صدا میاد که داره توصیه میکنه
اوایل آشنایی هر دوطرف درگیر هیجانات هستن و شور و شوق زیادی
دارن... تا این هیجانات کم بشه و دید باز بشه حدود ۶ماه زمان لازمه...
من میدونستم... با همه گیج بودنم تو روزهایی که از هر طرف یه خبر
جدید برای پروسه مدارک به گوشم می رسید و هر روز شوکه میشدم
تنها کار عاقلانه ای که برای این ماجرا به ذهنم می رسید صبر و شناخت
بود...
خیلی تلاش کردم که تو صحبت هام برای خانواده هامون این رو بگم که
زمان نیازه! ولی مسئله اینجا بود که طرف مقابلم خودش درکی از نیاز
به زمان نداشت! حداقل تو اون دوره ...
هیجانات و احساسات رو به صریح ترین و مستقیم ترین شکل ممکن ابراز
می کرد. منم ادعا داشتم که میتونم به خودم مسلط باشم اما تو اول راه
جذب رویاهایی شدم که همیشه تو ذهنم بود و حالا به چشم میدیدم!
تفاوت ما این بود که اون بروز می داد و من نه!
اما چه فرقی داره وقتی عقل و منطق کمرنگ میشه؟
+ وقتی از بیرون نگاه می کنم، وقتی برای استادخان و دوستی با کمی
تا قسمتی سانسور تعریف میکنم متوجه میشم چقدر از خودم دور بودم
تو خیلی از واکنش هایی که به ماجراهای اون موقع داشتم...
اما احساسات به شکل عجیب و غریبی میتونن در لحظه تو رو تغییر بدن
+ حالا که نگاه میکنم و فکر میکنم میبینم چقدر لازم بود که خانواده ها
و آشنایی با اون ها رو تو اولین قدم ها جدی تر می گرفتیم تا خیلی از
ماجراها رو زودتر متوجه میشدیم.
چقدر لازم بود که مشخص می کردم ما باید چندین ماه به عنوان دوران
آشنایی بگذرونیم و تا پایان این دوره از همدیگه انتظار جواب و نتیجه
گیری نداشته باشیم، تا هر دفعه زیر بار فشار روحی جواب خواستن گیر
نکنم. تا آدمی مثل من که نه گفتن یکی از کارهای سخت زندگیش با هر
سوالی نترسه. و با همین درگیری های ذهنی تا مراحل خیلی جدی تر جلو
نره...
چقدر لازم بود که مشاور یا یه آدم بی طرف طی مدت آشنایی همراه باشه
و چه اشتباهی بود دور شدن از دوستی و استادخان که تجربه شون برای
من می تونست خیلی مفید باشه و من وقتی حرف زدم که کار گره خورده
بود...
دلم خواست اینجا بنویسم هم برای خودم در آینده
چون به چشم دیدم سقوط هیجانات چقدر رفتار آدم ها رو تغییر میده
و هم اینکه شاید نگاه یکی گذری به این نوشته ها و تجربه ها افتاد...