[ هَم دَمــَم ]

جلسه دوم بود

از فکرها و حرف هایی که طی هفته قبل تو سرم چرخیده بود گفتم...

از اینکه حال بد این روزها شبیه اسفند اما بدون اون بی قراری!

گفتم چرا یکی باید اینطوری با من بازی کنه؟ چرا قبول کرد؟

گفت احساس پشیمونی داشتی تا حالا؟

بدون اینکه فکرکنم گفتم آره خیلی زیاد.. مدام فکرمیکنم مقصر من بودم

گفت سهم اون آدم تو بهبود رابطه بعد بحث ها چی بود؟

خیلی فکرکردم ولی نتونستم چیزی پیدا کنم جز مقصر جلوه دادن من!

جز محبت های الکی، جز حرف های بی پشتوانه!!!

خودم می فهمم که نکات مثبت اون ارتباط چقدر کم بوده ولی هنوز

نتونستم کنار بیام

میگه تو هنوز سوگواری

گفتم کی قرار تموم بشه

گفت وقتی که اینقدر به خودت فشار نیاری، اینقدر خودتو برای فراموش

کردن تحت فشار نذاری، وقتی بفهمی این احساسات با تو همیشه هستن

اون چیزی که تغییر میکنه پذیرش تو...

گریه م گرفته بود

گفت این هفته رو سخت گذروندی یه کمی خودتو آزاد بذار...

خیلی حرف ها زدیم ولی یادم نمیاد

فقط میدونم دلم می خواد حرف بزنم...

حال جالبی ندارم با اینکه به خاطر پیشرفت مراحل پذیرش دانشگاه باید

خوشحال باشم...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۱ساعت 19 نويسنده |