رو هم امتحان کنم و امیدوار باشم که جواب میده

+ تاريخ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۰۲ساعت 13 نويسنده |