[ هَم دَمــَم ]

سخت ترین روزهای مهاجرت

اگر یه نفر می گفت نزدیک به دوهفته میگذره و‌تو خانواده ت رو نمیبینی

و همچنان به زندگی ادامه میدی قطعا میگفتم امکان نداره! من میمیرم

اما زنده م...

پنج روز اول جهنم بود

هر روز تا شب کنار بچه ها بودم! برای اولین بار از این تعداد زیاد

و صداهای بچه ها خداروشکر می کردم! اگه نبودن؟ خیلی بد بود

اما صبح روز پنجم تموم شده بودم

کف آفیس روبروی دوست ایرانی نشسته بودم و اشک می ریختم

روی صندلی میتینگ روم روبروی استاد خارجی نشسته بودم و

اشک می ریختم

تو راهروهای دانشگاه صدای هق هقم می پیچید و بغل دوستم

اشک می ریختم

دیگه طاقتم تموم بود، تحملم تموم بود، مرده متحرک بودم!

گوشی که زنگ خورد، شماره مامان رو که دیدم بال درآوردم

فقط چنددقیقه

وقتی اسمم رو صدا میزد باورم نمیشد بالاخره صداش رو شنیدم

مرده زنده شد...

حالا یه هفته گذشته

ما هنوز نتونستیم ببینیمشون

ما هنوز با همین تماس های کوتاه و راه های موقت دلمون خوش

ما هنوز امیدواریم...

دردناک ترین بخش ماجرا زندگی عادی آدم هاست

توقعات و‌مسئولیت ها

هیچ کاری از دستمون برنمیاد!

این روزها اگر بچه ها نبود

اگر استادخان مهمون این شهر نبود

من نمیدونم چطور باید زندگی می کردم

اما دلم می خواد وسط اینهمه سیاهی، نقطه های نورانی زندگیم رو

ببینم و بابتش خداروشکر بگم...

میشه یه روزی زندگی مردم ما هم عادی بشه؟

+ تاريخ سه شنبه ۱۴۰۴/۱۰/۳۰ساعت 14 نويسنده |